هزارتا متن بلند بالا نوشتم و حذف کردم
تو همشون میخواستم اینو بگم که
همه ی ملت ما به کنار
بمیرم برا دل اون دوتا پسر بچه
امروز از آن روزهایی هست که دوباره قراره بایستم و بگم ما مهمان هستیم
مهمان او...
و امروز میزبان مارا دعوت کرده که بیاییم
دیشب ساعت ها در یادمان شهدای نجف آباد نشستم
با فاطمه حرف میزدیم و میخندیدیم
گاهی هم حسرت میخوردیم
تمام آن زمان دستم روی سنگ بود
و قلبم داشت با شهدا حرف میزد
از آن حرف های دم گوشی
از آن پچ پچه ها
در یک جایی از زندگی گیر افتاده ام
خیلی بد گیر افتادم
در یک جایی که نمیدانم خیر است یا شر
جایی که تمام زندگی دور آن میچرخد
نمیتوانم در موردش برای کسی بگویم
فقط در دل هر روز بیشتر از دیروز تکه تکه میشوم
برایم دعا کنید
برایم الا بذکر الله تطمئن القلوب بخوانید
برای قلبم آرامش بخواهید