♥️🍃
آنقدر خوب باشید که ببخشید، امّا
_ آنقدر ساده نباشید که دوباره اعتماد کنید!
_قدر لحظه ها را بدانید!
_زمانی می رسد که دیگر شما نمی توانید بگویید جبران می کنم.
_ یک نکته را هرگز فراموش نکنید:
_ لطف مکرّر، حق مسلّم می گردد!
_ پس به اندازه لطف کنید...
_هیچ بوسه ای جای زخم زبان را خوب نمی کند!
پس مراقب گفتارتان باشید...
_جاده زندگی نباید صاف و هموار باشد
وگرنه خوابمان می برد!
_هیچ وقت فراموش نکنید که:
دنیا تکرار نمی شود...!
#رویش_زندگی|#رویش_احساس
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم یه #خوشمزه متناسب با #روز_جمعه😊
نوش جان کن و #بخواب😁
#رویشآشپزی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختر کنکوری در تشییع پیکر رهبر شهید در کربلا
درحال خواندن امتحان عربی🥺
#کلیپ
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماهنگ : آغوش سلطان
به قلم : حسین ایمانی عزیز
تنظیم: فرزاد خسروزاده
🎙کربلایی مجتبی فخری
سلطان علی ابن موسی الرضا❤️
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ هماکنون؛ فیلم اختصاصی KHAMENEI.IR از مزار مطهر رهبر شهید انقلاب اسلامی و شهدای خانواده ایشان در رواق دارالذکر حرم امام رضا علیهالسلام. ۱۴۰۵/۴/۱۹
#باید_برخاست|#رهبر_شَهیدم
🖥 Farsi.Khamenei.ir
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 «شهیده زهرا» نوهٔ خردسال رهبر شهید، همراه ایشان در یک قبر به خاک سپرده شده است...
#همراه_با_شُهدا
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 90 ✅ فصل هفدهم 💥 همان روز عصر دوباره برگشتیم همدان. اینبار هم سمیهی ستار ر
🌷 #دختر_شینا – قسمت 91
✅ فصل هفدهم
💥 قرآن را برداشت و بوسید. گفت: « این دستور دین است. آدم مسلمان ِزنده باید وصیتش را بنویسد. همه چیز را برایتان تمام و کمال نوشتهام. نمیخواهم بعد از من حق و حقوقتان از بین برود. مال و اموالی ندارم؛ اما همین مختصر هم، نصف مال توست و نصف مال بچهها. وصیت کردهام همینجا خاکم کنید. بعد از من هم بمانید همدان. برای بچهها بهتر است. اگر بعد از من جسد ستار پیدا شد، او را کنار خودم خاک کنید. »
💥بغض کردم و گفتم: « خدا آن روز را نیاورد. الهی من زودتر از تو بمیرم. »
خندید و گفت: « در ضمن باید تمرین کنی از این به بعد به من بگویی ستار، حاج ستار. بعد از شهادتم، هیچکس مرا به اسم صمد نمیشناسد. تمرین کن! خودت اذیت میشویها! »
💥 اسم شناسنامهای صمد، ستار بود و ستار، برادرش، صمد. اما همه برعکس صدایشان میزدند.
صمد میگفت: « اگر کسی توی جبهه یا محل کار صدایم بزند صمد، فکر میکنم یا اشتباه گرفته یا با برادرم کار دارد. »
میخندید و به شوخی میگفت: « این بابای ما هم چه کارها میکند. »
💥 بلند شدم و با لج گفتم: « من خوابم میآید. شب بهخیر، حاج صمد آقا. »
سردم بود. سُریدم زیر لحاف. سرما رفته بود توی تنم. دندانهایم بههم میخورد. از طرفی حرفهای صمد نگرانم کرده بود.
ادامه دارد...