2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥فیلمی از کودکی سید علی خمینی در کنار پدرش مرحوم سید احمد خمینی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
آقای شهید در حال نوشتن بود وقتی دختر شهید گفت: «تولدمه» آقا حس کردند شاید خواستهای دارد تمام وجودش متوجه دختر شهید شد.
سالها باید بگذرد تا قدر تو دانسته شود. کسانی که چشمشان به رسانه های دشمن بود هرگز ندانستند تو چه گوهر گرانبهایی بودی.
#باید_برخاست|#رهبر_شهید|#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایت حادثهای تلخ در زمان منع حجاب در سال ۱۳۲۰
▫️داستانی شنیده نشده از مصائبی که بر زنان عفیفه این سرزمین گذشت
🔰 سرگذشت بانو دخیله اشرفی، شهید مبارزه با واقعه کشف حجاب رضاخانی در قم
#کلیپ|#حجاب|#عفاف
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لباس خادمی ...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂اگه دقت کرده باشید در اکثر مناطق کشور قبله مستقیم نیست و چند درجه انحراف داره ↖️حالا سوال اگه حواسمون نبود و مستقیم رو به قبله ایستادیم🧍♂ وسط نماز متوجه شدیم که چند درجه انحراف رو رعایت نکردیم چه وظیفه ای داریم⁉️
❇️نظر مراجع❇️
چون این انحراف کمتر از 90 درجه است وقتی متوجه شدیم باید بلافاصله ذکر را قطع کنیم و به طرف قبله بچرخیم و نماز را ادامه دهیم؛ اگر عمدا انحراف به سمت قبله را انجام ندهیم نماز باطل است.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 94 ✅ فصل هجدهم 💥 صمد که اوضاع را اینطور دید، گفت: « اصلاً همهاش تقصیر آقاج
🌷 #دختر_شینا – قسمت 95
✅ فصل هجدهم
💥 پدرشوهرم قبول کرد. من هم سفرهی صبحانه را انداختم. خدیجه و معصومه را از خواب بیدار کردم. داشتم صبحانهشان را میدادم که صمد آمد و نشست کنار سفره. گفت: « قدم! » نگاهش کردم. حال و حوصله نداشتم. خودش هم میدانست. هر وقت میخواست به منطقه برود، این طور بودم کلافه و عصبی.
گفت: « یک رازی توی دلم هست. باید قبل از رفتن بهت بگویم. »
💥 با تعجب نگاهش کردم. همان طور که با تکهای نان بازی میکرد، گفت: « شب عملیات به ستار گفته بودم برود توی گروهان سوم. اولین قایق آمده بود تا برویم آن طرف رود. نفراتم را شمردم. دیدم یک نفر اضافه است. هر چی گفتم کی اضافه است، کسی جواب نداد. مجبور شدم با چراغقوه یکییکی نیروها را نگاه کنم.
یکدفعه ستار را دیدم. عصبانی شدم. گفتم مگر نگفته بودم بروی گروهان سوم. شروع کرد به التماس و خواهش و تمنا. ای کاش راضی نمیشدم. اما نمیدانم چی شد قبول کردم و او آمد. آن شب با چه مصیبتی از اروند گذشتیم. زیر آن آتش سنگین، توی آن تاریکی و ظلمات زدیم به سیمخاردارهای دشمن.
💥 باورت نمیشود با همان تعداد کم، خط دشمن را شکستیم و منتظر نیروهای غواص شدیم؛ اما گردان غواصها نتوانست خط را بشکند و جلو بیاید. ما دستتنها ماندیم. اوضاع طوری شده بود که با همان اسلحههایمان و از فاصلهی خیلی ندیک روبهروی عراقیها ایستادیم و با آنها جنگیدیم.
💥 یکدفعه ستار مرا صدا کرد. رفتم و دیدم پایش تیر خورده. پایش را با چفیهام بستم و گفتم برادرجان! مقاومت کن تا نیروها برسند. آنقدر با اسلحههایمان شلیک کرده بودیم که داغِداغ شده بود. دستهایم سوخته بود. »
ادامه دارد...