عمیقا دلم میخواد برگردم به زمانی که توی حیاط خونهٔ مامان بزرگم با دختر خاله هام استپ یخ بازی میکردیم و بعدش با کلی خستگی میرفتیم تو خونه تا هندوانه بخوریم.
همیشه یکی از شغلایی که دوست دارم داشته باشم اینه که، تو یک کتابفروشی یه قسمتی رو اختصاص بدم به بچه ها، بیان بشینن جلوم و من با لحن خودشون براشون کتاب بخونم و بخندونمشون و برق چشماشونو ببینم
دلم میخواد برم کویر، نه برای زیبایی و عکس گرفتن و تفریح، برای سر به بیابون گذاشتن از دست این وضعیت
خیلیا بلاک کردن رو نشونهٔ بی ادبی و بی شخصیتی میزارن و آدمی که رو مخشونه رو بلاک نمیکنن، ولی من بلاک کردن آدم رو مخ و رو اعصاب رو آرامش میبینم، یه بلاک میکنی تموم میشه میره، چیه هی اکانتش جلو چشت باشه بره رو روانت، بلاک کن بره بابا