eitaa logo
< ماه سرخ >
157 دنبال‌کننده
256 عکس
278 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کپی نداشته باش چون منم از جایی کپی نکردم. ساخته ی ذهن و دستِ خودمه. فور یا حداقل اسمی از کانال باشه،ممنون میشم. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
کاشکی قبل از کور شدن ذوقمون به بعضی چیزا برسیم... https://eitaa.com/atefehdard
حواست باشه آخرش تبدیل به کسی نشی که ازش متنفری.. https://eitaa.com/atefehdard
تنهایی اونقدر هم خوب نیست، فقط خیلی بهتر از جمع های مسخره ی شما هاست .. https://eitaa.com/atefehdard
در آخر حق به حقدار میرسه و نمیتونی مانع شگفتی خدا بشی https://eitaa.com/atefehdard
جوری تموم روحم درد میکنه انگار شکنجه روحی شدم... https://eitaa.com/atefehdard
تو باعث شدی من دست به کارهایی بزنم که ازشون متنفر بودم.. https://eitaa.com/atefehdard
یا کنارم باش و کمکم کن یا برو و اذیتم نکن.. https://eitaa.com/atefehdard
ضعیف بودن آدما دست خودشون نیست ولی اینکه ضعیف بمونن یا نه ، با خودشونه. https://eitaa.com/atefehdard
دست ما نیست که نمیتونیم مثل شما بی معرفت باشیم. https://eitaa.com/atefehdard
ذاتتون هم مثل ذهنتون کثیفه! https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت بیستم ] ساحل : یک هفته از اون روز می‌گذشت. از پله ها پایین میرم تا صبح
. [ پارت بیست و یکم ] ساحل: با زنگ خوردن گوشیم فکر های متفاوت و سوالای عجیب از سرم پرید. گوشیمو برداشتم. +بله؟ _سلام خانم فرهمند. +بله بفرمایید؟ _من از شرکت ( مد پلاس ) مزاحمتون شدم. میخواستم وقت بگیرم برای شنبه دیدنِ جناب... +بله متوجه شدم. الان خونه هستم. شنبه صبح یاد آوری کنید. _آها. باشه. ببخشید مزاحم شدم. خدانگهدار +مراحمید. خداحافظ. گوشیرو قطع کردم و بلافاصله شماره ی حنانه رو گرفتم.. تنها دوست من که از قدیم مونده بود همین حنانه بود. دختری شاد و خندون و سرحال. _به به.... سلام بر بانوی کم پیدا.. +سلام بر حنا خانوم. _هعی. بی وفایی رو از روی تو ساختن. +انقدرم بی انصافی نکن. حالا دیر به دیر شاید زنگ بزنم ولی مهم پیوند قلبیه بین ماست که همیشگیه. _موش نخوره اون زبونتو که هر دفعه منو خر میکنه. خندیدم. آروم و شاید کمی واقعی.. +حالا بیخیالِ دلخوری. فردا برنامه ای چیزی نداری؟ _برنامه که..... چه عرض کنم. قرار بود بریم پارک ، مامانم مهمون دعوت کرد.. الان برنامم خونه تمیز کردنه با لحن خاصی صحبت می‌کرد که خود به خود باعث اومدن لبخند روی لبم میشد. +قربونِ خاله زهرام و کارای یهوییش. کمک نمیخوای؟ _خاله زهرای تو ، آخرش مارو با این کارای یهوییش به کشتن میده . کمک که... میخوام. ولی تو آدمِ کمک کن نیستی... +وا کی گفته؟ بیام‌کمکت؟ _میای واقعااااا؟!؟!؟! +آره. چرا نیام. چند تا حنا خانوم دارم مگه؟ از ذوق جیغ کوتاهی کشید و گفت _نامرده هر کی نیاد. فردا منتظرتم . بایییی. +خدافظ. خندم گرفته بود از لحن و رفتار هاش. شایدم اگه منم زندگیم مثل حنانه عادی بود الان انقدر سرزنده بودم... روی تخت دراز کشیدم. بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و مقایسه کردن، تصمیم گرفتم به مامانم بگم که میرم کمکِ حنا. بلند شدم و لباسام رو با لباس راحتی عوض کردم و به سمت آشپزخونه راه افتادم. از پله ها پایین رفتم و وقتی به آشپزخونه رسیدم کسی نبود . فقط برقا روشن بود. دروغه اگه بگم نترسیدم! از توی جیبم پنجه بکس رو بیرون آوردم و تنظیمِ انگشتام کردم یهو دستی روی شونه هام نشست و منم با وحشت برگشتم سمتش. با دیدن مامانم که مات به من و پنجه بکسی که توی دستم بود نگاه می‌کرد آروم گرفتم و خیالم راحت شد. گفتم +مامان چرا اینجوری میکنی؟ سکته کردم _خدانکنه دختر. اون چیه تو دستت؟ +پنجه بکس. سلاح دفاعی. _لازمه حتما همراهت باشه؟خطرناکه ها.. صندلی میز ناهار خوری رو بیرون آوردم و روش نشستم. +خب من یه دخترم . کار از محکم کاری عیب نمیکنه. شاید لازم شد. بعدم پنجه بکس رو گذاشتم تو جیبم. _ایشالا لازمت نشه. همینجوری که داشت برای خودش و بابا شیر می‌ریخت گفت _تو شیر میخوری؟ +نه ممنون. میگم مامان! _جانم؟ +قضیه شمال فردا کنسل شد. میرم خونه ی خاله زهرا اینا. _خاله زهرا؟ +آره. محله ی قدیمی. مامانِ حنانه. _آها. زهرا خانوم. باشه. برو.خوش بگذره. ماهم فردا میریم کرج. با یه پوزخند گفتم +به شما هم خوش بگذره . من برم بخوابم. _باش عزیزم. شبت خوش. +همچنین. و از پله ها بالارفتم و وارد اتاقم شدم. چراغ هارو خاموش کردم و سعی کردم بدون هیچ فکری بخوابم و همینطور هم شد... https://eitaa.com/atefehdard
برای کسانی که تازه عضو کانال شدن: 🤍🤍 سنجاق هارو چک کنید برای خوندنِ رمان، رو جستجو کنید. پارت اول رو پیدا کنید و شروع به خوندن بکنید. موندگار باشید ✨✨