9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایت حادثهای تلخ در زمان منع حجاب در سال ۱۳۲۰
▫️داستانی شنیده نشده از مصائبی که بر زنان عفیفه این سرزمین گذشت
🔰 سرگذشت بانو دخیله اشرفی، شهید مبارزه با واقعه کشف حجاب رضاخانی در قم
#کلیپ|#حجاب|#عفاف
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لباس خادمی ...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂اگه دقت کرده باشید در اکثر مناطق کشور قبله مستقیم نیست و چند درجه انحراف داره ↖️حالا سوال اگه حواسمون نبود و مستقیم رو به قبله ایستادیم🧍♂ وسط نماز متوجه شدیم که چند درجه انحراف رو رعایت نکردیم چه وظیفه ای داریم⁉️
❇️نظر مراجع❇️
چون این انحراف کمتر از 90 درجه است وقتی متوجه شدیم باید بلافاصله ذکر را قطع کنیم و به طرف قبله بچرخیم و نماز را ادامه دهیم؛ اگر عمدا انحراف به سمت قبله را انجام ندهیم نماز باطل است.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 94 ✅ فصل هجدهم 💥 صمد که اوضاع را اینطور دید، گفت: « اصلاً همهاش تقصیر آقاج
🌷 #دختر_شینا – قسمت 95
✅ فصل هجدهم
💥 پدرشوهرم قبول کرد. من هم سفرهی صبحانه را انداختم. خدیجه و معصومه را از خواب بیدار کردم. داشتم صبحانهشان را میدادم که صمد آمد و نشست کنار سفره. گفت: « قدم! » نگاهش کردم. حال و حوصله نداشتم. خودش هم میدانست. هر وقت میخواست به منطقه برود، این طور بودم کلافه و عصبی.
گفت: « یک رازی توی دلم هست. باید قبل از رفتن بهت بگویم. »
💥 با تعجب نگاهش کردم. همان طور که با تکهای نان بازی میکرد، گفت: « شب عملیات به ستار گفته بودم برود توی گروهان سوم. اولین قایق آمده بود تا برویم آن طرف رود. نفراتم را شمردم. دیدم یک نفر اضافه است. هر چی گفتم کی اضافه است، کسی جواب نداد. مجبور شدم با چراغقوه یکییکی نیروها را نگاه کنم.
یکدفعه ستار را دیدم. عصبانی شدم. گفتم مگر نگفته بودم بروی گروهان سوم. شروع کرد به التماس و خواهش و تمنا. ای کاش راضی نمیشدم. اما نمیدانم چی شد قبول کردم و او آمد. آن شب با چه مصیبتی از اروند گذشتیم. زیر آن آتش سنگین، توی آن تاریکی و ظلمات زدیم به سیمخاردارهای دشمن.
💥 باورت نمیشود با همان تعداد کم، خط دشمن را شکستیم و منتظر نیروهای غواص شدیم؛ اما گردان غواصها نتوانست خط را بشکند و جلو بیاید. ما دستتنها ماندیم. اوضاع طوری شده بود که با همان اسلحههایمان و از فاصلهی خیلی ندیک روبهروی عراقیها ایستادیم و با آنها جنگیدیم.
💥 یکدفعه ستار مرا صدا کرد. رفتم و دیدم پایش تیر خورده. پایش را با چفیهام بستم و گفتم برادرجان! مقاومت کن تا نیروها برسند. آنقدر با اسلحههایمان شلیک کرده بودیم که داغِداغ شده بود. دستهایم سوخته بود. »
ادامه دارد...
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 95 ✅ فصل هجدهم 💥 پدرشوهرم قبول کرد. من هم سفرهی صبحانه را انداختم. خدیجه و
🌷 #دختر_شینا – قسمت 96
✅ فصل هجدهم
💥 دستهایش را باز کرد و نشانم داد. هنوز آثار سوختگی روی دستهایش بود. قبلاً هم آنها را دیده بودم اما نه او چیزی گفته بود و نه من چیزی پرسیده بودم.
💥 گفت: « برایم چای بریز. »
صدای شرشر آب از حمام میآمد. سمیه، زهرا و مهدی خواب بودند و خدیجه و معصومه همانطور که صبحانهشان را میخوردند، بهتزده به بابایشان نگاه میکردند.
چای را گذاشتم پیشش. گفتم: « بعد چی شد؟! »
گفت: « عراقیها گروهگروه نیرو میفرستادند جلو و ما چند نفر با همان اسلحهها مجبور بودیم از خودمان دفاع کنیم.
زیر آن آتش و توی آن وضعیت، دوباره صدای ستار را شنیدم. دویدم طرفش، دیدم اینبار بازویش را گرفته. بدجوری زخمی شده بود. بازویش را بستم. صورتش را بوسیدم و گفتم:
" برادرجان! خیلی از بچهها مجروح شدهاند، طاقت بیاور. "
دوباره برگشتم. وضعیت بدی بود. نیروهایم یکییکی یا شهید میشدند، یا به اسارت درمیآمدند و یا مجروح میشدند. دوباره که صدای ستار را شنیدم، دیدم غرق به خون است. نارنجکی جلوی پایش افتاده بود و تمام بدنش تا زیر گلویش سوراخسوراخ شده بود. کولش کردم و بردمش توی سنگری که آنجا بود. گفتم:
" طاقت بیاور. با خودم برمیگردانمت. "
💥 یکی از بچهها هم به اسم درویشی مجروح شده بود. او را هم کول کردم و بردم توی همان سنگر بتونی عراقیها. موقعی که میخواستم ستار را کول کنم و برگردانم، درویشی گفت حاجی! مرا تنها میگذاری؟! تو را به خدا مرا هم ببر. مگر من نیرویت نیستم؟!
💥 ستار را گذاشتم زمین و رفتم سراغ خیراللّه درویشی. او را داشتم کول میکردم که ستار گفت بیمعرفت، من برادرتم! اول مرا ببر. وضع من بدتر است. لحظهی سختی بود. خیلی سخت. نمیدانستم باید چهکار کنم؟ »
ادامه دارد...