آوات
شما: ماهتاب جان معشوق گراف چیشد؟ من: ذوق کردم این پیامو دیدم در واقع یه فکرای طولانی مدتی براش د
شما:
سلام خوبی؟ از پنج شنبه و جمعه بگو
من:
سلام
از اون دوره های خفن دو روزه بود
دیگه یجورایی عادت کردم به این دوره های دو روزه ی فشرده ای که از صبح تا عصر سر کلاسی و چیزای خفن و باحال و سطح بالا بهت یاد میدن...
خیلی خفن بود خیلی
لیوان آبو سر می کشم و قرصو قورت میدم
بعد آروم میگم
عزیزِ من، قربونت برم❤️
من هر قدمی بر میدارم فقط برای شماست و خودت میدونی غیر از این نیست
دستمو بگیر، نذاز این جسم روحمم خسته کنه
بغلم کن
نورتو بتاب به قلبم...✨
هدایت شده از استاد محمد شجاعی
#گپ_روز
#موضوع_روز : «من بمیرم حرفم را بیرون نمیبرم از اینجا ! بین خودم میماند و تو!»
✍️ شاید این گپ روز، باورش برایتان راحت نباشد، ولی کلماتش را هم با وسواس انتخاب کردهام تا اغراق، قاطیاَش نشود...
• دقیق نمیدانم چهار پنج سال پیش بود!
داشتیم محتوای سایت منتظر را میزدیم.
هم تولید محتوا و هم طراحی سایت و محتواچینی.
• کارهای گرافیکی کمی سنگین شده بود و سیستم بچهها جواب نمیداد.
یکی دو هفته بود که با همین وضعیت سر میکردیم و بچهها کلافه شده بودند.
ما هم در وضعیت مالی خوبی نبودیم، که بتوانم یکی از سیستمها را ارتقاء دهم لااقل!
• تا اینکه سرتیمشان آمد و با متانت نشست جلوی من.
آنقدر مِن و مِن کرد تا گفت:
ما نیاز داریم به حداقل یک سیستم که بتواند کار بچهها را راه بیندازد.
کار لنگ شده و اعصاب بچهها ریخته به هم.
من میدانم اوضاعمان روبراه نیست، ولی باید به شما انتقال میدادم.
• سرم را بالا نیاوردم، کمی صبر کردم و در همان حالت نمیدانم اصلاً چه شد که گفتم:
از اینجا تا پاساژ نور چقدر فاصله هست؟
گفت: حدود یکساعت.
گفتم : راه بیفت برو و سیستمی که لازم است را در مغازهی فلانی (از آشناهایمان) جمع کن و هزینهاش را به من بگو.
گفت: پولش چه؟
گفتم: پول هست ...
• و این در حالی بود که فقط ۵ میلیون تومان تمام موجودیمان بود.
چشمانش برق زد و در اتاق را بست و رفت!
و من ماندم و یکساعت زمان برای اینکه بتوانم این مبلغ را جوری جور کنم که دلنگرانش نکنم وسط بازار.
• نشستم و خواستم توسل کنم به خدا !
هیچ نگفتم، حتی کلمهای!
اما تمام جانم پر از نیاز بود... پر از کلمه،
و من شرم داشتم از اینکه این نیاز را جز به آنکه صاحباختیارم است بگویم.
نجواگونه گفتم: من بمیرم حرفم را بیرون نمیبرم از اینجا ! بین خودم میماند و تو ... هر جور دوست داشتی جمعش کن!
• آرامشی ناخودآگاه جانم را گرفت.
رفتم یک استکان چای بریزم که تلفنم زنگ خورد و برگشتم.
شماره ناآشنایی بود و من هرگز نفهمیدم که بود.
او مرا چنان میشناخت و به اسم صدایم زد که حیا کردم بپرسم کیستی!
با عجله گفت: چند وقتی بود یکی از دوستانم میخواست برای خرید تجهیزات کمکتان کند.
الآن زنگ زد و گفت: من در بانک هستم، یک شماره از همین بانک بدهید به من، که مبلغ واریزی بنشیند به حسابتان.
شماره را دادم و ....
چندین دقیقه بعد چهل و چهار میلیون و پانصد هزار تومن نشست به حساب.
• نزدیک ظهر بود که زنگ زد و گفت: این سیستم را با مشخصاتی که بچهها داده بودند جمع کردم.
گفتم: چقدر شد؟
گفت: ۴۴ میلیون و پانصد هزار تومان.
گفتم: کارت ملّتی که در دست توست، کفاف معاملهی امروزت را میدهد...
@ostad_shojae
🏴
قیـام پانـزده خـرداد، نقطـه عطفۍ است در تاريـخ معـاصـر
#انتخابات #امام_خمینی #عرفان_سوگ
💢یادمان شهدای نجف آباد💢
| ایتا | روبیکا | آپارات |
چهله زیارت عاشورا گرفتن خیلی خوبه
چشم انتظار محرم بودن اصلا بد نیست
اما برای غدیر که چند وقت دیگس برنامه ای ندارید ؟
یک شب هایی هم هست که کاری به غم های دلت نداری
فقط به نقطه ی امیدت فکر میکنی و لبخندت تا کنار گوش هایت کشیده میشود...🥲✨