ساعت مچی ام را کوک کرده ام روی ساعت هفت
هفت صبح که میشود ریز ریز بوق میزند
نزدیک بیست ثانیه
صبح ها خیلی زودتر از هفت بیدار میشوم
اما ساعت را تنظیم کردم که وقتی هفت شد کمی بیشتر عجله کنم و دست بجنانم تا به موقع سرکار برسم
یکماه و اندی روز است که سرکار نرفته ام..
آخرین روزی که سرکار بودم شنبه بود، صبح ساعت ده سرکلاس دخترانه بودم که پیام اومد
عزیزم نترس اما اخبار میگه جنـ گ شده
چیزی در دلم فرو ریخت
نگا دختران معصوم پنج شیش ساله کردم
که یکی نه یکی دندوناشون ریخته بود
داشتن خاله بازی و مامان بازی و گل یاپوچ بازی میکردن
فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ خوندم و فوت کردم بهشون
دعا کردم از اینجا تا همه دنیا بچه ها توی جنگ هیچیشون نشه ، دعا کردم تا هیچ وقت بچه ها نفهمن جنگه و همینطوری با ذوق خاله بازی کنند ، نفهمن جنگه و همینطوری با ذوق گل توی دستشون قایم کنند و توی دلشون بجای دعا برای اینکه موشک تو خونشون فرود نیاد دعا کنند دوستشون دست روی مشتی که پوچه بذاره
امروز ۹ فروردین ماه
زیر پتو به صدای گنجشک ها گوش میکنم
سر ساعت ۷ ساعتم ریز ریز بوق میزند
به یاد بچه ها دوباره فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ میخونم
مدرسه میناب
کوله های خونی
عکس های خاکسپاری
از جلوی چشمم رد میشن
معلم هاشون چقدررر برای این بچه ها فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِين خوندند
به راستی که اون بچه ها توی بغل خدا حالا جاشون امنه امنه و خدا حسابی حواسش بهشون هست...
#روایت
آوات
ساعت مچی ام را کوک کرده ام روی ساعت هفت هفت صبح که میشود ریز ریز بوق میزند نزدیک بیست ثانیه صبح
غم خروار خروار میاد
ذره ذره میره
میدانی
خانه ها خراب شده
شیشه ها شکسته
هر روز آسمان پر شده از صدای موشک و جنگنده
همه مردم عزادار دور و نزدیکند
اما باز هر روز صبح خورشید بالا می آید
درخت ها برگ نو میدهند
باد میوزد
آب جاری میشود
پرنده های روی شاخه درختان آواز میخوانند
و زندگی ادامه دارد...
این یعنی امید 🌱