10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چگونه باور کنیم نبودنت را...
#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
193.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی خودت را
مثل یک کتاب ورق بزن ؛
انتهای بعضی فکرهایت نقطه بگذار که بدانی باید همان جا تمامش کنی ...
بین بعضی حرفهایت ، ویرگول ، بگذار که بدانی باید با کمی تامل بیانشان کنی ...
پس از بعضی از رفتارهایت هم !!علامت تعجب!! که از تو این حرکت درست است !!
و آخر برخی عادت هایت نیز علامت سوال بگذار؟؟
تا فرصت ویرایش هست خودت را هر چند شب یکبار ورق بزن حتی بعضی از عقایدت را حذف کن
اما بعضی را پر رنگ ....
خودت را ویرایش کن تا دست سنگین
روزگار ویرایش نکند زندگیت را ...
#رویش_زندگی|#انگیزشی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
✨شاهکاری زیبا در خلقت
در نگاه اول این یه تصویر ساده به نظر میرسه ، ولی خوب دقت کنید 15 جوجه کبک خودشون رو استتار کردن...
#جالب
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
📚ماجرای بهشت شداد در قرآن
📌قسمت اول
✍ماجرای بهشت شدّاد بعضی در ذیل آیه 6 تا 8 سوره فجر ماجرای بهشت شدّاد و هلاكت او را قبل از دیدار آن بهشت نقل كردهاند.
در این آیات چنین میخوانیم :
«اَ لَمْ تَرَ كَیفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ؛
آیا ندیدی پروردگارت با قوم عاد چه كرد؟
با آن شهر اِرَم و باعظمت عاد چه نمود؟ همان شهری كه مانندش در شهرها آفریده نشده.»
روایت شده : عاد كه حضرت هود ـ علیهالسلامـ مأمور هدایت قوم عاد شد، دو پسر به نام «شدّاد» و «شدید» داشت، عاد از دنیا رفت،
شدّاد و شدید با قلدری جمعی را به دور خود جمع كردند و به فتح شهرها پرداختند،
📌و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلط یافتند، در این میان، شدید از دنیا رفت، و شدّاد تنها شاه بیرقیب كشور پهناور شد،
غرور او را فرا گرفت (هود ـ علیه السلام ـ او را به خداپرستی دعوت كرد، و به او فرمود:
«اگر به سوی خدا آیی، خداوند پاداش بهشت جاوید به تو خواهد داد، او گفت: بهشت چگونه است؟
هود ـ علیه السلام ـ بخشی از اوصاف بهشت خدا را برای او توصیف نمود.
شدّاد گفت اینكه چیزی نیست من خودم این گونه بهشت را خواهم ساخت، كبر و غرور او را از پیروی هود ـ علیه السلام ـ باز داشت).
او تصمیم گرفت از روی غرور، بهشتی بسازد
تا با خدای بزرگ جهان عرض اندام كند،
📌شهر اِرَم را ساخت، صد نفر از قهرمانان لشكرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود،
هر یك از آن قهرمانان هزار نفر كارگر را سرپرستی میكردند و آنها را به كار مجبور میساختند.
شدّاد برای پادشاهان جهان نامه نوشت كه هر چه طلا و جواهرات دارند همه را نزد او بفرستند، و آنها آنچه داشتند فرستادند.
آن قهرمانان مدت طولانی به بهشت سازی مشغول شدند، تا این كه از ساختن آن فارغ گشتند،
و در اطراف آن بهشت مصنوعی، حصار (قلعه و دژ) محكمی ساختند، در اطراف آن حصار هزار قصر با شكوه بنا نهادند، سپس به شدّاد گزارش دادند كه با وزیران و لشكرش برای افتتاح شهر بهشت وارد گردد.
📌شدّاد با همراهان، با زرق و برق بسیار
عریض و طویلی به سوی آن شهر (كه در
جزیره العرب، بین یمن و حجاز قرار داشت) حركت كردند،
هنوز یك شبانه روز وقت میخواست كه به آن شهر برسند، ناگاه صاعقهای همراه با صدای كوبنده و بلندی از سوی آسمان به سوی آنها آمد و همه آنها را به سختی بر زمین كوبید،همه آنها متلاشی شده و به هلاكت رسیدند.[1]
دلسوزی عزرائیل برای شدّاد
روزی رسول خدا ـ علیهالسلام ـ نشسته بود، عزرائیل به زیارت آن حضرت آمد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از او پرسید:
«ای برادر! چندین هزار سال است كه تو
مأمور قبض روح انسانها هستی،
📌آیا در هنگام جان كندن آنها دلت برای كسی رحم آمد؟»
عزرائیل گفت :
در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
❶ روزی دریا طوفانی شد و امواج سهمگین دریا یك كشتی را در هم شكست، همه سرنشینان كشتی غرق شدند،تنها یك زن حامله نجات یافت،
او سوار بر پاره تخته كشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیرهای افكند،
در این میان فرزند پسری از او متولد شد، من مأمور شدم جان آن زن را قبض كنم، دلم به حال آن پسر سوخت.
❷ هنگامی كه شدّاد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بهشت بینظیر خود پرداخت،
و همه توان و امكانات ثروت خود را در ساختن آن صرف كرد، و خروارها طلا و گوهرهای دیگر برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تكمیل شد[2]
📌ادامهدارد...
🙇♂داریم در نماز تسبیحات اربعه می خونیم یه دفعه شک می کنیم دوتا گفتیم یا سه تا یا نمی دونیم چند تا گفتیم چکار کنیم⁉️
❇️نظر رهبری شهید❇️
چون یک مرتبه گفتید کافی است و دیگر چیزی بر شما واجب نیست، اما می توانید تا به رکوع نرفته اید بنا را بر کمتر بذارید و تسبیحات اربعه را تکرار نماید تا یقین کنید سه مرتبه گفته اید.
❇️نظر آیت الله سیستانی ❇️
تسبیحات اربعه یک بار واجب است و شک کردن در تعداد آنها هبچ اثری ندارد و لازم نیست کاری کنید.
❇️نظر آیت الله مکارم❇️
بنا بر تعداد بگذارید مثلا اگر شک دارید 2مرتبه گفتید یا 3مرتبه بنا را بر 2 بگذارید و یک تسبیحات اربعه دیگه بگید تا یقین کنید 3مرتبه گفته اید
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 9⃣6⃣ ✅ فصل شانزدهم 💥 بغض گلویم را گرفته بود، گفتم: « مجروحها و شهدا چی؟! »
🌷 #دختر_شینا – قسمت 0⃣7⃣
✅ فصل شانزدهم
💥 خانم دارابی، که دلش پیش من مانده بود، با یک قابلمه غذا آمد توی آشپزخانه. آنقدر ناراحت بودم که صدای در را نشنیده بودم. بچهها در را برایش باز کرده بودند. وقتی مرا با آن حال و روز دید، نشست و کلی برایم حرف زد.
از فامیل و دوست و آشنا که هفت هشت تا بچه داشتند، از خانوادههایی که حسرت یک بچه مانده بود روی دلشان، از کسانی که به خاطر ناشکری زیاد بچهی سالمی نداشتند.
💥 حرفهای خانم دارابی آرامم میکرد. بلند شد سفره را انداخت و غذا را کشید و با اصرار خواست غذا بخورم. میگفت: « گناه دارد این بچهها را غصه نده. پدرشان که نیست. اقلاً تو دیگر اوقاتتلخی نکن. »
💥 چند هفتهای طول کشید بالاخره با خودم کنار آمدم و به این وضع عادت کردم. یک ماه بعد صمد آمد. اینبار میخواست دو هفتهای همدان بماند. بر خلاف همیشه اینبار خودش فهمید باردارم. ناراحتیام را که دید،گفت: « این چیزها ناراحتی ندارد. خیلی هم خوشحالی دارد. خدا که دور از جان، درد بیدرمان نداده، نعمت داده. باید شکرانهاش را بهجا بیاوریم. زود باشید حاضر شوید، میخواهیم جشن بگیریم. »
💥 خودش لباس بچهها را پوشاند. حتی سمیه را هم آماده کرد و گفت: « تو هم حاضر شو. میخواهیم برویم بازار. »
اصلاً باورکردنی نبود. صمدی که هیچوقت دست بچههایش را نمیگرفت تا سر کوچه ببرد، حالا خودش اصرار میکرد با هم برویم بازار. هر چند بیحوصله بودم، اما از اینکه بچهها خوشحال بودند، راضی بودم.
💥 رفتیم بازار مظفریه همدان. برای بچهها اسباببازی و لباس خرید؛ آن هم به سلیقهی خود بچهها. هر چه میگفتم این خوب نیست یا دوام ندارد، میگفت: « کارت نباشد. بگذار بچهها شاد باشند. میخواهیم جشن بگیریم. »
آخر سر هم رفتیم مغازهای و برای من چادر و روسری خرید. یک پیراهن بلند و گشاد هم خرید که گلهای ریز و صورتی داشت با پسزمینهی نخودی و سفید. گفت: « این آخرین پیراهن حاملگی است که میخریم. دیگر تمام شد. »
💥 لب گزیدم که یعنی کمی آرامتر. هر چند صاحب مغازه خانمی بود و ته مغازه در حال آوردن بلوز و دامن بود و صدایمان را نمیشنید، با این حال خجالت میکشیدم.
💥 وقتی رسیدیم خانه، دیگر ظهر شده بود. رفت از بیرون ناهار خرید و آورد. بچهها با خوشحالی میآمدند لباسهایشان را به ما نشان میدادند. با اسباببازیهایشان بازی میکردند. بعد از ناهار هم آنقدر که خسته شده بودند، همانطور که اسباببازیها دستشان بود و لباسها بالای سرشان، خوابشان برد.
💥 فردا صبح وقتی صمد به سپاه رفت، حس قشنگی داشتم. فکر میکردم چقدر خوشبختم. زندگی چقدر خوب است. اصلاً دیگر ناراحت نبودم. به همین خاطر بعد از یکی دو ماه بیحوصلگی و ناراحتی بلند شدم و خانه را از آن بالا جارو کردم و دستمال کشیدم.
آبگوشتم را بار گذاشتم. بچهها را بردم و شستم. حیاط را آب و جارو کردم. آشپزخانه را شستم و کابینتها را دستمال کشیدم. خانه بوی گل گرفته بود.
💥 برای ناهار صمد آمد. از همان جلوی در میخندید و میآمد. بچهها دورهاش کردند و ریختند روی سر و کولش.
توی هال که رسید، نشست، بچهها را بغل کرد و بوسید و گفت: « بهبه قدم خانم! چه بوی خوبی راه انداختهای. »
خندیدم و گفتم: « آبگوشت لیمو است، که خیلی دوست داری. »
بلند شد و گفت: « اینقدر خوبی که امام رضا (ع) میطلبدت دیگر. »
با تعجب نگاهش کردم. با ناباوری پرسیدم: « میخواهیم برویم مشهد؟! »
💥 همانطور که بچهها را ناز و نوازش میکرد، گفت: « میخواهید بروید مشهد؟! »
آمدم توی هال و گفتم: « تو را به خدا! اذیت نکن. راستش را بگو. »
سمیه را بغل کرد و ایستاد و گفت: « امروز اتفاقی از یکی از همکارها شنیدم برای خواهرها تور مشهد گذاشتهاند. رفتم تهوتوی قضیه را درآوردم. دیدم فرصت خوبی است. اسم تو را هم نوشتم. »
گفتم: « پس تو چی؟! »
موهای سمیه را بوسید و گفت: « نه دیگه مامانی، این مسافرت فقط مخصوص خانمهاست. باباها باید بمانند خانه. »
گفتم: « نمیروم. یا با هم برویم، یا اصلاً ولش کن. من چطور با این بچهها بروم. »
🔰ادامه دارد...🔰
#سلام_امام_زمانم 💚
با هرنفسی سلام کردن عشق است
آقا به تو احترام کردن عشق است
اسم قشنگت به میان چون آید
از روی ادب قیام کردن عشق است
#السلام_علیک_یا_بقیة_الله
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
امام صادق عليه السلام:
ما از میان شیعیان به کسی علاقهمند هستیم که عاقل، فهمیده، دانا، بردبار، مدارا کننده، صبور، همیشه راستگو و با وفا باشد.
#حدیث_روز
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
#استاد_تراشیون
✅ اگر گِره اقتصادی به زندگیت افتاد، حتما این کار را انجام بده...
#ذهن_رویشگر
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」