محدثهههههههه این کانال خلوتگاه پیامام هستا چرا هی از پیامای دلقک خونه میزاره طرف مگه پسر نیست. یا مال خودته. ممبراتون مشترک هست که اینجوریه یه توضیح بده لطفا.
_
ممبر سال اولی کانالمه
بخش اول پیام درازه:
سلام خانوم محدثه.
ببینید بنده پدربزرگم(پدری)آخونده و امام جمعه یکی از شهر ها هم هست(حالا نام نمیبرم)خودم پسرم و ۱۴ ساله.بخش دوم:
بعد این پدربزرگم بین نوه هاش کلید کردن رو من،هر دفعه میبینمشون هر طوری شده یه چیزی میگن بنده حرص بخورم و فشاری شم و از درون بسوزم و فشار بخورم و همه کوفتی🗿بخش سوم:
دو وجه خانواده داره(نمیدونم منظورمو بفهمید یا نه)سمت وجه ما کلا پنج تا نوه ی پسر داره یکیش هنوز یه ماهش نمیشه و بنده با وجود اون یکی مونده به آخری ام.بخش چهارم:
اولی که حقوق میخونه الان کارآموزه میره سر کار؛دومی هم کنکور داره نمیاد جمع خانوادگی،سومی انتخاب رشته داره اینم به این بهونه نمیاد منم چهارمی ام خبر مرگم هیچی ندارم با زور بابام همیشه باید برم.پنجمی هم که تازه چشم وا کرده🗿بخش پنجم:
حالا نه تنها بنده تنها نوه پسر بیچاره تو این جمع های خانوادگی ام،علاوه بر این از وقتی چشممو رو این دنیای کوفتی باز کردم پدربزرگ محترمم بنده رو سوژه کرده.حالا اولیش اینه که وقتی مامانم اسم منو انتخاب میکنه و به پدربزرگم میگن،میگه آخرش یهدونه "الدین" اضافه کنید.(بابامم که هر چی پدرش بگهبخش ششم:
حالا آخر اسم کوفتیم یه الدین اضافه کردن(البته نمیگم بده ولی ایشون حق دخالت نداشتن)
آقا من ۷ سالم شده رفتم مدرسه تازه الف و ب یاد گرفتم🗿.حالا یه روز که رفتیم خونشون بابام به پدربزرگم گفته حسام حروف الفبا یاد گرفته(کلا الف و ب دیگه)حالا پدربزرگم فکر کرده منِ جاهلِ نادانِ کودک شدم فردوسی منو نشونده املا گفته بهم🗿بخش هفتم:
اقا من بلد نبودم مداد دستم بگیرم هنوز.آخرشم هیچی هیچی ننوشته فکر میکردم منو دعوا میکنه گریه کردم اون شب🗿
پدرم کلا عادت داره که من یه چی از خودم نشون بدم پدربزرگم با خودش بگه باح چه نوه ای دارم خب هر عزیزی بره مدرسه الفبا یاد میگیره دیگه من نمیفهمم چه عادت مسخره ایه پدرم دارن.🗿بخش هشتم:
یکی هم یادمه من فکر کنم ۱۰ سالم بود رفته بودیم خونشون ما تازه بهمون قرآن اضافه شده بوده وای باز بابام دهنشو باز کرد:حسام قرآن بلده(د آخه پدر من از خودت مایه بزار دیگه منِ کودکِ جاهل چه غلطی بکنم الان.)
حالا بابابزگم گفته چی بلدی بخون ببینم منم یه حمد خوندم با هزارتا غلط و تت پت.برداشته گوشیشو باز کرده یه ویدیو نشونم دادهبخش نهم:
:یه دختر خانومی بود داشت قرآن میخوند.بابابزرگم گفت ببین این قرآن رو حفظه باباشم شهیده توهم باید یاد بگیری و بزرگ شدی و فلان فلان بعد ویدیو هم تمومی نداشت پدربزگم هم همش زرت و زرت ادامه میداد منم از درون میسوختم و فشار میخوردم🗿بخش دهم:
وای حالا نمیدونم چی گفته به پدرم آقا پدرم اومده منو گذاشته کلاس قرآن(اخه پدر من،من تازه دارم فارسی رو به زور میخونم.)گذاشتیم قرآن علاوه بر عربی خوندنا با صوت هم بخونم.آقا من میرفتم زورکی خیلی هم بدم میومد واقعا هم بچه بودم تو اون جمعبخش یازدهم:
نمیدونم چرا من همیشه بعد این کلاس میومدم گریه میکردم و مینالیدم الکی تو خونه بابامم که به آنجایش.حالا یه دفعه مامانم باهاش حرف میزنه اوکی این کلاسم نمیرم.بخش دوازدهم:
وای حالا یه چیز دیگه(این مستقیما به پدربزرگم مربوط نمیشه) من ۱۲ سالم شده بود تو خانواده ما که حالا اون موقع ۴ تا نوه پسر بودیم.اونی که الان دانشجوی حقوقه دو بار تیزهوشان داده بود هر دوبار هم رد شده بود.بعد ولی این دوتا وسطیه همون بار اول تیزهوشان که دادن،ششم به هفتم قبول شدنبخش سیزدهم:
آقا حالا سال پیش من میخواستم تیزهوشان بدم کلاس هم ثبت نام کرده بودن آقای آیدین استوار(فوق العاده بودن در اصل تبریزن برا تهران و شیراز و مشهد هم کلاس مجازی برگزار میکنن) یعنی اونموقع ششم میرفتم امسال قراره برم هشتمبخش چهاردهم:
حالا اون موقع اینو واقعا خودم میخواستم به اجبار یا زور کسی نبود خودم دوست داشتم برم مدارس سمپاد.حالا آقا من یه عالمه درس خوندم و اینا سال ۴۰۴ تیزهوشان دادم قبول نشدم(آقا به درک)
از اون به بعد پدربزرگم نسبت به من بدبین شده که اقا من تنبلم اقا چیکار کنم گناهم چیه قبول نشدم دیگه🗿بخش پانزدهم:
حدود ۲ سال هست هر هفته سر این و اون یه جوری غیر مستقیم ری.ه میشه به اعصاب و روحیم🗿
همین هفته خونشون بودیم.میگه حسام کمربند درسارو محکم بگیرا مدارس داره شروع میشه گوشیو بزار کنار(آقا ما تبریز زندگی میکنیم پدربزرگم کل هفته تو شهریه که امام جمعه اش هست کلا ۱ و نیم روز میاد تبریزبخش شانزدهم:
اونم ما باید بریم دیدنش منم با اجبار و زور میبرن؛حالا من اعصابم خورد شده اخه پدربزرگ عزیز تو کجای زندگی و بزرگ شدن منو جز جاهایی که خراب کردی توش رو دیدی که الان قضاوتم میکنی؟🗿بخش هفدهم:
خلاصه که بنده یه مدتی در دوران جهالتم از این آخوند و اینا متنفر شده بودم فکر میکردم همشون اینطوری رو مخن و اینا تازه ۱۳ سالگیم فهمیدم چی به چیه حکومت چیه پهلوی و کوفت و زهرمار چیه حالا دیدگاهم هم نسبت به این آخوندا بهتر شد ولی پدربزرگ محترم خودم نه🗿.بخش هجدهم:
الان خودم انتخاب کردم تو زندگیم چه غلطی بکنم(یعنی همون علاقه ام دیگه) دارم برنامه نویسی(پایتون) یاد میگیرم و همینا ولی عام امیدوارم یه روزی نیان اجبارم کنن که حسام گمشو برو حوزه علمیه.🗿نه که بگم بده؛فقط مورد علاقه بنده نیستش.بخش آخر:
میگید چیکار کنم پدربزرگم ولم کنه؟🗿
مثلا اهمیت ندم؟🗿تا کی خب؟🗿
به روش بیارم؟🗿با چه رویی؟🗿
https://eitaa.com/atetesh/9654
اینجا کپی خونه ماعه هم قناری دارن هم عروس هلندی
_
https://eitaa.com/atetesh/9679
نه این حرف رو از روی تمایل به مذکر نمیگه
از روی تنفر به جنس مونث میگه
بس که شما خواهری ظالم اونو اذیت میکنید💔
-
میدونم😂😂😂
توی یه کاناله نوشته بود:
متاسفانه دیگه اعصابِ ادامه زندگی با مامان و بابامو ندارم
یکی بیاد منو ببره خانومِ خونش بشم💆🏻♀🚶🏻♀.
خواستم بگم منم همینطور
-
هوف..
هنوز یکم قابل تحملن
محدثه الان میدونم تو چه وضعیتی هستی
بلاتکلیفی 😂
همون لحظه دلت میخواست چت کنی گروهرو زدی😂
الان دیگه حوصلشو نداری نمیدونی چیکار کنی
-
دقیقا
به غلط کردن افتادم