جناب درویش حبهی قند و نمیدونم، ولی عجیب نجیبزادهایست این غم که تمام آدمکها رو رها کرده، مثل یک دوست خوب چسبیده به من و جدا نمیشه، وفاداره، خیلی وفادار.
انقدر این روزها واژهی امید و تو دهنم چرخوندم و حرف از آینده زدم که اگه رشتههام پنبه بشن، تنها مکانیسم دفاعیم پرت کردن خودم از پشتبوم خونه است.
روزی در این رودخانهی مرداب صفت، چال میکنم تن لش آنان، که زلالی وجودم فدای نادانیشان شد.
/ ژانویهٔ دوهزار و بیست و چهار.
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما حیف که باید بدوم، برسوم به داد این زندگی.
مکرر دستهایم میلرزد و لیوانهای مختص به مامان، از دستم سر میخورند، تنم میلرزد و رعشه به جانم میفتد نه از سر ترس، بلکه برای خودم، برای خود دست و پا چلفتیَم. چندمین است که خرابی به بار میآورم و سر در گریبان پنهان میکنم را به یاد نمیآورم! اما خوب میدانم پاداش تمام این بداقبالیها چیزی جز چشم غرهی مامان نصیبم نمیشود. دست خطیهای پاره پوره شدهام گوشهی اتاق چشمک میزنند، هنوز نفس میکشم، هنوز زندهام و هنوز مینویسم. نمیدوانم اگر سرشت امید در تار و پودهای چایِ آلاله نبود، تا کنون به چه چیزی بسنده میکردم؟
میگفت «چقدر عجیبی، برایِ فهمیدنت باید کتابها رو ورق زد، داستانها رو رصد کرد، شعرها رو بلعید، غمهای کوچیک و از پنجره پرت کرد.»
کلوخهی غم را باید به آبِ دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد، گفتن ندارد.
-هوشنگ گلشیری.