بدو بدو رسیدم به ماشین همین که درو باز کردم نگاهم افتاد به صندلی یه دسته گل نرگس با یه رز قرمز که وسط نرگسا بود
بر داشتمش و با ذوق بدون اینکه سلام کنم گفتم:
امروز که ولنتاین نیست، پس مناسبتش چیه؟؟؟
گفت : هر روزی که تورو میبینم برای من روز عشقه...
ذوق کردم
گل هارو بو کردم
مکالمه ی روزهای اول یادم اومد :
گل رز گل عاشقاست اما نرگس برای من چیز دیگه ایِ
شبیه مداد قرمزه
پیامشو روی گوشیم دیدم، زدم زیر خنده
چی شبیه مداد قرمزه؟
خونت، نگاهش که میکنم میرم میشینم سر کلاس اول همون موقع ای که معلم داره املا میگه بابا آب داد نقطه سر خط.
توام به من یه جون تازه دادی نقطه سر خط.
دست میکشم روی پیرهنش، غرق خون شده، صورتشو که نگاه میکنم پر شده از نقطه های خون.
این دفعه باهم اردو جهادی رفته بودیم، بالاجبار من با مینی بوس می آمدم و او با ماشین
جلوی چشم خودم بود که این تصادف به بار آمد نفهمیدم خودم را چطور به ماشینش رساندم هرچقدر صدایش کردم دیگر جانم تحویلم نداد انگار این بار این لکه های قرمز نقطه را آخر زندگی مشترکمان گذاشتند.
یک تکه از او اینجاست
این قانون پر رنگی در زندگی من است که با عزیزترین هایت هیچ وقت خداحافظی نمیکنی و حتی نمیدانی اینبار آخرین دیدارت است.
رفیق بودیم سه تا رفیق از آن هایی که شاید ماه ها همدیگر را نمیدیدیم اما به محض اینکه پیام میداد برگشتم تمام برنامه های زندگیمان را کنسل میکردیم و بدو بدو در کافه ای قرار میگذاشتیم.
برنامه نویسی میخواند در دانشگاه امیر کبیر یکسالی بود که خیلی جدی تر قصد رفتن کرده بود.
اما من که باور نمیکردم هر دفعه میگفت دوماه دیگر میروم و بعد دوماه دیگر میدیدی در کافه نشسته بودیم و مسخره بازی در می آوردیم و نه که نرفته بود که از تهران هم آمده بود.
آخرین قرارمان که قرار نبود آخری باشد را خوب به یاد دارم از دست زمین و زمان کفری بودم که بهشان خبر دادم و اتفاقا همان روز عصر قرار گذاشتیم، طبق معمول زودتر رسیدم شروع کردم پیام بدم و بحث کنم که رسید همانطور که غر غر میکردم زیپ کوله اش را باز کرد و نرمالو را دستم داد بعد آرام گفت : هرموقع دلت گرفته بود و با دوستات قرار گذاشتی و دیر رسیدن به لبخندش نگاه کن بعد آروم نوازشش کن ، قول میدم آرومت کنه.
خندیدم و از دستش گرفتم : هرچقدرم اخلاقت کوفت باشه ولی اسمت که رفیق هست.
آن شب را سه نفره تا ساعت ده گذراندیم هرچقدر پرسدیم کی میروی گفت معلوم نیست کی بروم...
دو سه ماهی گذشت قرار گذاشتیم سر ساعت هفت کافه باشیم، هر دو نفر گفتند یک ساعت دیر میرسند، کفری شدم یک عالم برنامه و کار داشتم گفتم من که نمیام شما دو نفر برید.
امروز استوریشو دیدم از بال هواپیما نوشته بود بای ایران...
و رفت و من موندم و نرمالو و خداحافظیِ نکرده ....
آوات
یک تکه از او اینجاست این قانون پر رنگی در زندگی من است که با عزیزترین هایت هیچ وقت خداحافظی نمیکنی و
بعد از نوشتن این داستان نتونستم بقیه عکس هارو بنویسم چون عجیب فرورفتم تو فکر...
این داستان نزدیک به یکی از داستانای واقعی زندگی منه...