روزی زنی بود که شوهرش قصد اختیار کردن چند همسر دیگر را داشت
زن برای منصرف کردن مرد ۴ تخم مرغ رنگ نموده آنها را پخت و به مرد داد
مرد جویای جریان این تخم مرغ ها شد
زن گفت بعد از خوردن آنها میفهمی
مرد تخم مرغ ها را خورد سپس زن گفت دیدی هر چهار تخم مرغ با اینکه شکل متفاوتی داشتند اما همه ی آنها یک مزه را میدادند
زنان همین گونه هستند پس از تصمیمت منصرف شو
مرد کمی اندیشید و پاسخ داد درست است اما متوجه شدم ۴ تخم مرغ من را بهتر از ۱ تخم مرغ سیر میکند
فردای آن روز پارچه سیاهی بر سر در آن خانه آویخته شد
_
شوهره رو شهید کرد
خستم محدثه زیاد خستم
نمیدونم چمه فقط میدونم خستم ..
حوصله هیچی رو ندارم ..
خسته شدم ..
درس هامو جدی نمیگریم ..
زندگیم به فناست ..
هعی
_
همینجوری عین این لاتای خیابون نشستم دارم فریاد میزنم تو خونه و همه یه گوشه گرخیدن ازم
باز این محبوبه با کی ازدواج میکنه؟؟
اون از رحیم که هیچی...
اون از پسرعموش
اصلا آخر این کار محبوبه چی میشه؟؟
_
با رحیم