آیه286🌹ازسوره بقره🌹
لا يُكَلِّفُ :تکلیف نمی کند
اللَّهُ:الله
نَفْساً :هیچ کس را
إِلَّا :جز
وُسْعَها :به اندازه ی توانش
لَها : به سود اوست
ما كَسَبَتْ:آنچه ازخوبی کسب کرده است
وَ عَلَيْها :وبه زيان اوست
مَا اكْتَسَبَتْ :آنچه از بدی کسب کرده است
رَبَّنا:پرودگارا
لا تُؤاخِذْنا:بازخواست مکن مارا
إِنْ :اگر
نَسِينا:فراموش کردیم
أَوْ :یا
أَخْطَأْنا:خطا کردیم
رَبَّنا :پرودگارا
وَ لا تَحْمِلْ :وتحمیل مکن
عَلَيْنا :برما
إِصْراً :بار گرانی
كَما : چنان که
حَمَلْتَهُ :نهادی آن را
عَلَى :بردوش
الَّذِينَ :کسانی که
مِنْ قَبْلِنا: پیش ازما بودند
رَبَّنا:پرودگارا
وَ لا تُحَمِّلْنا :وبرماتحمیل مکن
ما:چیزی راکه
لا طاقَةَ لَنا بِهِ :ما توانایی آن را نداریم
وَ اعْفُ : ودرگذر
عَنَّا:ازما
وَ اغْفِرْ:وبیامرز
لنا:مارا
وَ ارْحَمْنا : ورحم کن برما
أَنْتَ :تویی
مَوْلانا :سرورما
فَانْصُرْنا:پس پیروز گردان مارا
عَلَى:بر
الْقَوْمِ :گروه
الْكافِرِينَ :کافران
✨چقدر این متن زيباست
✍کوله بار گناهانم بر دوشم سنگینی میکرد...
ندا آمد بر در خانه ام بیا، آنقدر بر در بکوب تا در به رویت وا کنم...
وقتی بر در خانه اش رسیدم
هر چه گشتم در بسته ای ندیدم!!
هر چه بود باز بود...
گفتم: خدایا بر کدامین در بکوبم؟؟؟؟
ندا آمد: این را گفتم که بیایی...
وگرنه من هیچوقت درهای رحمتم را به روی تو نبسته بودم!
کوله بارم بر زمین افتاد و پیشانیم بر خاک...
❤️مهربان خدایم دوستت دارم❤️
#غروبجمعه
🥀بی قراری و غم و غربت و سرگردانی
وای بر حال دل منتظرو بی خبری...
🥀چه کنم با دل تنگ و عطش آمدنت؟
باز هم جمعه گذشت از تو نيامد خبری...
اگه منو نخوای میمیرم .❤️🩹
دلم برات تنگ شده 💔
#محمدابراهیمیاصل
#نوای_انتظار 🥀
#اللهمعجللولیکالفرج
#امامزمان_عج
❀͜͡🥀
•┈—┈—┈✿┈—┈—┈•
💠 نماز به همراه اجزای حیوان حرام گوشت
💬سؤال:
اگر اجزای حیوانی که خوردن آن حرام است مانند خرگوش، گربه، ماهی بدون پولک، مار، پشه و مگس؛ همراه نمازگزار باشد، نماز او چه حکمی دارد؟
✅ پاسخ:
🔹 اگر از اجزای حیوان حرام گوشتی که خون جهنده دارد مانند خرگوش و گربه، به همراه نمازگزار باشد، نماز او باطل میگردد اما اگر حرام گوشتی باشد که خون جهنده ندارد مانند ماهی و مار، بنابر احتیاط واجب نماز باطل خواهد بود و اگر از حشراتی باشد که گوشت ندارند مانند پشه و مگس، اشکال ندارد.
💫✨💫✨💫✨💫✨
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۳و۴ صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم..رفتم سر کار و همون کارهای
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۵
با احتیاط درو باز کردم و داخل راهرو سرک کشیدم..مطمئن بودم داخل یک قصر یا چیزی شبیه به اون بودم..دکوراسیون خونه به شدت لاکچری بود..تابلو فرش های ظریف،قالی های ابریشمی که به خاطر تابش نور خورشید از پنجره های قدی می درخشیدند و مجسمه های عتیقه..خوب که گوش کردم صدای صحبت کردن چند نفرو شنیدم..صدا رو دنبال کردم و به پله هایی رسیدم که به پایین می رفتن..از ارتفاع پنجره ها همون اول فهمیدم که باید طبقه دوم یا سوم عمارت باشم..آهسته از پله ها پایین رفتم و کم کم صدا ها واضح شد..به طبقه پایین که رسیدم دیدم سه تا مرد جوون به همراه یک پیرمرد شیک پوش روی مبل های سلطنتی گوشه هال نشستن و غرق صحبتن..از اینکه دیدم با چند تا مرد توی این خونه هستم به شدت وحشت کردم و ناخودآگاه در حالیکه جیغ می کشیدم دنبال در ورودی گشتم ولی به خاطر اینکه هول بودم و از طرفی هال خیلی بزرگ بود پیداش نمی کردم و فقط عین دیوونه ها خودمو به در و دیوا. می کوبیدم..یهو احساس کردم بازوم اسیر شد..برگشتم دیدم یکی از همون مرد های جوون محکم نگهم داشته و با یه اخم غلیظ غرید:چته وحشی؟!مگه از جنگل فرار کردی؟
برای دفاع از خودم دستم ناگهان بلند شد که روی صورتش فرود بیاد اما اون سریعتر از من بود و مچ دستم با دست دیگش گرفت..اونقدر مچ دستم فشار داد که احساس کردم الان استخونش میشکنه که با صدای پیرمرده فشار دستش کم کرد:شهاب با مهمونمون درست رفتار کن..حق داره که بترسه اون هنوز هیچی نمیدونه..دخترم میشه ازت خواهش کنم که چند دقیقه بشینی و به حرف های ما گوش بدی؟
با اینکه هنوز ترس توی دلم بود اما لحن اون مرد و استفاده از لفظ دخترم باعث شد به حرفش گوش کنم..دروغ چرا؟شنیدن این کلمه از زبون یه مرد باعث شد زیرپوستی ذوق زده هم بشم..
آروم رفتم و روی یک مبل تکی نشستم..اون یارو بداخلاقه هم برگشت سر جاش نشست..حالا که آرومتر شده بودم فهمیدم خیلی رفتار احمقانه ای از خودم نشون دادم..صدای پیرمرد رشته افکارمو پاره کرد..
- دخترم از اینکه ترسوندیمت معذرت میخوایم ولی هر طور فکر کردم دیدم امکان نداره بدون اینکه صبوری بفهمه باهات صحبت کنیم..از طرفی میدونستم هیچ جوره نمیتونم راضیت کنم بیای اینجا برای همین مجبور شدیم بدزدیمت..
+گفتید صبوری؟!شما صاحب کار منو از کجا میشناسید؟
-ما به کمکت نیاز داریم..
+چه کمکی؟
-ما میدونیم که تو منشی شرکت صبوری هستی برای همین گفتیم اگر بک نفر بتونه کمکمون کنه اون فقط تویی..
+اگه میخواستید رژگونه مناسب پوستتون انتخاب کنید،شرکت جای بهتری بود..
و با گفتن این حرف و تصور اون سه تا قلچماق دیگه با صورت های آرایش کرده نیشم باز شد اما با دیدم قیافه های غضب آلودشون فهمیدم باز زر زدن و تصمیم گرفتم شوخی بیمزه ای که کردم و یه جوری ماستمالی کنم..
+آخه از دست یه منشی شرکت واردات لوازم آرایشی چه کمکی برمیاد؟
اون یارو بداخلاقه که داشت دستمو میشکست حرفی زد که باعث شد احساس کنم روح داره از بدنم خارج میشه..
×شایدم بهتره بگی شرکت صادرات قاچاقی اعضای بدن...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
خدا تنها روزنۀ امیدی است که هیچگاه بسته نمی شود.
تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد، باپای شکسته هم می توان سراغش رفت.
تنها کسی است که وقتی همه رفتند می ماند.
وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید.
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود
و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه.