یک روز خودم و تو فارسی غرق میکنم و امیدوارم تیتر روزنامهها کنار اسمم ننویسه خودکشی کرد.
زنانشرقی
وقتی پنچ ساله بودم، گمان میکردم اگر به آدمها سلام بدهم و آنها به من لبخند بزنند یعنی ما با هم دوست هستیم، دنیای امن است و همهی بچهها حالشان خوب است. ولی بچه بودم، عقل نداشتم، نمیدانستم اگر سیبم را با آدمها تقسیم کنم، آدمها به جای سیبْ من را قورت میدهند. پری میگفت «ساندویچ برگرد دوست دارد، اما دو قران پول هم ته جیبش نیست.» آن روزها نمیفهمیدم «ته جیب نبودن» یعنی چه؟ ولی حالا که خودم غصه دارم ولی ته جیبم خوشحالی نیست، خوب میفهمم چرا پری برای یک برگرد ناچیز گریه میکرد. ساندویچ برگر حق همهی بچههاست اما پری توان مالی نداشت، منم هم توان خواندن آن شعر را. پری از شعر بدش میآید، میگوید « چرند است، کار آدمهای مزخرف و زاهد است.» دروغ میگوید من با همین شعر، چند درس خداشناسی پاس کردهام.
"صورتت بیریخت است، لباسهات ناجور.
شلوار نیمبگ روی کانورس قهوهای متکامل شدهی جورابهای ستارهدار و موهای بیبند و بارت است؟ ادب و متانت را هم که قورت دادهای، یک آب هم روش، حناق بگیری.
دیوانهای دیوانه. نه اشتباه شد بیآبرویی، بیآبرو."
آقا نه تنها من بیریخت هستم، حتی از لباس گذشته، خودم هم ناجور به حساب میآیم. جنس نابات. تریاک اصل. خداراشکر که جورابهایم ستاره دارند، آسمانمان که خیلی وقت است خورشید ندارد. بیبند و باری هم توی مرام و مشرب ما نیست چه برسد به موهای مفلوکمان. دیوانه هم هستم، قیس دست و پایم را میبوسد. آبرو هم سرم نمیشود وقتی به اسم شرف، قدیسه را بدکاره مینامید.
/ننگ به نیرنگ زنان همسایه.
بعد از نرسیدن، ننوشتن، صرف فعل نبودن و هزار و اندی سال بعد تازه متوجه شدم من آدم نوشتنهای طولانی نیستم یعنی اگر هم بخوام نمیتونم، کلمه کم میارم. واژهها وزنشده و زرین به چشم بینور شدهام نمیان و این نشدن برای نبودن کفایته.