اراده و تمرکزمو به طور غیر طبیعی ای از دست دادم و دارم جون میکنم و تمام وجودمو به کار میگیرم تا بتونم برشون گردونم و زندگیمو ادامه بدم
حقیقتا درونم پر از احساست عجیبیه که توضیح دادنشون واقعا دشواره ولی شاید بتونم اینطوری بگم که توی دوران سیاه زندگیم بودم، بیانگیزه بودم، بی اراده، نا امید، خسته، پر از استرس و اگر بخوام ذهنمو شکل بدم براتون بهترین مثالش یک گوله نخ پر از گره های کور و سفت بود و این کلافگی کاملا روانیم کرده بود و تمام تمرکزمو گرفته بود، تو گوشی بودم که یه نوتیف از یوتیوب اومد از چنل ویتوپارسا با عنوان اینجوری تو تلخترین دوره زندگیم دووم آوردم...(فصل درد)
و من اینطوری بودم که هولی شت، خدا این ویدئو رو فرستاد، خلاصه که نشستم دیدمش و کامل ندیدم، فقط رسیدم به چیزی که باید، همونطور که پارسا داشت میگفت از زندگیش رسید به اینکه نگاهش افتاد به آینه و خودشو دید و یه لحظه به خودش افتخار کرد
جملهش که تموم شد یه چراغی یهو روشن شد تو ذهنم و گفتم همینه، همینه من حسافتخار رو کم آورده بودم
کاملا نا خودآگاه بلند شدم، نشستم پشت سیستم و دیدم که چقدر دارم راحت تر کارامو انجام میدم و ۸۰ درصد احساسات قبلیم رفتن و شروع کردم به انجام کارام، یک قسمت بزرگ و ترسناک کار رو باز کردم و اونو انجام دادم و در بهترین حالتش پیش رفت و اونجا بود که به خودم افتخار کردم، یک افتخار کوچیک بود ولی با یک نتیجهٔ درونی بزرگ و همین کافی بود و الان اون گولهٔ نخ ترسناک داره کم کم صاف و صوف و مرتب میشه
این چیه یاد گرفتید میگید آدم از هیچکس نباید انتظار داشته باشه؟ چرا نداشته باشم؟ اینطوری دیگه فرق تو با یه غریبه چیه برای من؟