https://eitaa.com/avaHAAMiM/33378
بیچاره بچم که آنقدر هوای اینارو داره
🤍🫂
دقیقا🙂🥲
“حٰامیم~𝑴𝒖𝒔𝒊𝒄*+🤍
https://eitaa.com/avaHAAMiM/33376 یادته استوری گذاشته بود که جنگ شده و فلان یه زنه اومده نوشته شما
دقیقا بعضیا انگار حرف و نوشته هارو مخالف میفهمن 🙂
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شـبـتـونـ بـہ زیـبـآیـیـے چـشـمآش👀✨
خـواب هـآے حـآمـیمــے بـبـیـنـی🤍
بـآ مـآ بـܩونـیــב ڪـہ صـبـح کـلـے ؋ــعـآلـیـت בآریـ🗣
چـنـلـمـون خـوابیــב😴🥱
بـآے قـشـنـگـآم🖇
https://eitaa.com/avaHAAMiM
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سـلـآܩ قـشـنـگـآااا🤏🏻
صـبـحـتـون بــہ زیـبـآیـیـش🧑🏻🦱✨
بـریــܩ بـرآیـ ؋ــعـآلـیـت🛐
چـطـوریــב رنـگـیـن کـܩون هـآ🤍
صـبـحـتـون بـخـیـر🌱
https://eitaa.com/avaHAAMiM
⿻های گرلم 🦢✨↶⋆
⿻فعالیت #اد_مهلا شروع میشه گرلم🦢✨↶⋆
⿻بریم برای فعالیت اکلیلی گرلم🦢✨↶⋆
⿻قصرمون🦢✨↶⋆
⿻ https://eitaa.com/avaHAAMiM🦢✨↶⋆
“حٰامیم~𝑴𝒖𝒔𝒊𝒄*+🤍
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:55 Fasl:1 حامد:گندم کِی میاد آوین:عی وای🤦🏼♀ حامی:چیشد!؟ آوین:یادم ر
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:56
Fasl:1
چشمانش براق
یه حسی درونش به معنای خوش شانسی،شگفت زده، سوپرایز بود
نمیدانست که در این لحظه چه بگوید...
بعد از چند ثانیه کوتاه مدت شیرین
گندم:ســ..ـسـلام..🥹
آوین:سلام قربونت برم
حامی:سلام
جانا و حامد نگاهی بهم کردند و جانا با صدایی شیرین و ارام گفت:سلام🙃
حامد:سلام خواهر قشنگم
گندم:باورم نمیشه
اوین وسط حرفش امد
اوین:انتظار نداشتی..اره😁
گندم سرش را به معنای اره تکان داد و نگاهش رفت سمت میز دیزاین شده...پشت صحنه عکاسی دیزاین شده
لبخند همیشگی اما این بار گرم و صمیمی یار گندم شد.
جانا:نمیخوای بیای تو؟؟
گندم وارد خونه شد
روی کاناپه نزدیک تر به خودش نشست
حامی به چشمان پر از ذوق گندم نگاه میکرد و انگار دور از این دنیا بود🌏
صدای زنگ در سکوت بینشان را بهم زد،،!
دیــنــگــگــگــگـــ دیــنــگــگــ
جانا:کیه؟!
🧑🏻💼:غذاتونو اوردم
جانا:الان میایم
اوین:حامی
حامی:.....
حامی به همان نقطه ها زل زده بود
اوین:حامــی
حامی:...
اوین دستش را به شونه حامی زد
حامی از دنیای دور دست بیرون امد
حامی:بله..بله
جانا:پیک غذاهارو اورده
حامی:باشه الان میرم
حامد و حامی به پایین رفتند
[خونه رضا و فرشته]
رضا:گندم و حامد کجان؟!
فرشته:رفتند خونه دوستش اوین بود..اون
رضا:اهان
فرشته:امروزم تولد گندم بود
رضا:فردا واسش یه جشن میگیریم
فرشته:نمیخوای ببریمش یه جای خوب..
رضا:بزار ببینم فردا چی میشه چشم
فرشته:😉🙂
[خونه حامی و آوین]
غذا ها روی میز
چندین تکه پیتزا در جعبه ها...دهان های پر و اخر نگاه های دزدکی جانا به حامد😜
حامد گاهی به گندم و گاهی به جانا خیر میشد
بعد از چند دقیقه غذا ها خورده شده بود
میز جمع شده بود