صدای خنده ی آرش ده دیقه ای که تو خونه پیچیده و معلومه قصد قطع شدنم نداره
آخه زندگی چی میتونه باشه جز همین صدای خنده ها؟؟؟...
زهرا بین صندلی من و مریم به زور خودشو جا داده
خواستیم بیاد اینجا که آروم تر حرف بزنیم و بقیه مسافرارو بیدار نکنیم
آروم سرمو تکیه میدم به شونش نگاهم میوفته به تسبیح سبز رنگ دستش
چشمامو میبندم با اون یکی دستم کتفشو نوازش میکنم
آروم آروم ماشاءالله میخونم براش و توی دلم درگوش خدا میگم:
حفظمون کنید برای هم
قول میدیم تا وقتی بهمون اجازه میدید تو راهتون قدم بذاریم
من نمیدونم چرا
اما گاهی انگار زندگی یهو تصمیم میگیره منو از پا بندازه
در حدی بیحال میشم
در حدی جسمم خستس که انگاری روحم نمیخواد بره تو جسمم
انقدر بیحالی میاد سراغم که فقط خودمو میرسونم به بالشت که بخوابم
وقتی ام ساعت ها بعدش بیدار میشم هرچقدر فکر کنم نمیفهمم چیشده نمیفهمم داشتم چیکار میکردم و چرا تصمیم گرفتم بگیرم بخوابم
فقط میفهمم حالم خوب نیست و بدنم داره تیکه تیکه میشه و اونجاست که دلم نمیخواد دیگه هیچ کاری بکنم فقط دلم میخواد بگذره و کسی کاریم نداشته باشه تا شاید یکم بهتر بشم...
بعضی وقتا یه سری آدما انقدر صداشون قشنگه از شدت قشنگیش وقتی میشنوی میخوای گریه کنی...🥲