چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدمزدن کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو سیگار کاریش کرد. اینجا، باور کنید، من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم.
-هوشنگ گلشیری.
بعضی وقتها دنیا باهات راه نمیاد که هیچ، دو قدم تنهایی هم بری جلو، چهار قدم هولت میده عقب، دستهات و از پشت غلاف میکنه و تا میخوری، میزنتت.
همهی آدمهایی هنوز نگرانتون میشن و ماچ کنید و دو دستی بچسبید، نگران بودن خیلی مهمه، وقتی نگران باشن یعنی هنوز وجود شما واسهشون نعمته.
امروز آخرین سوگولی خونهی خانومجون هم راهی خونهی بخت شد، حالا من موندم و مامانجون و سبزیهای پاک نشده، غیبتهای نکرده و در آخر هزار تا خاطره که تو خونهی بچگیمون زندونی شد.
هدایت شده از id
من به تو میگفتم خوبم و لبخند نثارت میکردم اما، فقط من و تنم میدونستیم که استخوان ترقوهام شکسته.