مالامال از «نمیدونمهایی» شدم که منتهای همهشون میرسه به دونستن و ترجیحا نگفتن.
حقیقتا این آدمها با دوتا دستهاشون رنج و هل میدن تو بغلم و میگن برو، رنجت هم با خودت ببر، میدونی عزیزِ من؟ هر روز کرور کرور رنج میریزم تو کولهام و خودم نگهدارشون میشم با اینکه دارندهی رنجهای ضغیر نیستم.
چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدمزدن کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو سیگار کاریش کرد. اینجا، باور کنید، من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم.
-هوشنگ گلشیری.
بعضی وقتها دنیا باهات راه نمیاد که هیچ، دو قدم تنهایی هم بری جلو، چهار قدم هولت میده عقب، دستهات و از پشت غلاف میکنه و تا میخوری، میزنتت.
همهی آدمهایی هنوز نگرانتون میشن و ماچ کنید و دو دستی بچسبید، نگران بودن خیلی مهمه، وقتی نگران باشن یعنی هنوز وجود شما واسهشون نعمته.
امروز آخرین سوگولی خونهی خانومجون هم راهی خونهی بخت شد، حالا من موندم و مامانجون و سبزیهای پاک نشده، غیبتهای نکرده و در آخر هزار تا خاطره که تو خونهی بچگیمون زندونی شد.