ولی شادی از خونهمونه کوچ کرده، زیر فرش، روی طاقچه، زیر تخت، کنارِ پنجره، لا به لای کتابها، میون لبهای خندونِ بابا، توی آسمون، روی درخت، میون گلدونها، میون موهای پریشونِ مامان، بین دستای پینه بستهی بابا و بالای اتاقک شیروونی، همه جا رو نگاه کردم، اما شادی اونجا هم نبود، دخترهی گستاخ غیبش زده، از خونه فرار کرده و عین خیالش هم نیست که دقیقاً اینجا، این آدمهای غمزده به وجودش محتاجاند.
هر چقدر از تاریکی او برایم بگویی ..
تاریکی او از نور آفتاب هم برای من روشن تر است.
ژانرِ آننرمال:
من نه به تابستون علاقهی وافری دارم و نه پاییز و زمستون موردِ تاییدم هستن، من یک بهارفن هستم، یک بهارفن واقعی، بهار و دوست دارم چون اردیبهشت داره، زندگی تو بهار جون میگیره، تازه میشه و شکوفههای گیلاس بهمون لبخند ژکوند میزنند، ماکارونی رو دوست دارم اما با قورمه سبزی خصومت شخصی دارم، از قهوه تنفر دارم و چای رو هم به عنوان نجاتدهنده، قبول ندارم. شیفتهی نوشیدنیهای سردم ولی نوشابه و لیموناد توی لیستِ خوشحالیهام جایی ندارن، دوست دارم تا ابد با آب هویج خودم و خفه کنم، به شکلات و شیرکاکائو آلرژی دارم و باعثِ حسِ تنفرم میشن، از شیر خالی هم خوشم نمیاد و شیر موز اولویت اولمه. سالاد شیرازی و به سزار ترجیح میدم و عاشق غذای ایرونیام و همزمان پیتزا رو جنونوار دوست دارم.
/ برداشتِ دوم از نلین.
تو خونهی تنهاییهات جون بده و بمیر، ولی به آدمیزاد نزدیک نشو که عجیب درنده است، عجیب.
گفت: «پس زمان همه چیز را درست میکند.»
گفتم: زمان چیزی را درست نمیکند، تو بزرگ میشوی و مسائلِ جدید را ناخودآگاه جایگزینِ مسائلِ قدیمی میکنی.طوری که ناگهان همهی آن دردهای پیشین برایت بیمفهوم و کوچک میشوند. با خودت میگویی چقدر غصهی چیزهای الکی را خوردم. چقدر همه چیز را برای خودم سخت کردم، در حالی که اینطور نیست، هرچیزی در هر زمانی، اگر قلبت را بخراشد واقعیست و میتواند روحت را آزرده و خودت را رنجیده کند.
این روزها صریحتاً «تسکین نیابد جان من، صد بار اگر بینم تو را.» هستم با قدری الی.
انرژی زنانه تنها خلاصه میشه به شبی که با گریه به سحر رسوندی و بامدادش قبیل یک جنگجو به روند عادیِ زندگی ادامه دادی و صورت غمزده و چشمهای بیفروغ و ورم کردهات و پشت نقاب کرمپودر و سایه چشم پنهون کردی.