eitaa logo
زنان‌شرقی
551 دنبال‌کننده
20 عکس
3 ویدیو
0 فایل
آیا کسی هست که تباه نشده باشد؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3740636
مشاهده در ایتا
دانلود
زنان‌شرقی
نور
مثل همین گلدون آتل‌بندی شده‌ام. دست بزنی، سست و فروهشته و فروریخته میشم.
تبعات همرنگ نبودن، طاقت به فنا بودنه.
و زنده باد عروج درختان سیب. زنده باد زادروز تنان ناشریف. درود بر امشاسپندانی که تقدیسی برای رزم زندگانی نداشتند. بدایت شوریدگی و درماندگی مبارکم باد مادر.
فاصلهٔ سرشت عصمتم با سرشک عسرتم یک تبریک نگفتنه.
زنان‌شرقی
نمیدانم چرا می‌گویند «ما نباید بمیریم وگرنه رویاهایمان بی‌مادر، پدر میشوند؟» رویاها. رویاها این موجودات فرازمینی راجل که از اصوات معلوم‌الحال ذهن پاشیده میشوند، زندگی را نگه داشته‌اند. دستم به دامن خدا و سرم به سودای زندگی در این خاک ذی‌حقِ الکرب، وا مانده است. ساعت از نیمه روز هم گذر می‌کند هنوز پیغامی با مضمون "تولدت مبارک" از "او" دریافت نکرده‌ام. نکند یادش رفته است؟ نه. نه نمیشود. مگر انسان اولین‌هایش را فراموش میکند؟ وقتی به مادر گفتم به هنگامه‌ی رخوتم، در هنگامه‌ی ولادتم چه شد؟ میگفت «تو را به زور تیغ و دست پزشک بیرون کشیده‌اند. دلت نمیخواست این تن و این وطن را ببینی. نگه‌دار بندنافی بودی که گویی بند ازهم نگسستگی‌ات از این دنیا به آن دنیا به یک تکه‌نخ سر خورده است. هیهات که دیر بود. دروازه‌های این خاکِ ذی‌حق‌ الکرب به روی پرگشایشت، گشوده شد.» از همان اول هم با همان عقل نیم‌چه‌ام نیز میدانستم زندگی در خاورمیانه، کلاهم را پس معرکه می‌اندازد. بی‌شک اگر در دنیای دیگر هم مبعوث به ایران و محکوم به خاورمیانه شوم، اعتراض نمیکنم. زندگی در اینجا را دوست دارم. ننگ برمن اگر جایی غیر از اینجا، شمع تولدم را فوت کنم و دعایم مستجب شود. ننگ بر تاریخ اگر تاریخی غیر از امروز زمین را برای قدوم نامبارکم، برانداز کند. حتی در میان این ابوالبشرهای ناخوبی که در این فطره و این فطنت انسان بودن خودشان را رها کرده‌اند، غریب روا میشوم. غریب طایفه. غریب وطن. غریب تن. غریب رفتن. در تمام بستر ماندگی، در راه دویدن حصهٔ رسیدن، تنها راه رفته‌ام. به دوستانم، خانواده‌ام، کس و کاران داشته و نداشته‌ام می‌اندیشم. چیزهایی یا بهتر است بگویم مصیبت‌هایی که ادارکم را جوشانده‌اند سنم را روشن نمیکنند که یک کودک پنج ساله‌ام یا یک پیرزن نود ساله؟ خدا میداند و اهل اعلم. میدانم. به یگانگی خدا میدانم که روزی میخندم برای تضرع رویایی که روا شدنش به سیب نخوردن آدم‌ها دخیل میبندد. باز هم خورهٔ " نکند رویا، رویا بماند؟ نکند دستم به عرش خدا بند نشود؟ نکند یادم برود از کجا آمده‌ام؟ آمادنم بهر چه بود؟" به جان لاجون شده‌ام افتاده است. از دست بنده نشده‌ام به بند خرافات رسیده‌ام. دعای اناعیل هم به حاجت من و این تن نمیرسد. مناجات انسان هم در آن دم اولیه خاموش و بی‌انتظار میشود. حتی اگر امشب اناعیل پیگیر بختم شود و نظاره‌گر این مخافت، باز هم درهای بهشت به روی ناسفیدم باز نمیشوند و من ارضا. آه پروردگار راستین‌آفرین حقیقت به چه ماند؟ به درختی که نبوییده، شکوفه میدهد؟ به دستان نبوسیده‌ای که نمی‌نویسند؟ به تنان شریف‌مندی که نمی‌لغزند؟ به دعاهای مستجب‌الواجبی که استجاب نمیشوند؟ حقیقت هرچه هست از نیستی است. نبودن و نشدن. قوائد بالفطره‌ای که خوب میتوانند رویا را به رویای دیگر واگذار دهند و انسان را به مَلِک دیگر اختیار. امشب ملائک به سراغم می‌آیند و اگر در بهشت، جهنم‌دره‌ای برای فرار از صحت زمین پیدا شد، بدون ساعت مچی میروم.