هدایت شده از استاد محمد شجاعی
※ بِسْــمِ اللهِ الرَّحْــمٰنِ الرَّحیـــمْ ※
سلام و صبح بخیر.
✍ همانگونه که در اخبار رسانه رسمی استاد محمد شجاعی مطالعه فرمودید، این مرکز بزودی از وبسایت سهزبانهی
« Who is Imam Mahdi»
رونمایی خواهد کرد.
• اما این مرکز رسانه، بجهت کمپین سازی در معرفی این وبسایت، نیاز به حضور جدّی فعالان مجازی در سطح ملّی و بینالملل دارد.
• لازم به ذکر است که رسانه رسمی استاد شجاعی، یک شبکه مردمیِ فعالان مجازی ۱۴۰۰ نفره دارد که مدّت ۶ سال است در حال فعالیت در توئیتر، یوتیوب و اینستاگرام میباشند. که البته بیشترین جریانِ اثرگذاری و فعالیت این فعالان مجازی در نقاطِ منتخب و مشخصِ شبکه در قارههای مختلف جهان بوده و هست.
• برای پیوستن به این شبکه تخصص خاصی لازم نیست. علاقهمندان بعد از مراحل گزینش و پذیرش وارد گروه آموزش شده و بعد از تعیین سطح در آشنایی با شبکههای مورد نظر ما، آموزشهای مربوطه را دریافت خواهند کرد.
• بعد از تکمیل آموزشها و تأیید نهایی اکانتهای اعضاء توسط مدیران آموزش، به شبکه فعالان مجازی این رسانه خواهند پیوست و فعالیت خود را آغاز خواهند نمود.
واضح است عزیزانی که:
۱• با یکی از زبانهای خارجی آشنایی دارند،
۲• با شبکههایی چون توئیتر، یوتیوب، اینستاگرام، تیک تاک، فیس بوک آشنایی دارند،
میتوانند سریعتر با نحوه فعالیت مجموعه آشنا شوند. امّا دیگر عزیزان نیز میتوانند براحتی و با کمی تمرکز حرکت خود را در آموزش و شروع فعالیت تسریع نمایند.
❌ علاقهمندان لطفاً توجه کافی به این سه نکتهی ضروری داشته باشند که:
📌 ۱• چنانچه میتوانند در این شبکه ✘حداقل از روزی ۲ ساعت به بالا✘ زمانِ جدّی گذاشته و فعالیت داشته باشند به «ادمین پشتیبان همکاری» پیام داده و اعلام آمادگی نمایند. تا فرم گزینش در اختیارشان قرار گرفته و بقیهی مراحل ورود عزیزان تسهیل گردد.
در غیر اینصورت حضورشان نه تنها کمکی به مجموعه نخواهد کرد که از انرژی و تمرکز مدیران آن در حفظ پویایی و رشد فعالیتها خواهد کاست.
📌 ۲• پیامرسان تلگرام (بدلیل حضور فعالان از کشورهای گوناگون) مرکز اجتماع، آموزش، گروهبندی و دریافت مأموریت فردی و گروهی اعضاء میباشد.حضور مستمر در این پیامرسان و توجه جدی به فعالیت گروهی، برای تمام اعضاء الزامی و از شروط حضور در این مجموعه است.
📌 ۳• ارائه تصویر کارت ملّی برای تشکیل پرونده شناسایی و عضویت در این جامعه رسانهای الزامی میباشد.
✔️ چنانچه عزیزان، در سه نکتهی بالا مسئلهای ندارند، و جدّاً آمادهی آموزش و شروع فعالیت میباشند، میتوانند از طریق آیدی زیر، آمادگی خود را اعلام نموده و بعد از تکمیل فرم عضویت، منتظر نتیجه گزینش و شروع آموزش باشند:
@poshtibaan_hamkaari
«رسانه رسمی استاد محمد شجاعی»
بیاید یه کاری کنیم:
شما برام عکس بفرستید(هرعکسی)
من براتون قصشو مینویسم
@Mahtabfallahian
بدو بدو رسیدم به ماشین همین که درو باز کردم نگاهم افتاد به صندلی یه دسته گل نرگس با یه رز قرمز که وسط نرگسا بود
بر داشتمش و با ذوق بدون اینکه سلام کنم گفتم:
امروز که ولنتاین نیست، پس مناسبتش چیه؟؟؟
گفت : هر روزی که تورو میبینم برای من روز عشقه...
ذوق کردم
گل هارو بو کردم
مکالمه ی روزهای اول یادم اومد :
گل رز گل عاشقاست اما نرگس برای من چیز دیگه ایِ
شبیه مداد قرمزه
پیامشو روی گوشیم دیدم، زدم زیر خنده
چی شبیه مداد قرمزه؟
خونت، نگاهش که میکنم میرم میشینم سر کلاس اول همون موقع ای که معلم داره املا میگه بابا آب داد نقطه سر خط.
توام به من یه جون تازه دادی نقطه سر خط.
دست میکشم روی پیرهنش، غرق خون شده، صورتشو که نگاه میکنم پر شده از نقطه های خون.
این دفعه باهم اردو جهادی رفته بودیم، بالاجبار من با مینی بوس می آمدم و او با ماشین
جلوی چشم خودم بود که این تصادف به بار آمد نفهمیدم خودم را چطور به ماشینش رساندم هرچقدر صدایش کردم دیگر جانم تحویلم نداد انگار این بار این لکه های قرمز نقطه را آخر زندگی مشترکمان گذاشتند.
یک تکه از او اینجاست
این قانون پر رنگی در زندگی من است که با عزیزترین هایت هیچ وقت خداحافظی نمیکنی و حتی نمیدانی اینبار آخرین دیدارت است.
رفیق بودیم سه تا رفیق از آن هایی که شاید ماه ها همدیگر را نمیدیدیم اما به محض اینکه پیام میداد برگشتم تمام برنامه های زندگیمان را کنسل میکردیم و بدو بدو در کافه ای قرار میگذاشتیم.
برنامه نویسی میخواند در دانشگاه امیر کبیر یکسالی بود که خیلی جدی تر قصد رفتن کرده بود.
اما من که باور نمیکردم هر دفعه میگفت دوماه دیگر میروم و بعد دوماه دیگر میدیدی در کافه نشسته بودیم و مسخره بازی در می آوردیم و نه که نرفته بود که از تهران هم آمده بود.
آخرین قرارمان که قرار نبود آخری باشد را خوب به یاد دارم از دست زمین و زمان کفری بودم که بهشان خبر دادم و اتفاقا همان روز عصر قرار گذاشتیم، طبق معمول زودتر رسیدم شروع کردم پیام بدم و بحث کنم که رسید همانطور که غر غر میکردم زیپ کوله اش را باز کرد و نرمالو را دستم داد بعد آرام گفت : هرموقع دلت گرفته بود و با دوستات قرار گذاشتی و دیر رسیدن به لبخندش نگاه کن بعد آروم نوازشش کن ، قول میدم آرومت کنه.
خندیدم و از دستش گرفتم : هرچقدرم اخلاقت کوفت باشه ولی اسمت که رفیق هست.
آن شب را سه نفره تا ساعت ده گذراندیم هرچقدر پرسدیم کی میروی گفت معلوم نیست کی بروم...
دو سه ماهی گذشت قرار گذاشتیم سر ساعت هفت کافه باشیم، هر دو نفر گفتند یک ساعت دیر میرسند، کفری شدم یک عالم برنامه و کار داشتم گفتم من که نمیام شما دو نفر برید.
امروز استوریشو دیدم از بال هواپیما نوشته بود بای ایران...
و رفت و من موندم و نرمالو و خداحافظیِ نکرده ....
آوات
یک تکه از او اینجاست این قانون پر رنگی در زندگی من است که با عزیزترین هایت هیچ وقت خداحافظی نمیکنی و
بعد از نوشتن این داستان نتونستم بقیه عکس هارو بنویسم چون عجیب فرورفتم تو فکر...
این داستان نزدیک به یکی از داستانای واقعی زندگی منه...