eitaa logo
< ماه سرخ >
158 دنبال‌کننده
250 عکس
283 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کپی نداشته باش چون منم از جایی کپی نکردم. ساخته ی ذهن و دستِ خودمه. فور یا حداقل اسمی از کانال باشه،ممنون میشم. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت بیست و یکم ] ساحل: با زنگ خوردن گوشیم فکر های متفاوت و سوالای عجیب از س
. [ پارت بیست و دوم ] ساحل: _بله ؟ +ساحلم درو باز کن. _بیا تو عشقمممم. در با صدای ضعیفی باز شد. وارد خونه ای شدم که تقریبا کل نوجوونیم رو در اون گذرونده بودم. خونه ای دو طبقه که طبقه ی اول برای ما و طبقه دوم برای خاله آیلار بود. اما بعد از اینکه ما از اینجا رفتیم خاله زهرا،که اون زمان همسایه ی دیوار به دیوارِ ما بود، اینجارو خرید و بازسازیش کرد‌. تقریبا از خونه ی ما تا اینجا حدود ۲۵ دقیقه راهه ، چون اینجا جزو حومه ی شهرِ تهران به حساب میاد.. از پله ها بالا رفتم. حنانه منتظر من توی چارچوب در وایساده بود و با دیدن من خودشو توی بغلم پرت کرد. منم از صمیمیت زیادش به وجد اومدم و بغلش کردم. داخل رفتیم. انگار خاله زهرا نبود. _میدونم داری با خودت میگی خاله زهرام کجاست. ولی باید بهت تسلیت بگم مامانم خونه نیست‌ خندم گرفت و روی مبل نشستم. _مجبوریم همه ی کارهای خونه رو خودمون انجام بدیممممم... .+ ایشالا مرده و زنده مون یکی نشه،صلوات داداشت نیست؟ _نه بابا آقا حسینِ ما تازه نامزد کرده رفته پی نامزد بازیش. مامانم هم که بازار... +عه. مبارکه. شیرینیش کو؟ _دیدیش از خودش بگیر. بلند شدم و لباسامو درآوردم آوردم. و گفتم. +خب پس. شروع کنیم! _زود نیس؟ تازه اومدی، نمیخوام خاله لادن فردا بگه بچمو بردی ازش کار کشیدی +نمیگه. بلند شو تنبلی نکن.. هر جوری که شد بلندش کردم.. اول از همه شروع کردیم به دستمال کشی‌ اون سالن رو گردگیری میکرد و من آشپزخونه. بعدشم تمام کابینت هارو مرتب کردیم حنا مبل هارو جارو کشید و به جارو برقی سالن رسیدگی کرد. منم گاز و سینک ظرفشویی و هود رو برق انداختم. وقتی اون داشت آشپزخونه رو جارو می‌کشید دستشویی رو شستم . حنا زمین خونه رو طِی کشید و منم گل های گلدون عوض کردم‌ خلاصه هر جوری که شد خونه رو برق انداختیم. البته اضافه کنم که خودمون هم از پا افتادیم. من ساعت ۲ بعد از ظهر اومده بودم و الان ساعت ۶ غروب بود. با صدای زنگ شال و مانتوم رو تنم کردم . حسین که در قاب در ظاهر شد با دیدن من کپ کرد. _اِ... تو اینجا چیکار میکنی؟ +اومدم کمک آبجی جنابعالی.. شما هم نیا داخل ... _چرا؟؟؟ +چون باید بری شیرینی بگیری.. مالِ من نامزد کرده نمیخواد یه جعبه شیرینی به ما بده! _حالا بعدا شیرینی میدم. فعلا نه به باره ، نه به داره.. +دختر مردمو عاشق کردی میگی نه به داره نه به بار؟؟؟ برو یه جعبه شیرینی تر بخر. یه جعبه شیرینی که این ادا اطفارارو نداره. حنا از اونو گفت: نظرت چیه به نامزد گرامی بگم گفتی نه به داره نه به باره؟ _چشم چشم. میرم یه جعبه شیرینی میخرم برمیگردم. فقط به هدیه چیزی نگو تو. بعدم از در همونجور که اومده بود ،برگشت پشت سرش یه زن ذلیل بارش کردم و رو به حنا گفتم +نوبت اتاق توعه.. _نه دیگه.‌ تو خسته شدی،هوا هم داره تاریک میشه. خودم اونجارو جمع میکنم. +بیا بابا. برای من فازِ مستقل ها رو برندار. من تا شیرینی نخورم جایی نمیرم. بعدم سمت اتاق راه افتادم. اتاق حنانه رو هم به هر روشی بود جمع کردیم از این نگذرم که شاید سخت ترین کارِ امروز همین جمع کردن اتاق بود. چون حنانه عادت داشت که لباساش رو اتو کرده بزاره تو کمد و کلی لباس روی تخت ریخته شده بود و مشکلات بعدی.. حسین درِ اتاق رو زد و وارد شد. چایی آورده بود با شیرینی. گفتم +آفتاب از کدوم طرف دراومده شما دست به ظرف و بشقاب زدید؟ _دیدم نمیای بخوری گفتم خودم بیارم کم کم زحمت رو کم کنی. خندیدم. جالبیش اینجا بود که امروز برای چندمین بارِ متوالی از ته دل لبخند میومد روی لب هام. شاید چون ادم های این خونه از جنس فیک نبودن و خودشون بودن. +ساعت مگه چنده؟ _خدا بخواد ۹. +یا خدا... چه قدر وقت گرفت ازمون. حنانه جان زحمت بکش اتاقتو هفته ای یکبار حداقل جمع کن که مثل امروز بیچاره نشیم. _باشه.... خسته نباشی... بعدم پرید بغلم و دو تا ماچ آبدار روی لپم پیاده کرد. _تو بهترین دوست دنیایی... +قربونت. شیرینی رو گذاشتم تو دهنم کیفمو برداشتم و راهی درِ خونه شدم. حنانه از پشت گفت _کجا کجا... وایسا مامانم الانا میاد. ببینتت. حسین غذا خریده بدونِ شام نمیذارم بری که. گفتم +به خدا دیره. سلام برسون به خاله. تعارف که ندارم با شما. حسین از بالای پله ها گفت:دیر وقته . بزار من برسونمت. +ماشین دارم. ممنون. بعدم با پوشیدن کفشام و خداحافظی طولانی مدت سمت ماشینم راه افتادم. سوارِ ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم. با پیام بهرامی نگران شدم و بهش زنگ زدم. _سلام +سلام.چیشده؟ _خانوم دو سه نفر از سهامدار ها اشتباهی مرتکب شدن که باید شما در جریان قرار بگیرید.
+چه اشتباهی؟؟؟؟؟؟؟؟ _اونها... با صدای متعدد بوق ماشین و پرت شدن ماشینم به سمت خاکی دیگه چیزی نشنیدم. چشمامو کمی باز کردم جز رنگِ خون چیزی رو نمی‌دیدم گوشام سوت می‌کشید و نمیتونستم دست و پاهام رو حرکت بدم. ماشینم داغون شده بود و آدما دور ماشین جمع شده بودن صدای الو الو کردنِ بهرامی هم به گوشم میرسید... ولی خیلی خوابم میومد. چشمام روی هم افتاد و فرو رفتم به دنیایی از تاریکی مطلق... https://eitaa.com/atefehdard
خب. رمان ، وارد ماجرا و رویداد جدیدی شد. رویدادی که ممکنه کل ماجرای رمان رو تغییر بده. نظر شما درباره ی رمان و ادامش چیه؟؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ajuy0u&btn=سوال.و.اظهار.نظر
مغزمو ندیدی... https://eitaa.com/atefehdard
100🤍✨......
مامانا توی مواقع مهم و حساس😂 https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
مامانا توی مواقع مهم و حساس😂 https://eitaa.com/atefehdard
تا ابد دوستی که ری اکت نشون میده ++++++++++✨🤍
00:01
بزرگترین و محبوب ترین مشکل من تویی. https://eitaa.com/atefehdard
شاید آدما رفته باشن زیرِ خلوار ها خاک، ولی یاد و خاطرشون تو قلب ما برای همیشه باقی میمونه... https://eitaa.com/atefehdard
آخرین حرف ها ، همیشه به یاد ماندنی ترین حرف ها هستند https://eitaa.com/atefehdard