و بعد از آن جدالِ سخت سرِ آنکه به تو بگویم چه بر سرِ قلبم آمده، سکوت کردم. دریافتم فریادهایم، آن گریههای بلندِ دلخراش، هیچ نمیتواند نهایتِ غمم را نشان بدهد. نمیتواند بگوید که چقدر «باور» بودی اما «شکستی». نمیتواند بگوید تو آخرین بازماندهی امید در تقدیرِ غمانگیزم بودی و به «ناامیدی» بدل شدی. نمیتواند بگوید «حیف» و بعد در اغوشت بکشد و بگوید با آنکه تو خطا کردهای و ما را لبهی پرتگاه بردی، با آنکه اشتباه و قصور از آن توست اما من گریه میکنم برای اینکه میترسم مبادا نتوانم تو را ببخشم! هیچ از شدت علاقهام به خودت با خبری؟ نه! افسوس…
تو مقابلم میایستی، تا گناهت را کوچک کنی و خودت را اندکی مبراتر نشان دهی. من اما مقابلت میایستم و با دو کاسه ابر در چشمهایم تقلا میکنم تا به تو بفهمانم چقدر برای اشتباهی که کردهای غمگینم! که بگویم کاش چنین نمیکردی… حالا عمیقا از آنکه نتوانم از قصورت بگذرم، میترسم! میترسم نتوانم، شب برسد، چمدانم را ببندم و بروم… من میترسم! تو چرا هم زخم زدی هم نترسیدی….؟
آوات
و بعد از آن جدالِ سخت سرِ آنکه به تو بگویم چه بر سرِ قلبم آمده، سکوت کردم. دریافتم فریادهایم، آن گر
تا جایی که میشد در تخت ماند. پتو، همان پتوی همیشگی بود؛ اما آن را هرقدر دورِ تنش میپیچید باز هم گرم نمیشد. به طرز شگرف و اغراق آمیزی سردش بود. به یادِ تمامِ روزهایی که سرش را تکیه داده و گمان کرده بود «دیگر محال است زخم بخورم»، مور مورش شد. یک غلت کوچک و بعد با دو ضربه ریز روی صفحهی نمایشگرِ موبایلش، فهمید از ظهر گذشته. اما همچنان خسته بود! انگار شش ماه، با این خیال که چاله و آسیبی نیست، در یک مسیر امن دویده و بعد درست همانجایی که کم کم داشت دلش قرص میشد و روحش آرام میگرفت، در سیاهی افتاد.
در تختِ سردش به خود میپچید و همزمان به بیرون آن چاله نگاه میکرد. دستی نبود که سمتش دراز شود و عزیزش در دوردستها فریاد میکشید که:« متاسفم! میدانستم باید مراقبِ تو و تمامِ این مسیر باشم! اما … اما یک لحظه فراموشت کردم! حواسم از دوست داشتنت، از بغضهای مکرر و ترسهایی که گوشزد کرده بودی پرت و دستت از دستم جدا شد! متاسفم…» هربار میگفت متاسفم، صدایش در تمام آن مسیرِ روشن، در قلبِ ترسیدهی دختر، میپیچید و دود میشد! کاش یک نفر بیاید روی چاله، روی سرش خاک بریزد… چقدر تخت سرد بود!
۱۴ اسفند ۱۴۰۲.
هدایت شده از استودیو هنری انسان تمام
حفظ پوشش گیاهی 🌱
باید جایگاه خود را در فرهنگ عمومی پیدا کند.
« رهبر انقلاب اسلامی »
۱۵ اسفندماه | روز درختکاری
▫️ EnsaneTamam | انسان تمام
صبح: سلام مهتاب کجایی؟؟؟
_سرکارای جهادی..
ظهر: سلام مهتاب کجایی ؟
_گلستان
شب: سلام مهتاب کجایی؟؟؟
_سرکارای جهادی...