امروز آخرین سوگولی خونهی خانومجون هم راهی خونهی بخت شد، حالا من موندم و مامانجون و سبزیهای پاک نشده، غیبتهای نکرده و در آخر هزار تا خاطره که تو خونهی بچگیمون زندونی شد.
هدایت شده از id
من به تو میگفتم خوبم و لبخند نثارت میکردم اما، فقط من و تنم میدونستیم که استخوان ترقوهام شکسته.
زندگیم بوی سوختگی گرفته، تار و پود رشتههام خاکستر شده و خودم دارم میسوزم، ولی تا دنیا راسخه یادم نمیره جناب داستایفسکی چه کسهایی بخاطر بوی خاکستر سرزنشم کردن.