6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ هماکنون؛ فیلم اختصاصی KHAMENEI.IR از مزار مطهر رهبر شهید انقلاب اسلامی و شهدای خانواده ایشان در رواق دارالذکر حرم امام رضا علیهالسلام. ۱۴۰۵/۴/۱۹
#باید_برخاست|#رهبر_شَهیدم
🖥 Farsi.Khamenei.ir
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 «شهیده زهرا» نوهٔ خردسال رهبر شهید، همراه ایشان در یک قبر به خاک سپرده شده است...
#همراه_با_شُهدا
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 90 ✅ فصل هفدهم 💥 همان روز عصر دوباره برگشتیم همدان. اینبار هم سمیهی ستار ر
🌷 #دختر_شینا – قسمت 91
✅ فصل هفدهم
💥 قرآن را برداشت و بوسید. گفت: « این دستور دین است. آدم مسلمان ِزنده باید وصیتش را بنویسد. همه چیز را برایتان تمام و کمال نوشتهام. نمیخواهم بعد از من حق و حقوقتان از بین برود. مال و اموالی ندارم؛ اما همین مختصر هم، نصف مال توست و نصف مال بچهها. وصیت کردهام همینجا خاکم کنید. بعد از من هم بمانید همدان. برای بچهها بهتر است. اگر بعد از من جسد ستار پیدا شد، او را کنار خودم خاک کنید. »
💥بغض کردم و گفتم: « خدا آن روز را نیاورد. الهی من زودتر از تو بمیرم. »
خندید و گفت: « در ضمن باید تمرین کنی از این به بعد به من بگویی ستار، حاج ستار. بعد از شهادتم، هیچکس مرا به اسم صمد نمیشناسد. تمرین کن! خودت اذیت میشویها! »
💥 اسم شناسنامهای صمد، ستار بود و ستار، برادرش، صمد. اما همه برعکس صدایشان میزدند.
صمد میگفت: « اگر کسی توی جبهه یا محل کار صدایم بزند صمد، فکر میکنم یا اشتباه گرفته یا با برادرم کار دارد. »
میخندید و به شوخی میگفت: « این بابای ما هم چه کارها میکند. »
💥 بلند شدم و با لج گفتم: « من خوابم میآید. شب بهخیر، حاج صمد آقا. »
سردم بود. سُریدم زیر لحاف. سرما رفته بود توی تنم. دندانهایم بههم میخورد. از طرفی حرفهای صمد نگرانم کرده بود.
ادامه دارد...
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 91 ✅ فصل هفدهم 💥 قرآن را برداشت و بوسید. گفت: « این دستور دین است. آدم مسلما
🌷 #دختر_شینا – قسمت 92
✅ فصل هفدهم
فردا صبح، صمد زودتر از همهی ما از خواب بیدار شد. رفت نان تازه و پنیر محلی خرید. صبحانه را آماده کرد. معصومه و خدیجه را بیدار کرد و صبحانهشان را داد و بردشان مدرسه.
وقتی برگشت، داشتم ظرفهای شام را میشستم. سمیه و زهرا و مهدی هنوز خواب بودند. آمد کمکم. بعد هم رفت چند تا گونی سیمان را که توی سنگر بود، آورد و گذاشت زیر راهپله. بعد رفت روی پشتبام را وارسی کرد. بعد هم رفت حمام. یک پیراهن قشنگ برای خودش از مکه آورده بود. آن را پوشید. خیلی بهش میآمد. ظهر رفت خدیجه و معصومه را از مدرسه آورد. تا من غذا را آماده کنم، به درس خدیجه و معصومه رسیدگی کرد.
گفت: « بچهها! ناهارتان را بخورید. کمی استراحت کنید. عصر با بابا میرویم بازار. »
بچهها شادی کردند. داشتیم ناهار میخوردیم که در زدند. بچهها در را باز کردند. پدرشوهرم بود. نمیدانم از کجا خبردار شده بود صمد برگشته.
گفت: « آمدهام با هم برویم منطقه. میخواهم بگردم دنبال ستار. »
صمد گفت: « باباجان! چند بار بگویم تنها جنازهی پسر تو و برادر ما نیست که مانده آنطرف آب. خیلیها هستند. منتظریم انشاءاللّه عملیاتی بشود، برویم آنطرف اروند و بچهها را بیاوریم. »
پدرش اصرار کرد و گفت: « من این حرفها سرم نمیشود. باید هر طور شده بروم، ببینم بچهام کجاست؟! اگر نمیآیی، بگو تنها بروم. »
💥 صمد نگاهی به من و نگاهی به پدرش کرد و گفت: « پدر چان! با آمدنت ستار نمیآید اینطرف. اگر فکر میکنی با آمدنت چیزی عوض میشود، یاعلی. بلند شو همین الان برویم؛ اما من میدانم آمدنت بیفایده است. فقط خسته میشوی. »
پدرش ناراحت شد. گفت: « بیخود بهانه نیاور. من میخواهم بروم. اگر نمیآیی، بگو. با شمس اللّه بروم. »
💥 صمد نشست و با حوصلهی تمام، برای پدرش توضیح داد جسد ستار در چه منطقهای جا مانده. اما پدرش قبول نکرد که نکرد. صمد بهانه آورد شمس اللّه جبهه است. پدرش گفت: « تنها میروم. »
صمد گفت: « میدانم دلتنگی. باشد. اگر این طور راضی و خوشحال میشوی، من حرفی ندارم. فردا صبح میرویم منطقه. »
پدرشوهرم دیگر چیزی نگفت؛ اما شب رفت خانهی آقاشمساللّه. گفت: « میروم به بچههایش سری بزنم. »
💥 بچهها که دیدند صمد آنها را به بازار نبرده، ناراحت شدند. صمد سربهسرشان گذاشت. کمی با آنها بازی کرد و بعد نشست به درسشان رسید. به خدیجه دیکته گفت و به معصومه سرمشق داد.
گوشهای ایستاده بودم و نگاهش میکردم. یکدفعه متوجهام شد. خندید و گفت: « قدم! امروز چهات شده. چشمم نزنی! برو برایم اسپند دود کن. »
گفتم: « حالا راستیراستی میخواهی بروی؟! »
گفت: « زود برمیگردم؛ دو سه روزه. بابا ناراحت است. به او حق بده. داغ دیده است. او را میبرم تا لب اروند؛ جایی که ستار شهید شده را نشانش میدهم و زود برمیگردم. »
به خنده گفتم: « بله، زود برمیگردی! »
خندید و گفت: « به جان قدم، زود برمیگردم. مرخصی گرفتهام. شاید دو سه روز هم نشود. حالا دو تا چای بیاور برای حاجآقایتان. قدر این لحظهها را بدان. »
ادامه دارد...
🌿🥀سلام مولای من، مهدی جان🥀🌿
در گوشهی میخانه اگر هستم من
از بادهی چشمان تو گر مستم من
اینها همه کار عشق باید باشد!
این گونه چه آسان به تو دلبستم🌿🥀
🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱
🖤 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🖤💫
#امام_زمان|#ظهور|#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
679.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸💫خدایا امروزمان را نیز
💫با نام تو آغاز میکنیم
🌸💫که روشنگر جانـی
💫امروز قلبمان مالامال از
🌸💫شکرگزاری برای موهبت زندگیست.
💫الـهـی🙏
🌸💫کمکمان کن تا داستان زندگیمان
💫را به همان زیبایی بیافرینیم که
🌸💫تـو جهان را آفـریدی
💫بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ
🌸💫الـــهــی بــه امــیــد تــو
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
﷽ 🌸✨
برای عمل به این آیه، از کجا شروع کنم؟
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ ۖ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»
---
این آیه فقط مالِ زمانِ شترسواری و خیمههای داغِ حجاز نیست؛
قصهی همین امروزِ من و توست... ⏳
قصهی آن وقتهایی که خیال میکنیم عقلکل شدهایم،
دور میزنیم و میخواهیم برای خدا و پیغمبرش هم تعیین تکلیف کنیم و کاسهی داغتر از آش بشویم! 🍲🔥
---
📍 گام اول؛ ترمزِ نَفْس را بکش؛ بیهوا جلوتر از راهنما ندو.
«لَا تُقَدِّمُوا» یعنی هول نزن جانم! 🛑
«چشمبسته و سر به زیر، مثل اسب عصاری برای خودت نناز و نتاز که بگویی: خودم عقلم میرسد.»
دینداری که به سلیقه و مندرآوردی نیست.
وقتی حکمِ خدا هست و خطکشِ پیغمبر، چرا از خودت قانون میتراشی؟ 📐
عمل کردن به میلِ خودت، بدون نگاه به دستِ خدا و رسول، مثل کندهی نیمسوزِ تر است؛
هرچه فوتش میکنی دودش بیشتر میشود! 💨
کورهات گرم نمیشود که هیچ، فقط چشمِ خودت و اطرافیانت را میسوزانی.
---
📍 گام دوم؛ خطِکشیها را پاک نکن؛ تو بندهای، نه ارباب.
جلوی خدا و رسول راه رفتن، یعنی روی حرفِ آنها حرف زدن. 🚫
یعنی آنجا که خدا گفته «ببخش»، تو کینهشتری به دل بگیری و بگویی «حقم است، دلم خنک نمیشود».
یا آنجا که گفته «بایست و حریم نگهدار»، تو پایت را روی گاز فشار بدهی و بگویی «ای بابا، زمانه عوض شده!» 🏎️
این جلو افتادنها، مثل بریدنِ طنابِ لنگرِ یک قایق توی طوفان است؛
خیال میکنی آزادی، اما در اصل داری خودت را غرق میکنی! 🌊⚓
---
📍 گام سوم؛ تقوا یعنی دستبهعصا راه رفتن روی بندِ باریک.
قرآن پشتبندش میگوید: «وَاتَّقُوا اللَّهَ»؛ یعنی مراقبِ قدمهایت باش. 👣
تقوا یعنی وقتی میخواهی حرفی بزنی، کاری کنی، یا پولی جیبت بگذاری،
اول یک نگاه به آینهبغلِ دینت بیندازی ببینی خدا چراغسبز داده یا نه. 🚥
تقوا یعنی مثل آدمی که پابرهنه توی شورهزارِ پر از خار و شیشهخرده راه میرود، جای پایت را با احتیاط و ترسولرز انتخاب کنی تا مبادا از خطِ خدا بیرون بزنی. 🌵💎
---
📍 گام چهارم؛ حواست جمع باشد، دوربینها روشن است.
آخر آیه هم انگار آرام دستت را میگیرد و میگوید:
«إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»؛ یعنی حواست باشد... 👁️ خدا فقط حرفی را که زدی نمیشنود؛
حرفی را هم که خواستی بزنی و نزدی، میداند.
یعنی فقط کاری را که کردی نمیبیند؛
نیتی را هم که پشت آن کار خوابیده، میشناسد. ✨
---
و اگر آدم این را باور کند، دیگر عجلهای برای جلو افتادن ندارد.
و یاد میگیرد همیشه یک قدم پشتِ حقیقت راه برود؛ چون میداند هر کس از حقیقت جلو بزند، دیر یا زود باید راه برگشت را پیدا کند. 🔄
خلاصه:
۱. ترمزِ نَفْس را بکش:دینداری سلیقهای نیست؛ کاسهی داغتر از آش نشو و احکام خدا را با منطقِ مندرآوردی و میلِ خودت عوض نکن.
۲. روی حرفِ خدا حرف نزن: وقتی خطکشِ دین میگوید «ببخش» یا «حریم نگه دار»، بهانه نیاور که زمانه عوض شده یا دلم خنک نمیشود. تسلیمِ فرمان باش.
۳. چراغسبزِ دین را چک کن: قبل از هر حرفی که میزنی، کاری که میکنی یا پولی که درمیآوری، یک لحظه مکث کن ببین خدا اجازه داده یا نه. بیگدار به آب نزن.
۴. حواست به دوربینِ خدا باشد: بدان که خدا نهتنها کارهایت، بلکه نیتهای پنهان و حرفهای نزدهات را هم میبیند و میشنود. پس همیشه یک قدم پشتِ سرِ حقیقت راه برو، نه جلوتر از آن.
#حجرات_1 🍃
#استادرنجبر
#رویش_سُخن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
برای هر چیزی در زندگی غصه نخور:
کار سختی که تو داری :
آرزوی خيلي هاست
فرزند لجبازی که تو داری:
آرزوی کسیست که بچه دار نمیشود
و دارایی کم تو:
آرزوی یک قرض دار است
سلامتی تو:
آرزوی یک بيمار است
لبخند تو:
آرزوی هر مصیبت دیده ای است
تو خیلی چیزها داری
به داشته هایت بیشتر بیندیش
و برای تمام گرفتاران
دعا کن تا مشکلاتشان حل شود
#رویش_زندگی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
سخن بد مے رنجاند
اگرچه پوشش شوخی
را برقامتش بپوشانی
وسخن نیک غم را مے زداید
وشادے آفرین است
اگرچه از روے تعارف باشد
سعے ڪن
براے زبانت نگهبانے بگذاری
تا واژه هایت را انتخاب کند.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」