یبار خیلی حالم داغون بود
مدرسه هم گفت باید بیای یعنی بمیری هم باید بیای
زنگ مامانمم نزدن زنگ بابام زدن🤡
کلاس نهم بودم اون موقع
درد وحشتناک افتاده بود به جونم راه نمیتونستم برم از شدت درد
بابام اومد خونه خیلی اعصابش خورد بود دید منم با گریه دارم لباس میپوشم حتی کیفمو نمیتونستم بلند کنم🤡
خیلی اعصابش خورد شد
گفت میبرمت نشون میدم حالتو بهشون
من سوار ماشین شدم حتی تو ماشین نمیتونستم از شدت درد بشینم همش خم میشدم تو خودم
رسیدیم مدرسه بابام هیچوقت مدرسه نمیومد یعنی از کلاس اولم یادمه بابام هیچوقت مدرسه نمیومد😂اون روز که اومد همه مدرسه پشماشون ریخته بود
بابام یه ابهت خاصی داره کلا همه یه لحظه رفتن تو بهت
پشت سرش من شبیه پیرزنای خمیده وارد شدم🤣🤣🤣🤌
دلقکخونهشاهعباس!
بعد مدیره یه نگاهی به من کرد
گفت نه این چشه؟
بابام گفت شما که بهتر میدونین
چرا وقتی یه دانش اموز نمیاد شما پیله میکنید بهش که با این وضع و اوضاع بیاد بشینه سرکلاس؟
مدیره میخواست کم نیاره گفت نه یه چایی نبات میدیم بخوره نگهش میداریم خوب شد میفرستیمش سرکلاس
بابامم گفت باشه!
بهم گفت بمون خوب شدی برو سرکلاس
نشستم تو دفتر
بابامم نرفت رفت تو ماشین منتظر نشست😂بابام خیلی زرنگه😂😂
یه زنگ گذشت من همینجوری تو دفتر از درد میپیچیدم به خودم
دیگه نشسته بودم کف دفتر نفس نفس میزدم از درد
دیگه مدیره هم با من میخواست گریه کنه گفتم زنک بزن به بابام
گفت میترسم بخدا🤣🤣🤣
گفتم بزن زن بزن ک دارم میمیرم🤣