امشب از اون شباییه که ریختم بهم
که گیر کردم یه جایی
که منتظر یه حرفم
یه حرفی که شاید حتی برخلاف چیزی باشه که آرزوشو دارم
از اون شباست که دلم میخواد بشینم زار بزنم
از اون شبا که دلم میخواد از تهِ تهِ تهِ دل بگم خستم
از اون شبایی که ده بار پاشدم لباس بپوشم به بهونه های مختلف برم بیرون و تهش نشستم بغض کردم زاری کردم لباسمو در آوردم و دوباره نشستم کنج اتاق
از اون شبا که تمام هدفای نیمه تمومم جلو چشمام قطار شده
از اون شبا که سخت میگذره، خیلی خیلی سخت
از اون وقتایی که دلت میخواد حتی تنها بری بیرون و همون دلت رضا نمیده به بیرون رفتن
از اون شبا که میترسم طاقتم تموم شه حرفاییو به کسایی بزنم که نباید...
نمیدونم
فقط میدونم شبای خیلی سختیه..💔
حس میکنم خدا اون بالا منو به فرشته هاش نگاه میکنه
بهم میخنده
میگه ببینه سر خودشو به چی بند کرده
خودشم نمیفهمه داره چیکار میکنه این دختر 😂🚶♀
دستمو میذارم رو قلبم الا تطمئن القوب میخونم
و آسه در گوشش میگم نگران نباش هرچی خیر باشه اتفاق میوفته..❤️
هرشب قبل از خواب به اتفاقات بزرگ فکر میکنم
یه اتفاقات خیلی بزرگ
دعا کنید برام
دعا کنید برسم به جایی که قدم به آرزو هام برسه...