. کنج خیال .
من وطن را
شیرزنی به هیبت زاگرس میبینم .
من او را
خاکِ گرمِ کویر میبینم .
او که دامن صبرش لبریز است
اما
گل های پیراهنش ،
عِطرِ امید میدهد .
شیرزنی که با دانه ی اصالت ،
سروِ صلابت کاشته است که
مبادا خاک غم بلند شود !
این روزها غبارِچشم را آب و جارو کن
چشم ها باید
میزبان انعکاس طلوع باشند ...
پس مانند وطن ،
صبر کن .
صبر کن که
سروهای این زن ، سبز شود
* واگویه ای از سال پیش ،
همین روز