امروز مثل هر هفته اومدم همون جای ثابت با آدمای ثابت، با این تفاوت که هر هفته دنبال جایی بودم که باد خنک کولر بخوره بهم تا گرمای بیرونو فراموش کنم ولی این هفته ساعت از ۳ که گذشت بچه ها یکی یکی لباسای گرمترشون رو تنشون کردن، مامان بچه کوچولو ها کلاه گرم سر بچه هاشون کردن و منی که آنتن ندارم و به زور برای دقایقی به اینترنت وصل میشم صندلی گذاشتم پشت به جمعیت، توپ کشی جدید داداشمو برداشتم، آهنگای Billie رو گذاشتم و در تضاد دنیای خودم و بیرون فقط با همون توپ کوچیک ساعت ها خودمو مشغول کردم تا اینکه یکی از بچه ها اومد و ازم خواهش کرد توپو بهش بدم تا باهاش بازی کنه
دیدم نه آنتن دارم، نه هم صحبت و نه کاری برای انجام دادن ؛
رفتم داخل وضومو گرفتم، یه سیب ترش از خود درختای اینجا قاچ کردم و خوردم
روسریمو مرتب کردم و اومدم دوباره نشستم بیرون و احساسی که الان دارم از توانایی کلمات بی عرضه خارجن که بتونم درست توصیف کنم، سرمای آخر شهریور یا بهتر بگم تغییر هوا باعث شد گذر زمانو حس کنم که به چه سرعت سه ماه تموم شد یا اینجوری بگم یک دوره از زندگیم و این حس غم و حسرت بهم داد و همین یک جمله این احساسات رو تشدید میکنه
' من هیچ وقت دوباره تابستون ۱۶ سالگی ای ندارم '
یه بار مدرس کلاس چهارشنبه هام، استوری گذاشته بود و کوئزشن باکس که ' چه غمی ته نشینتون میکنه؟ '
اون تایم تو یک شرایط روحی خیلی افتضاحی بودم و با توجه به همون حالم جواب دادم.
کم کم که گذشت و من با چالش های دیگه ای از زندگی درگیر شدم، وقتایی که غمگینم خیلی به این سوال فکر میکنم :
این غم ته نشینم میکنه؟
و بعد از پرسیدن این سوال به صورت پی در پی در غم هایی به جنس های مختلف حالا میتونم نسبتا تشخیص بدم چه غمی ته نشینم میکنه؛
یکی از برگتریناش بلاتکلیفی و نبودن حسِ افتخاره که این دوتا منو فلج میکنن نسبت به ادامهٔ زندگیم.