. کنج خیال .
دخترک مدادهایی داشت _دوستِ شاخه های باغشان_ یک دوست به قدمتِ آن تک درختِ بلند بالایِ زاگرس داشت،
داشتم مقدمه میچیدم که اینجا رو بپیچونم
حذف حساب بزنم
یا نمیدونم
که به این حرفا رسیدم
مشکل اینه که من از چیزایی که ملت اسمشو میذارن هنر بدم میاد ✨
دفتر سفید و مرتب یکی از اوناس
عامم
منو یه ادم با کفش لنگه به لنگه فرض کنین که لای کتاباش گل خشکن و تنها دفتر نقاشیش خالیه و یه برگ سبز گنده لاش خشک کرده( این طبق واقعیته *)
کاغذای عجیبی دور و برشن
پشتشون چیزایین که شاید فراموش شدن
بعضیاشون خط مامانه
بعضیا رد خودکاراییه که نمیدونم کی کشیده و چرا ولی هزار تا داستان دنباله خط تو خیالم کشیده میشه و صدتاش تو کاغذ
کار با مداد قرمز عادتمه
هنری ترین کارامن
اره
حتی اگه خطخطی باشه
من ادمایی میشناسم که چیزی شما بهش میگین :هنر، بلد نیستن ولی دنیای اون خطا رو میبینن دنبالش میرن میرسن به رنگ قرمز و هزااااار ماجرا وسط دست رنگیشون میبینن یهو پر میگیرن و دنبالت میان و همه اون دنیای تو رو رنگ میپاشن
کاغذ سفید خاطره نداره،
دنیا نداره،
نقطه شروع نداره،
و فقط پایانی در چهارچوب زیباییه که هر کی از کوچه هنر رد شد تفشو انداخت گفت این اصله.
. کنج خیال .
مشکل اینه که من از چیزایی که ملت اسمشو میذارن هنر بدم میاد ✨ دفتر سفید و مرتب یکی از اوناس عامم منو
لطفا کسانی که خیلی حرفه ای هنرمندن و خیلیم مخلصشونم نخونن ناراحت نشن 🙌
تا حالا حرفای ته دلمو اینجا نگفته بودم ولی خب اگه اینجا کنج خیاله چرا سد بزنیم جلو حرفاش،...
شاید دیگه اینجا همین شکلی باشه