شما از همان اول صورتی هارا نشانه گرفتید
از سالگرد شهید سلیمانی
کاپشن صورتی
از روز اول جنگ
کوله صورتی
از روز های بعدی جنگ
کفش صورتی، بادکنک صورتی، عروسک صورتی ...
صورتی هارا نشانه گرفتید چون میدانستید صورتی ها اولویت اول هر مردی هستند...
و همچنین اون دختر به لطف ایشون👇
https://eitaa.com/sinus_gallery
تصمیم گرفت کتااب های نیمه تمومش رو تموم کنه
هدایت شده از لیلی سلطانی
ماکان،
ماکانِ شیرین و کوچکم...
من هنوز مادر نشدهام، اما حالِ مادرانِ چشمانتظار را میفهمم. حالِ مادرت را میفهمم...
میپرسی چطور؟
شش هفت سال پیش، در قصههایم "امیرعباس" قد بلندی به دنیا آوردم.
پسری که یکییکدانهی مادرش بود، سروِ سبزش، ظرفِ امید و آرزویش.
روزی شبیه روزگارِ تو که دشمن به وطن زد، رفت.
رفت که نگذارد پوتین سرباز بعثی رنگِ خاک ایران بگیرد.
رفت و جا ماند در تکریت...
به قولِ مادرش، "در ناکجاآباد".
آخر میدانست پسرش کجاست و نمیدانست.
ماکان،
مامانمهلای امیرعباس هنوز توی سرم گریه میکند.
امیرعباسش را میخواهد.
شده به اندازهی یک مشت خاک...
یک قبر پُر که خانهی پسرش باشد.
ماکان،
توی قلبِ مامانمهلا حفرهای کنده شد.
که هر شادی را روی زبانش تلخ کرد،
هر لبخند به دنیا نیامده را روی لبش کُشت،
و هر پسرِ قدبلندی را توی چشمش اشک کرد.
ماکان،
نهم اسفند، وقتی سرِ کلاس، خدا پرسید:
کدامتان میآیید برویم آسمان؟
طوری که ردی روی زمین نماند...
کاش انگشتِ اشارهات را بالا نمیبردی.
کاش با لبخندِ دندانشیری ریخته نمیگفتی:
خدایا، اجازه؟ من... من!
کاش نمیرفتی، تا مادرت ذرهذره دنبالت بگردد با DNA...
ماکان،
تو قدی نداشتی برای مفقودالاثر شدن.
نازک بودی، و سبک و کوچک.
کاش نمیرفتی ناکجاآباد.
کاش میماندی سرِ کلاس، تا مادرت برسد...
لیلی سلطانی
ماکان نصیری ۷ ساله از فرشتههای میناب
بعد از یک ماه جستجو، اثری از پیکرش پیدا نشد
و پروندهاش با عنوان مفقودالاثر بسته شد...
@leilysoltani 🕊
نزدیک تر است به ما
البته که خانواده مان هستند و بین اعضای خانواده فاصله نیست
اما ما با دو دوتا چهارتای خودمان میسنجیم و میگوییم نزدیکتر است به ما
فقط باید دلت بخواهد یا اراده کنی
هرکجا که برویم
هرکجا که باشیم
دلمان که تنگ شود
نگاهی بهم میکنیم و هر دو ته نگاهمان یک جمله است
بریم قمم یه سر بزنیم؟؟؟
و هر دو ایندفعه نه با نگاه که به زبان میگوییم من که موافقم
چمدان دلمان را بر میداریم
پر میکنیم از حرف و از تمنا و از عشق
به چشم بهم زدنی در خانه اش زیر آن پنجره های رنگرنگی که سلیقهی همه دختران است نشسته ایم و نور های سبز و قرمز و آبی افتاده اند روی متنی که خط به خطاش سلام است و چمدان دل را که باز میکنیم جز اشک هایی که دانه دانه اش از عشق هست هیچچیزی از چمدان بیرون نمی آید اشک هایی که وقتی روی گونه هایمان است با آن نور های رنگ رنگی روی گونه هایمان میشود رنگین کمان