تنهایی اونقدر هم خوب نیست،
فقط خیلی بهتر از جمع های مسخره ی شما هاست ..
https://eitaa.com/atefehdard
در آخر حق به حقدار میرسه و نمیتونی مانع شگفتی خدا بشی
https://eitaa.com/atefehdard
تو باعث شدی من دست به کارهایی بزنم که ازشون متنفر بودم..
https://eitaa.com/atefehdard
ضعیف بودن آدما دست خودشون نیست
ولی اینکه ضعیف بمونن یا نه ، با خودشونه.
https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت بیستم ] ساحل : یک هفته از اون روز میگذشت. از پله ها پایین میرم تا صبح
#الماس_سیاه. [ پارت بیست و یکم ]
ساحل:
با زنگ خوردن گوشیم فکر های متفاوت و سوالای عجیب از سرم پرید.
گوشیمو برداشتم.
+بله؟
_سلام خانم فرهمند.
+بله بفرمایید؟
_من از شرکت ( مد پلاس ) مزاحمتون شدم. میخواستم وقت بگیرم برای شنبه دیدنِ جناب...
+بله متوجه شدم.
الان خونه هستم. شنبه صبح یاد آوری کنید.
_آها. باشه. ببخشید مزاحم شدم.
خدانگهدار
+مراحمید. خداحافظ.
گوشیرو قطع کردم و بلافاصله شماره ی حنانه رو گرفتم..
تنها دوست من که از قدیم مونده بود همین حنانه بود.
دختری شاد و خندون و سرحال.
_به به.... سلام بر بانوی کم پیدا..
+سلام بر حنا خانوم.
_هعی. بی وفایی رو از روی تو ساختن.
+انقدرم بی انصافی نکن. حالا دیر به دیر شاید زنگ بزنم ولی مهم پیوند قلبیه بین ماست که همیشگیه.
_موش نخوره اون زبونتو که هر دفعه منو خر میکنه.
خندیدم. آروم و شاید کمی واقعی..
+حالا بیخیالِ دلخوری. فردا برنامه ای چیزی نداری؟
_برنامه که..... چه عرض کنم. قرار بود بریم پارک ، مامانم مهمون دعوت کرد.. الان برنامم خونه تمیز کردنه
با لحن خاصی صحبت میکرد که خود به خود باعث اومدن لبخند روی لبم میشد.
+قربونِ خاله زهرام و کارای یهوییش.
کمک نمیخوای؟
_خاله زهرای تو ، آخرش مارو با این کارای یهوییش به کشتن میده .
کمک که... میخوام. ولی تو آدمِ کمک کن نیستی...
+وا کی گفته؟ بیامکمکت؟
_میای واقعااااا؟!؟!؟!
+آره. چرا نیام. چند تا حنا خانوم دارم مگه؟
از ذوق جیغ کوتاهی کشید و گفت
_نامرده هر کی نیاد. فردا منتظرتم . بایییی.
+خدافظ.
خندم گرفته بود از لحن و رفتار هاش.
شایدم اگه منم زندگیم مثل حنانه عادی بود الان انقدر سرزنده بودم...
روی تخت دراز کشیدم.
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و مقایسه کردن، تصمیم گرفتم به مامانم بگم که میرم کمکِ حنا.
بلند شدم و لباسام رو با لباس راحتی عوض کردم و به سمت آشپزخونه راه افتادم.
از پله ها پایین رفتم و وقتی به آشپزخونه رسیدم کسی نبود .
فقط برقا روشن بود.
دروغه اگه بگم نترسیدم!
از توی جیبم پنجه بکس رو بیرون آوردم و تنظیمِ انگشتام کردم
یهو دستی روی شونه هام نشست و منم با وحشت برگشتم سمتش.
با دیدن مامانم که مات به من و پنجه بکسی که توی دستم بود نگاه میکرد آروم گرفتم و خیالم راحت شد.
گفتم
+مامان چرا اینجوری میکنی؟ سکته کردم
_خدانکنه دختر. اون چیه تو دستت؟
+پنجه بکس. سلاح دفاعی.
_لازمه حتما همراهت باشه؟خطرناکه ها..
صندلی میز ناهار خوری رو بیرون آوردم و روش نشستم.
+خب من یه دخترم . کار از محکم کاری عیب نمیکنه. شاید لازم شد.
بعدم پنجه بکس رو گذاشتم تو جیبم.
_ایشالا لازمت نشه.
همینجوری که داشت برای خودش و بابا شیر میریخت گفت
_تو شیر میخوری؟
+نه ممنون.
میگم مامان!
_جانم؟
+قضیه شمال فردا کنسل شد. میرم خونه ی خاله زهرا اینا.
_خاله زهرا؟
+آره. محله ی قدیمی. مامانِ حنانه.
_آها. زهرا خانوم.
باشه. برو.خوش بگذره.
ماهم فردا میریم کرج.
با یه پوزخند گفتم
+به شما هم خوش بگذره . من برم بخوابم.
_باش عزیزم. شبت خوش.
+همچنین.
و از پله ها بالارفتم و وارد اتاقم شدم.
چراغ هارو خاموش کردم و سعی کردم بدون هیچ فکری بخوابم و همینطور هم شد...
https://eitaa.com/atefehdard
برای کسانی که تازه عضو کانال شدن:
🤍🤍
سنجاق هارو چک کنید
برای خوندنِ رمان،#الماس_سیاه رو جستجو کنید. پارت اول رو پیدا کنید و شروع به خوندن بکنید.
موندگار باشید ✨✨