من ساعت ها حرف های بی ربط بهم میبافم که ساکت نشوم
که ساکت نشوم که اشک هایم شره نکند که برق اشک را در چشمانم نبینند
که نمیرم
شب ها به لامپ وسط سقف اتاق نگاه میکنم انگار این لامپ دریچهی چشمان من به آن بالا بالا هاست و آرام آرام در گوش خدا حرف هایم را زمزمه میکنم
و درد دل میکنم خیلیی آرام و بیصدا
و گاهی میگویم
نمیدانم شاید مردنم بهتر باشد همه چیز را ساده تر حل کند
کمی بعد دوباره میگویم
نمیدانم شاید باید چنگ بزنم به همه چیز و نبازم شبیه همیشه البته همیشه بعد از اینکه چنگ انداختم باختم و باختم و باختم....