🙇♂اگه دقت کرده باشید در اکثر مناطق کشور قبله مستقیم نیست و چند درجه انحراف داره ↖️حالا سوال اگه حواسمون نبود و مستقیم رو به قبله ایستادیم🧍♂ وسط نماز متوجه شدیم که چند درجه انحراف رو رعایت نکردیم چه وظیفه ای داریم⁉️
❇️نظر مراجع❇️
چون این انحراف کمتر از 90 درجه است وقتی متوجه شدیم باید بلافاصله ذکر را قطع کنیم و به طرف قبله بچرخیم و نماز را ادامه دهیم؛ اگر عمدا انحراف به سمت قبله را انجام ندهیم نماز باطل است.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 94 ✅ فصل هجدهم 💥 صمد که اوضاع را اینطور دید، گفت: « اصلاً همهاش تقصیر آقاج
🌷 #دختر_شینا – قسمت 95
✅ فصل هجدهم
💥 پدرشوهرم قبول کرد. من هم سفرهی صبحانه را انداختم. خدیجه و معصومه را از خواب بیدار کردم. داشتم صبحانهشان را میدادم که صمد آمد و نشست کنار سفره. گفت: « قدم! » نگاهش کردم. حال و حوصله نداشتم. خودش هم میدانست. هر وقت میخواست به منطقه برود، این طور بودم کلافه و عصبی.
گفت: « یک رازی توی دلم هست. باید قبل از رفتن بهت بگویم. »
💥 با تعجب نگاهش کردم. همان طور که با تکهای نان بازی میکرد، گفت: « شب عملیات به ستار گفته بودم برود توی گروهان سوم. اولین قایق آمده بود تا برویم آن طرف رود. نفراتم را شمردم. دیدم یک نفر اضافه است. هر چی گفتم کی اضافه است، کسی جواب نداد. مجبور شدم با چراغقوه یکییکی نیروها را نگاه کنم.
یکدفعه ستار را دیدم. عصبانی شدم. گفتم مگر نگفته بودم بروی گروهان سوم. شروع کرد به التماس و خواهش و تمنا. ای کاش راضی نمیشدم. اما نمیدانم چی شد قبول کردم و او آمد. آن شب با چه مصیبتی از اروند گذشتیم. زیر آن آتش سنگین، توی آن تاریکی و ظلمات زدیم به سیمخاردارهای دشمن.
💥 باورت نمیشود با همان تعداد کم، خط دشمن را شکستیم و منتظر نیروهای غواص شدیم؛ اما گردان غواصها نتوانست خط را بشکند و جلو بیاید. ما دستتنها ماندیم. اوضاع طوری شده بود که با همان اسلحههایمان و از فاصلهی خیلی ندیک روبهروی عراقیها ایستادیم و با آنها جنگیدیم.
💥 یکدفعه ستار مرا صدا کرد. رفتم و دیدم پایش تیر خورده. پایش را با چفیهام بستم و گفتم برادرجان! مقاومت کن تا نیروها برسند. آنقدر با اسلحههایمان شلیک کرده بودیم که داغِداغ شده بود. دستهایم سوخته بود. »
ادامه دارد...
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 95 ✅ فصل هجدهم 💥 پدرشوهرم قبول کرد. من هم سفرهی صبحانه را انداختم. خدیجه و
🌷 #دختر_شینا – قسمت 96
✅ فصل هجدهم
💥 دستهایش را باز کرد و نشانم داد. هنوز آثار سوختگی روی دستهایش بود. قبلاً هم آنها را دیده بودم اما نه او چیزی گفته بود و نه من چیزی پرسیده بودم.
💥 گفت: « برایم چای بریز. »
صدای شرشر آب از حمام میآمد. سمیه، زهرا و مهدی خواب بودند و خدیجه و معصومه همانطور که صبحانهشان را میخوردند، بهتزده به بابایشان نگاه میکردند.
چای را گذاشتم پیشش. گفتم: « بعد چی شد؟! »
گفت: « عراقیها گروهگروه نیرو میفرستادند جلو و ما چند نفر با همان اسلحهها مجبور بودیم از خودمان دفاع کنیم.
زیر آن آتش و توی آن وضعیت، دوباره صدای ستار را شنیدم. دویدم طرفش، دیدم اینبار بازویش را گرفته. بدجوری زخمی شده بود. بازویش را بستم. صورتش را بوسیدم و گفتم:
" برادرجان! خیلی از بچهها مجروح شدهاند، طاقت بیاور. "
دوباره برگشتم. وضعیت بدی بود. نیروهایم یکییکی یا شهید میشدند، یا به اسارت درمیآمدند و یا مجروح میشدند. دوباره که صدای ستار را شنیدم، دیدم غرق به خون است. نارنجکی جلوی پایش افتاده بود و تمام بدنش تا زیر گلویش سوراخسوراخ شده بود. کولش کردم و بردمش توی سنگری که آنجا بود. گفتم:
" طاقت بیاور. با خودم برمیگردانمت. "
💥 یکی از بچهها هم به اسم درویشی مجروح شده بود. او را هم کول کردم و بردم توی همان سنگر بتونی عراقیها. موقعی که میخواستم ستار را کول کنم و برگردانم، درویشی گفت حاجی! مرا تنها میگذاری؟! تو را به خدا مرا هم ببر. مگر من نیرویت نیستم؟!
💥 ستار را گذاشتم زمین و رفتم سراغ خیراللّه درویشی. او را داشتم کول میکردم که ستار گفت بیمعرفت، من برادرتم! اول مرا ببر. وضع من بدتر است. لحظهی سختی بود. خیلی سخت. نمیدانستم باید چهکار کنم؟ »
ادامه دارد...
🌿🌺سلام بر قطب عالم امڪان🌺🌿
🍂هوای خواب ندارد
دلی که کرده هوایت...
🍂چه میشود که بیایی
و من شوم بفدایت؟
🌱ای اصل امید! بیمها را دریاب
بابای همه! یتیمها را دریاب...
🌱هر چند خدا خودش کریم است، آقا!
لطفی کن و یاکریمها را دریاب... 🥀🥀🥀
🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱
🖤 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🖤💫
#امام_زمان|#ظهور|#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
﷽ ✨
برای عمل به این آیه، از کجا شروع کنم؟ 🛤️🤔
«وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّىٰ تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ ۚ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ(٥)» 📖
این آیه فقط مالِ آن روزهایی نیست که عربها پشتِ درِ خانهی پیامبر نُکپنجه میایستادند و بیقراری میکردند؛ 🏜️🛖 این آیه، آینهی دقِ عجلههای کلافهکنندهی امروزِ ما هم هست. 🪞 هولزدنهایی که مثلِ خوره افتاده به جانمان و فکر میکنیم اگر همین الان جواب نگیریم، آسمان به زمین میآید. 🌍💥
گام اول؛ میوهی نارس را به زور از شاخه نکَن، دندانِ خودت کُند میشود. 🍏🦷
آدمی که صبر ندارد طرف مقابلش خودش بیاید بیرون و حرف بزند، مثل بچهای است که هوسِ چایِ تازهدم کرده اما امان نمیدهد کتری جوش بیاید؛ 🫖 مدام درِ قوری را برمیدارد و سرآخر هم یک لیوان آبِ جوشِ رنگنگرفته و پر از تفاله سر میکشد. ☕ خروجیِ عجله، همیشه گَس و تلخ است. «لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ» یعنی به نفعِ خودت است که دندان روی جگر بگذاری. ⏳
گام دوم؛ پشتِ درِ بسته، رژهی اعصابخردکن نرو. 🚪🚶♂️
اینکه منتظر بمانی تا کسی «خارج شود» (حَتَّىٰ تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ)، یعنی به خلوت و زمانِ آدمها احترام بگذاری. 🕰️
آدمی که هی زنگ میزند، هی پیام میدهد و هی پاشنهی در را از جا درمیآورد، مثل رانندهی بیاعصابی است که در ترافیکِ قفلشدهی تونل، دستش را گذاشته روی بوقِ ممتد. 🚗📢 نه راه باز میشود، نه کسی زودتر میرسد؛ فقط روانِ خودش و بقیه را مثلِ سمباده میتراشد. 🛠️ بگذار طرف مقابل، خودش به میلِ خودش از غارِ تنهایی یا گرفتاریاش بیرون بیاید. 🏞️ آفتاب که زوری نمیتابد، باید وقتش برسد تا از پشتِ کوه سرک بکشد. ☀️🏔️
گام سوم؛ رویِ زخمِ بیصبریهایِ گذشته، مرهمِ «غفورٌ رحیم» بگذار. 🩹❤️
خدا در آخرِ آیه، درِ امید را چهارطاق باز میگذارد: «وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ». 🚪✨ یعنی ای انسانی که تا دیروز هول میزدی و حریمها را میشکستی، غصه نخور. 😔 خدا مثلِ آن بندزنِ پیری است که کاسهی شکستهی چینی را دوباره با مهربانی بند میزند. 🥣🛠️ اگر تا الان با عجلههایت دلِ کسی را رنجاندی یا کارها را خراب کردی، برگرد. 🔄 ترمزِ دستی را بکش و از این به بعد، طمأنینه را تمرین کن. خدا میبخشد، تو هم خودت را ببخش و رویهی تازهای بگیر. 🕊️🌱
---
خلاصه: 📝✨
برای اینکه این آیه فقط وردِ زبانمان نباشد و در رگ و پیِ زندگیمان جاری شود، چه کارها بکنیم؟
۱. هول نزن، بگذار چایِ رابطهها دم بکشد: ☕⏳
وقتی از کسی درخواستی داری (پدر، همسر، مدیر یا دوست)، اگر گفت «باشه برای بعد»، پایت را توی یک کفش نکن که «نه، همین الان!». بگذار طرف در زمانِ مناسبِ خودش جواب بدهد. جوابی که با صبر پخته شود، خیلی شیرینتر از جوابی است که با کلافگی و زور از دهانِ طرف کشیده شود. 🍯
۲. بوقِ ممتدِ پیگیری را قطع کن: 📵🔇
چه در دنیای واقعی و چه در چتها، وقتی کسی جواب نمیدهد یا درگیر است، مثلِ مته روی اعصابش نرو. ड्रिल دست از زنگ زدنهای مکرر و پیامهای «پس چی شد؟» بردار. به نفعِ خودت است (خَیراً لَهُم) که صبر کنی تا او با آرامش و رویِ خوش به سمتت بیاید. 🚶♂️😊
۳. زمانِ آدمها را مِلکِ طلقِ خودت ندان: ⏱️🚫
باور کن دیگران هم حق دارند خسته باشند، تو لک باشند، یا اصلا بخواهند یک ساعت به سقف خیره شوند. قفلی نزن روی درِ اتاقشان. دستبهسینه و مؤدبانه منتظر بمان تا خودشان پرده را پس بزنند و به سویت بیایند. 🚪🙇♂️
۴. از خطاهای قبلیات توبه کن و آرام بگیر: 🕊️💧
اگر تا به حال آدمِ عجولی بودی و با بیصبریات کارها را خراب کردی، ناامید نشو. خدا غفور و رحیم است. از همین امروز تمرین کن وقتی کاری گره میخورد، جایِ دست و پا زدنِ اضافی، یک نفسِ عمیق بکشی و به زمان اجازه بدهی کارِ خودش را بکند. 🌬️🌿
#حجرات_۵
#استادرنجبر
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
برای پیروزی جبهه اسلام و ایران🇮🇷سفارشات رهبر شهیدمون♥️
🔸قرائت سوره فتح
🔸دعای توسل
🔸و دعای ۱۴ صحیفه سجادیه
را بخونیم✅
#رویش_سُخن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」