اما هفته هاست دلتنگ گلستانم
و سالهاست دلتنگ مشهد و زیارت
اما خدا صبوریو توی اون چند رور یادم داده انگار
اینکه چی گذشت توی اون سفر و چه ها شنیدم در مورد خودم و...
که هزاران برابر خوشحالم کرد رو میذارم کنار
اما
نه تنها خودت
بلکه تنها کسی که میدونه با چی خوشحال میشی
میدونه چیکارت کنه
چطوری بغلت کنه
فقط و فقط اونه
باید یادبگیریم ناشکر نباشیم
همین
نمیدونم چی میشه که ما آدما
زبونامون تیز و برنده میشه
نمیدونم چی میشه که یه خنجر تیز میذاریم گوشه جیبمون که تو قلب هرکسی فرو کنیمش
نمیدونم چی میشه
فقط میدونم وقتی به این مرحله میرسیم یعنی مردیم هزار بار مردیم و تو جهنم و آتیش داریم دست و پا میزنم و هر دفعه هیزم های روی آتیشو بیشتر میکنیم ...
.
.
.
پ.ن: شاید چندماه پیش این حرف دلمو میشکست ناراحتم میکرد اما یاد گرفتم از حرفای ادما پله بسازم برای رشدم.
حرفی که ایشون زد هیزم جدیدی انداخت برای آتشی که درونش به پا شده و هیچ جوره نمیتونه خاموشش کنه و دست به هرکاری بخاطرش میزنه...