در میزدن با یه قیافه سم رفتم درو باز کردم با شلوار مامان دوز قرمز، مانتو مامانم که تا زانومه، زیرشم یه تیشرت کرومی بود با دمپایی پلاستیکی
قشنگ استایل کولی هارو زده بودما
فک کردم داداشم دم دره درو باز کردم اونی که نباید دم در بود کراشمم ببین قشگ اونجا آب شدمم رفتم تو زمین منی که همیشه جلوش تیپ میزدم
_
😂😂😂😂
محدثه قربونت میشه یهو بی خبر نری؟🥲
_
نه من معده دردم شدت گرفته روانی شدم
https://eitaa.com/atetesh/8884
من مادر بزرگم موهامو تو حموم کوتاه میکنه بعد موهام خیلی فره خیلی ها
بعد اگر بابام بفهمه جنگ جهانی میشه یه هفته قهره
چون عاشق شونه کردن موهامه(:
_
فاتحه
حاضری با کوچیک تر از خودت ازدواج کنی؟
_
نمیدونم الان جدیدا دریچه جدیدی به نام شخصیت مهمه برام باز شده
https://eitaa.com/atetesh/8804
محدثه میشه از این پیام اسکرین بگیرم بزارم پروفایلم ولی بقیه پیام ها تار میشه
شاید فقط اسمت از پایینش معلوم باشه .
اگه فک کنن منم ناراحت میشی ؟ زاضی هستی ؟
_
نه اشکال نداره
و به تو...
برای بودنت
در روزهای تلخ و شیرین زندگی؛
برای آنکه در میان تمامِ رفتنها،
ماندن را بلد بودی...
برای آنکه گاهی
فقط با یک کلمه،
با یک نگاه،
با همان سکوتِ آشنایت،
جهانِ شلوغِ مرا
به آرامش میرساندی.
به تو،
که حضورت شبیه روشناییِ کمجانیست
که از لابهلای پردههای صبح
به اتاقِ تاریکِ دل میتابد؛
نه آنقدر پرهیاهو
که چشم را بیازارد،
نه آنقدر کمرنگ
که بتوان فراموشت کرد.
به تو،
برای تمامِ لحظههایی
که زندگی سخت گرفت
و تو، بیآنکه بدانی،
آسانترین دلیلِ ادامهی لبخندم شدی.
برای آنکه
حتی در دورترین فاصلهها،
چیزی از تو
در آرامشِ لحظههایم باقیست؛
در فنجان چایِ عصرانه،
در آهنگی که بیهوا پخش میشود،
در واژهای که ناگهان
مرا به یاد تو میاندازد.
و چه خوب است
که در این جهانِ پر از آمدن و رفتن،
کسی را داشته باشی
که بودنش
نه شبیه یک اتفاقِ گذرا،
که شبیه بخشی از جانت باشد.
کسی که
وقتی از زندگی میگویی،
ناخواسته نامِ او
میانِ جملههایت جا میماند.
برای تمامِ این بودن،
برای تمامِ آرامشی که
بیآنکه بدانی
به روزهایم بخشیدی،
از تو ممنونم محبوبم!
_
کاش واقعا محبوبت بودم
محدثه من و دوستم ۱۴,۱۵ ساله ایم.بعد خانواده اون اینطوریه که ازدواج بین چهارده تا شانزده سالگی. تا الآنم درمورد دو ، سه تا خواستگار باهاش صحبت کردن. اما این رفیقم اصلا دوست نداره میگه من میخوام از این سال های عمرم استفاده کنم چرا باید اینقدر زود وارد این فضا ها بشم.میخواد موهاشو کوتاه کنه،باباش میگه بزار دو روز دیگه از شوهرت اجازه بگیر،هر چی میگه مامان باباش ربطش میدن به ازدواج. بیچاره اون سری تو بغلم نزدیک بود گریش بگیره مونده بودم چیکار کنم دلم خیلی میسوزه واسش
_
والا چی بگم..
خانوادش روانین
https://eitaa.com/atetesh/8905 ای بابا خانومی کاش پسر بودم
_
کاش من امشب سکته مغزی میکردم