دلقکخونهشاهعباس!
وایسا بفرستم براتون
کلاس شیواییست و گفتند بنویسید از زمان
نشستم ماندهام حیران چه بنویسم از جهان؟
از عشق بنویسم؟ از دل بیتاب آدمها؟
یا از سیاست از غمی پنهان میان ما؟
از این زمانه که هر آن رنگی دگرگون میشود
حرفی که امروز حق بود .. فردا چه آسان میشود
بنویسم از احساس؟ از دلهای بیپناه؟
از آدمی که گم شده در ازدحام راه؟
یا از سیاست که هر طرف دیواری از سوال
و پشت هر لبخند ان پنهان شده هزار خیال؟
قلم به دست من است اما دلم سرگردان است
میان عشق و اضطراب و قصههای این زمان است
معلم گفت: «موضوعت چیست؟» و من سکوت کردم،
که هرچه داشتم برای نوشتن در خودم گم کردم...
اگر از عشق بنویسم جهان را جا گذاشتهام
اگر ز سیاست بگویم دل را کجا گذاشتهام؟
پس مینویسم از خودم از این دل پریشان
که مانده بین احساس و سیاستهای زمان.
کلاسِ شیواییست و باید سخنوری کنم
ولی نمیدانم از کدام درد شاعری کنم...
شاعر؟ من!