★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:53
Fasl1
حامی لیوان رو صاف کرد و مقداری نوشابه داخل لیوان ریخت و به آوین داد
اوین《مرسی》گفت و جرعه،جرعه نوشابه را خورد
حامی با لبخند گرم و مهربانی همیشگی به اوینیک دل سیر نگاه میکرد
انگاری تا به حال ماه رو انقدر از نزدیک ندیده بود
...بعد از چند دقیقه غذا به پایان رسید...
حامی به کمک اوین سفره را جمع کردند
اینبار نه تنها آوین بلکه حامی هم ظرف شست
حامی و آوین با بازی کردند ظرف هارو شستند
آوین تکه ای کَف روی گونه های حامی و دماغش کشید
حامی خندید و با چشمکی که به آوین زد تکه کف دیگری برداشت و به دماغ آوین زد
آوین کف رو از گونه حامیوخودش پاک کرد
ظرف ها شسته شده بود
حامی روی کاناپه دراز کشیده بود آوین مثل یک بچه به طرف حامی آمد
خودش رو روی حامی انداخت
حامی:هی ترسیدم
اوین:نترس 😂
حامی:مینی بچه
اوین: 🤨
حامی : به بغل به ما میدی حالا ؟
آوین : نُچ
حامی : مگه میشه بیا بغلم ببینم
حامیم محکم آوین رو بغل کرد
_______
چند ساعت بعد
زنگ در خورد
دینگگگ......دینگگگگ
حامی در رو باز کرد
جانا از پله های خونه آمد بالا
حامی:سلام
جانا:سلام داداشی دلم برات تنگ شده بود(حامی رو بـــ.ـغــ..ـل کرد)
حامی هم محکم جانا رو بــ.ــغـ.ــل کرد
آوین:به سلام
جانا از بــ.ــغـ.ــل حامی جدا شد
حامی به سمت آوین چرخید
جانا:سلام زن داداش
آوین:موقع صحنه احساسی اومدم😐
حامی:نه عشقم
جانا:خب اینم وسایل فقط زودتر دست به کار شیم
حامی:چشم شما امر بفرما😁
آوین:😕😒🚶🏻♀
حامی: قهر نکن باهام
آوین: .......
حامی به سمت آوین حرکت کرد
دستش را لای موهای نیمه باز آوین برد و یه بوسه ای نرم روی موهای طلایی آوین زد
آوین لبخند ملیحی زد
جانا:بسه دیگه
حامی:اممم خب دیگه بادکنکارو بده بهم
جانا:نمیدم
حامی:خب نده خانم
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:54
Fasl1
اینسری آوین دیگه صبر و حوصله نداشت
سعی میکرد آروم باشه اما نمیشــد.....😶
آوین با داد جوابی داد نه داد بلند نه داد آروم فقط دادی که برای قانع شدن جانا و حامی باشد
آوین:بس کنیـــد... انقدر بحـث نکنیــد
حامی و جانا بی پاسخ نگاه میکردند
از زبون حامی:
این اولین باری بود که داد آوین رو شنیدم
صداش مثل قبل نبود
بی حوصله تر از قبل.....!
اما تظاهر میکرد خوب بود...؛
حالا فهمیدم داره از من دردی رو پنهان میکنه که سختشه بهم بگه....:)
حامی:آوین خوبی؟...تو هیچ موقع داد نمیزدی..حالت خوبه؟
آوین:آ...آره خوبم فقط...
حامی:فقط چی میخوای تو اتاق بریم حرف بزنیم
آوین:نمیدونم🙍🏻♀
حامی:جانا الان میایم..آوین بیا ببینم
حامی و آوین به سمت اتاق حرکت کردند
جانا بادکنک هارا روی میز گزاشت و شروع به باد کردنشان شد🎈
در اتاق بسته شد.....
حامی:آوین چیشده؟
آوین:حامی نگرانم..یعنی نگران نه استرس دارم از اینکه گندم خوشش میاد یا نه!
اون هیچوقت از طرف منوجانا سوپرایز نشده💁🏻♀
حس میکنم قراره چیزی برنامه ی تولد رو بهم بزنه
حامی خیلی عاقلانه جواب داد
حامی:نگران نباش
پرنسس خونه هیچکسی نمیتونه برنامه ی تولد رو بهم بزنه
الان میریم و به بهترین شکل ممکن یک گوشه از خونه رو دیزاین میکنیم...
باشه عشقم...
آوین به بازوی حامی چسبید و سری به نشونه ی باشه تکان داد
آوین و حامی از اتاق بیرون رفتند
جانا ساکت تر از قبل بود
آوین:جانا ببخشید اگه تند برخورد کرد
جانا:درکت میکنم شاید منــ..
حامی حرفشو قطع کرد
حامی:بچه ها بیاید واقعا کارای تولدو بکنیم!
زنگ میزنم به حامد
مکالمه حامد و حامی
حامی×......حامد÷.......
×سلام داداش خوبی
÷به اقا حامی مرسی چطوری
×خوبم میگم ما برای تولد خواهرتون قراره سوپرایزش کنیم
÷چه خوب..چه کاری از دستم بر میاد؟
×فقط اینکه ما ساعت 8 شب گندم رو بهیه بهونه میکشونیم خونه خودمون و بعد سوپرایز میشه و در صورتی که لباس مجلسی قرار نیست بپوشه تو براش بیار و ساعت 7 شب خونه ما باش
÷حله داداش
×خب مرسی ازت
÷کاری نداری
×نه خدافظ
÷خداحافظ
پایان مکالمه
ساعت 5و ربع عصر
تقریبا بادکنک ها باد شده بود
ربان های صورتی آماده بود و آوین داشت به صورت پاپیون طرح میداد
حامی:اینم از آخرین بادکنک💁🏻♂
آوین به کمک جانا و حامی ربان هارو به پایین بادکنک ها میچسباند
بعد از یه ربع تمام شد
فقط صحنه مونده بود
انها با ریسنده های سفید و صورتی ملیح صحنه را دیزاین میکردند و با چسباندنن پاپیون های سفید صحنه را زیباتر میکردن
و البته حامی صفحه ای LED که رویش Happy birthday بود
را به صحنه اضافه کرد و بعد جانا میز را آورد
روی میز نوشته بودgood day به معنای روز خوب...🤌🏻
آوین تنقلات را روی میز گزاشت و بعد کادو هارو پایین میز
زنگ در به صدا در آمد
حامی در را باز کرد
حامد:سلام..سلام..سلام
همه:سلام
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:55
Fasl:1
حامد:گندم کِی میاد
آوین:عی وای🤦🏼♀
حامی:چیشد!؟
آوین:یادم رفت زنگ بزنم بهش
حامی:خب الان بزن
حامد:آره راست میگه
جانا:بدو بزن تا دیر نشده🤷🏻♀
آوین:باشه🙌🏻
مکالمه اوین و گندم
آوین+گندم÷
+سلام چطوری؟
÷سلام خوبم تو چطوری
+منم خوبم آوین حامی امشب رفته پیش دوستاش
÷خب
+من و جانا خونه ایم میتونی بیای پیشم هم تنها نباشیم هم خوش بگذره🙌🏻
÷باشه چه را که نه
+پس میبینمت
÷فعلا خدافه
+وایسا گندم
÷چیه؟
+تقریبا کِی میای؟
÷نیم ساعت دیگه
+باشه خدافظ
پایان مکالمه
صدا روی بلندگو🔉 بود
حامی:خب اوکیه شام هم سفارش دادم
اوین:چی سفارش دادی😇
حامی:غذا مورد علاقهات
آوین:اخجون پیتزا
حامی:دختر کوچولو خودمی🫀🤏🏻
جانا:خب دیگهههه
حامی (در گوش آوین):حسود
آوین خندید
نیم ساعت بعد
صدای زنگ امد
آوین:اومد آماده اید
همه:هوم
اوین در رو باز کرد
جانا برف شادی رو زد
حامی هم اسپیکر رو زیاد کرد
گندم خشکش زده بود
دستش جلوی صورتش بود
ادامه دارد...
خبر خوب امروزمون هم اینکه ادمین رمان قراره با یه اکانت و گوشی دیگه براتون رمان بنویسه تا گوشی خودش درست بشه
حالا برای گوشیش چه اتفاقی افتاده ؟ مهلا جون این چند وقت که نبودن داخل گوشی خودشون چند تا پارت نوشته بودن تا اینکه یه روز میرن خونه ی مادربزرگش و داخل حیاط گوشی از دستش میوفته و میشکنه برای همین این چند وقت رمان نداشتیم و الان قراره با یه اکانت جدید رمان بزاریم
چنل : @avahaamim
⿻بای گرلم 🧸🍯↶⋆
⿻فعالیت #اد_آوین تموم میشه گرلم🧸🍯↶⋆
⿻فعالیت اکلیلی مون تموم شد 🧸🍯↶⋆
⿻قصرمون🧸🍯↶⋆
⿻ https://eitaa.com/avaHAAMiM🧸🍯↶⋆
⿻های گرلم 🥰❤️↶⋆
⿻فعالیت #اد_نازگل شروع میشه گرلم🥰❤️↶⋆
⿻بریم برای فعالیت اکلیلی گرلم🥰❤️↶⋆
⿻قصرمون🥰❤️↶⋆
⿻ https://eitaa.com/avaHAAMiM🥰❤️↶⋆
ˢᵖᵉⁿᵈ ᵗʰⁱˢ ˢᵐᵃˡˡ ˡⁱᶠᵉ ʷⁱᵗʰ ᵗʰᵒˢᵉ ʷʰᵒ ᵛᵃˡᵘᵉ ʸᵒᵘʳ ᵉˣⁱˢᵗᵉⁿᶜᵉ
این زندگی کوچک را با کسانی بگذران که برای وجودت ارزش قائل هستند🗝🌪