میگفت «چقدر عجیبی، برایِ فهمیدنت باید کتابها رو ورق زد، داستانها رو رصد کرد، شعرها رو بلعید، غمهای کوچیک و از پنجره پرت کرد.»
کلوخهی غم را باید به آبِ دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد، گفتن ندارد.
-هوشنگ گلشیری.
ولی من معتقدم غم تکثیر میشه، تو جای جای بدن و زندگیت لونه میکنه و خودش و به رخ میکشه، وقتی غم داری چشمهات زار میزنه و در طلب یک بوسه پلکهات و لرزون میکنه، پوستت چروک و صورتت رنگپریده میشه، نایِ گلوت خشک میشه و گوشهات سوت میکشه. چهرهات و غم به آغوش میکشه و شبها واسه اشکهایی که حروم کردی سوگواری میکنه. وقتی وجودت غم داره، صدات غم داره، نوشتههات غم هم داره و زندگی رو دور ناکامی ثابت میمونه.
مالامال از «نمیدونمهایی» شدم که منتهای همهشون میرسه به دونستن و ترجیحا نگفتن.
حقیقتا این آدمها با دوتا دستهاشون رنج و هل میدن تو بغلم و میگن برو، رنجت هم با خودت ببر، میدونی عزیزِ من؟ هر روز کرور کرور رنج میریزم تو کولهام و خودم نگهدارشون میشم با اینکه دارندهی رنجهای ضغیر نیستم.
چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدمزدن کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو سیگار کاریش کرد. اینجا، باور کنید، من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم.
-هوشنگ گلشیری.