بعد از نرسیدن، ننوشتن، صرف فعل نبودن و هزار و اندی سال بعد تازه متوجه شدم من آدم نوشتنهای طولانی نیستم یعنی اگر هم بخوام نمیتونم، کلمه کم میارم. واژهها وزنشده و زرین به چشم بینور شدهام نمیان و این نشدن برای نبودن کفایته.
خدارو چه دیدی؟ شاید ستارهی بختمون گوش به فرمان خدای یوسف نشسته تا در اصلی رو باز کنه.
دوست دارم بگم "این حکایت کملطفیهات سر دزار و دست کوتاه شده داره" ولی این دوری هیچی نداره. مثل دو خط موازی از هم دور افتادیم بدون حجت و حکایت.
یا رومی روم یا زنگی زنگ. من ترجیحا وسط میمونم. وسط کتاب. وسط نظام. وسط خونه. وسط مرگ و حیات. وسط عدم و توان. وسط موندن و رفتن. وسط ایستگاه اتوبوس. وسط خیابون آزادی. وسط بستن ساعت موچی. منتها "وسط" موندن و بودن روا نیست. ثبات داشته باشید وگرنه به امثال من، جا میمونید.
زنانشرقی
ٔ
و اگر زنده ماندیم مینویسم که زین غم جان فرسا به ظبط ماشین و یاور همیشه مؤمنِ داریوش روی آوردهام، گویی لحظهها برای آمدن روزهای خوب غمهای جگرسوخته را میبوسیدند و میگذاشتند کنار، اینجا آبادی نبود، اینجا وطن بود تکهای از تن من، از تن تو و بعدها از تن بچههایمان! اگر خداوند ما را لایق دانست و فرزندمان دختر شد، نامش را لیلی میگذارم برای شبی که بامدادش جنگ تمام شد ولی داغها، امان از داغها، همین داغها پدرمان را درآورده است. شاخههای انگور سرخمیدهاند و چنارها شرمزده. آسمان. آسمانِ خدا برای دخترهایمان کل میکشد. ننگ بر شما. ننگ برشما که قسیالقلبی را در حق مملکتتان تمام کردهاید. نمیخواهم نخ سرخوردگیام به میلهی سیاست گیر کند. میترسم بعد از واژهٔ «سوگ» گریه کنم. خدا شاهده است چیزی نمیخوهم فقط کمی زنده ماندن بدون تشریح فعل رفتن. رفتن سخت است. جانگیر و پدردرار است. اینجا نمکگیر شدهام حتی اگر شوریاش شوریدهبختیام را وسعت دهد، اینجا را به امان آنها رها نمیکنم. رها نمیکنم. حتی اگر صبح به صبح با پیکری غمدیده و موهای پریشانتر از موهای مادرم، گلویم را چنگ بزنم. در دلم رخت عزا میشویند، هرچه بیشتر چنگ میزنند رد سیاهیاش بیشتر میماند. این رد لعنتی نمیرود، نمیرود و میماند که تماشا کند چه طور به زانو افتادهایم. به زمین و زمان چنگ میزنم. تنم تحمل وزنم را ندارد. واژهها مردهاند. خدا دیر رسید. نقطه سر خط. اینجا ماندهایم.
زنانشرقی
یا رومی روم یا زنگی زنگ. من ترجیحا وسط میمونم. وسط کتاب. وسط نظام. وسط خونه. وسط مرگ و حیات. وسط عدم
هرچند حیف و صد حیف که به جای آزادی الان باید وسط خیابونهای پاریس بودم.