بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
حضرت عيسى عليه السلام در روستاى بلا زده، و گفتگوى او با مرده زنده شده
✍روزى حضرت عيسى عليه السلام همراه حواريون (اصحاب نزديك خود) در سير و سياحت خود، به روستائى رسيد، ديد اهل آن روستا و پرندگان و حيوانات آن، همه به طور عمومى مرده اند، فرمود:
«معلوم است كه اينها به عذاب عمومى الهى كشته شده اند، اگر آنها به تدريج مرده بودند، همديگر را به خاك مىسپردند».
🔺حواريون : اى روح خدا،
از خداوند درخواست كن، تا اينها را زنده كند و علت عذابى را كه به سراغ آنها آمده، براى ما بيان كنند تا ما از كردارى كه موجب عذاب الهى مىشود، دورى كنيم.
حضرت عيسى عليه السلام از درگاه خدا خواست تا آنها را زنده كند، از طرف خدا،
از ناحيه فضا به عيسى عليه السلام ندا شد كه: «آنان را صدا بزن».
عيسى عليه السلام شبانه بالاى تپه اى از زمين رفت و فرمود: «اى مردم اين روستا!
🔺يك نفر از آنها زنده شد و گفت:
«بلى اى روح و كلمه خدا!».
حضرت عیسی :
واى بر حال شما، كردار شما چه بود؟
(كه اينگونه شما را دستخوش بلاى عمومى نموده است).
مرد زنده شده :
چهار چيز ما را مشمول عذاب الهى كرد:
🔻❶ طاغوت را مى پرستيديم
🔻❷ دلبستگى به دنيا ترس اندك از خدا داشتيم
🔻❸ آرزوى دور و دراز
🔻❹ غفلت و سرگرمى به بازى هاى دنيا.
حضرت عيسى :
دلبستگى شما به دنيا چه اندازه بود؟
مرد زنده شده :
همانند علاقه كودك به مادرش، هنگامى كه دنيا به ما رو مى آورد شاد و خوشحال مىشديم، و هنگامى كه دنيا به ما پشت مىكرد، گريه مىكرديم و محزون مىشديم.
حضرت عيسى :
طاغوت را چگونه مىپرستيديد؟
🔺مرد زنده شده :
از گناهكاران پيروى مىكرديم.
حضرت عيسى :
عاقبت كارتان چگونه پايان يافت.
مرد زنده شده : شبى با خوشى به سر برديم، صبح آن در «هاويه» افتاديم.
حضرت عيسى : هاويه چيست؟
مرد زنده شده : هاويه سجين است.
حضرت عيسى : سجين چيست؟
مرد زنده شده :
سجين كوههاى گداخته به آتش است كه تا روز قيامت، بر ما مىافروزد.
🔺حضرت عيسى :
وقتى كه به هلاكت رسيديد، چه گفتيد،
و مأموران الهى به شما چه گفتند؟
مرد زنده شده : گفتيم :
ما را به دنيا باز گردانيد، تا كارهاى نيك در آن انجام بدهيم و زاهد و پارسا گرديم، به ما گفته شد: «دروغ مىگوئيد».
حضرت عيسى : واى به حال شما!
چه شد كه غير از تو شخص ديگرى از اين هلاكت شدگان با من سخن نگفت.
مرد زنده شده : اى روح خدا!
🔺دهان همه آنها با دهنه آتشين بسته شده است، و آنها به دست فرشتگان خشن، گرفتار مىباشند،
من در دنيا در ميان آنها زندگى مىكردم،
ولى از آنها نبودم، (و مانند آنها گناه نمى كردم) تا وقتى كه عذاب عمومى فرا رسيد،
و مرا نيز فرا گرفت،
اكنون به تار موئى در لبه پرتگاه دوزخ آويزان مىباشم، نمى دانم كه از آنجا در ميان دوزخ واژگون مىشوم، يا نجات مىيابم
(احتمالا عذاب ابن شخص، به خاطر ترك امر به معروف و نهى از منكر بوده است).
🔺حضرت عيسى عليهالسلام به حواريون
رو كرد و فرمود:
يا اوليا الله الكل الخبز بالملح الجريش،
و النوم على المزابل خير كثير مع عافيه الدنيا و الاخرة
«اى دوستان خدا!
خوردن نان خشك با نمك زبر و خشن،
و خوابيدن بر روى خاشاكهاى آلوده،
بسيار بهتر است،
اگر همواره عافيت و سلامتى دنيا و آخرت باشد.»
#داستان
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"ای کاش فقط با دشمن اصلی میجنگیدیم...
#دلیران_تنگستان|#سکانس_خاص|#کلیپ
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
𓂃𓈒🦋𓈒𓂃
بعضی آدمها...
با یک لبخند، یک احوالپرسی، یا یک مهربونیِ کوچیک...
میتونن روزِ کسی رو از این رو به اون رو کنن...
آدمهای مهربون رو از دست ندین🌸✨
#حال_دلتون_خوب
#رویش_زندگی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه فروریختن برج مراقبت دریایی چابهار...😔😔
🖤 #اللّٰهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَجَ
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
وقتی عصبانی هستید
مواظب حرفهایتان باشید
عصبانیت شما
فروکش خواهد کرد
ولی حرفهایتان یک جایی
باقی می ماند برا همیشه...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
محمدرضا آقاسیey-zoleykha.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 102 ✅ فصل نوزدهم 💥 فکر کردم پدرشوهرم به خاطر اینکه ستار را پیدا نکرده، این
🌷 #دختر_شینا – قسمت 103
✅ فصل نوزدهم
💥 از دلشوره داشتم میمردم. دل توی دلم نبود. از خیر شام درست کردن گذشتم. دوباره رفتم خانهی خانم دارابی. گفتم: « تو را به خدا یک زنگی بزن به حاجآقایتان، احوال صمد را از او بپرس. »
💥 خانم دارابی بیمعطلی گفت: « اتفاقاً همین چند دقیقه پیش با حاجآقا حرف میزدم. گفت حال حاجآقای شما خوبِ خوب است. گفت حاجی الان پیش ماست. »
از خوشحالی میخواستم بال درآورم. گفتم: « الهی خیر ببینی. قربان دستت. پس بیزحمت دوباره شمارهی حاج آقایتان را بگیر تا صمد نرفته با او حرف بزنم. »
خانم دارابی اول ایندست و آندست کرد. بعد دوباره خودش تلفن را برداشت و هی شماره گرفت و هی قطع کرد. گفت: « تلفنشان مشغول است. »
دست آخر هم گفت: « ای داد بیداد، انگار تلفنها قطع شد. »
💥 از دست خانم دارابی کفری شدم. خداحافظی کردم وآمدم خانهی خودمان. دیگر بد جوری به شک افتاده بودم. خانم دارابی مثل همیشه نبود. انگار تفاقی افتاده بود و او هم خبردار بود.
همین که به خانه رسیدم، دیدم پدرشوهر و برادرم نشستهاند توی هال و قرآنی را که روی طاقچه بود، برداشتهاند و دارند وصیتنامهی صمد رامیخوانند.
پدرشوهرم تا مرا دید، وصیتنامه را تا کرد و لای قرآن گذاشت و گفت: « خوابمان نمیآمد. آامدیم کمیقرآن بخوانیم. »
💥 لب گزیدم. از کارشان لجم گرفته بود. گفتم: « چی از من پنهان میکنید. اینکه صمد شهید شده. »
قرآن را از پدرشوهرم گرفتم و روی سینهام گذاشتم و گفتم: « صمد شهید شده میدانم. »
پدرشوهرم با تعجب نگاهم کرد و گفت: « کی گفته؟! »
💥 یکدفعه برادرم زد زیر گریه.
من هم به گریه افتادم. قرآن را باز کردم. وصیتنامه را برداشتم. بوسیدم و گفتم: «صمد جان! بچههایت هنوز کوچکاند، این چه وقت رفتن بود. بیمعرفت، بدون خداحافظی. یعنی من ارزش یک خداحافظی را نداشتم. »
💥 دستم را روی قرآن گذاشتم و گفتم: « خدایا! تو را قسم به این قرآنت، همه چیز دروغ باشد. صمدم دوباره برگردد. ای خدا! صمدم را برگردان. »
پدرشوهرم سرش را روی دیوار گذاشت. گریه میکرد و شانههایش میلرزید. خدیجه و معصومه هم انگار فهمیده بودند چه اتفاقی افتاده. آمدند کنارم نشستند. طفلیها پابهپای من گریه میکردند. سمیه روی پاهایم نشسته بود و اشکهایم را پاک میکرد. مهدی خیرهخیره نگاهم میکرد. زهرا بغض کرده بود.
💥 پدرشوهرم لابهلای هقهق گریههایش، صمد و ستار را صدا میزد. مهدی را بغل کرد. او را بوسید و شعرهای ترکی سوزناکی برایش خواند؛ اما یکدفعه ساکت شد و گفت: « صمد توی وصیتنامهاش نوشته به همسرم بگویید زینبوار زندگی کند. نوشته بعد از من، مرد خانهام مهدی است.
و دوباره به گریه افتاد.
💥 برادرم رفت قاب عکس صمد را از روی طاقچه پایین آورد. بچهها مثل همیشه به طرف عکس دویدند. یکی بوسش میکرد. آن یکی نازش میکرد. زهرا با شیرینزبانی بابا بابا میگفت.
برادرم دستش را رو به آسمان گرفت و گفت: « خدایا! صبرمان بده. خدایا! چهطور طاقت بیاوریم؟! خدایا خواهرم چطور این بچههای یتیم را بزرگ کند؟! »
ادامه دارد...
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 103 ✅ فصل نوزدهم 💥 از دلشوره داشتم میمردم. دل توی دلم نبود. از خیر شام درس
🌷 #دختر_شینا – قسمت 104
✅ فصل نوزدهم
💥 کمی بعد همسایهها یکییکی از راه رسیدند. با گریه بغلم میکردند. بچههایم را میبوسیدند.
خانم دارابی که آمد، نالهام به هوا رفت. دستهایش را توی هوا تکان میداد و با حالت مویه و عزاداری میگفت: « جگرم را سوزاندی قدم خانم. تو و بچههایت آتشم زدید قدم خانم. غصهی تو کبابم کرد قدم خانم. »
💥 زار زدم: « تو زودتر از همه خبر داشتی بچههایم یتیم شدند. »
خانم دارابی گریه میکرد و دستها و سرش را تکان میداد. بنده خدا نفسش بالا نمیآمد. داشت از هوش میرفت.
آن شب تا صبح پرپر زدم. همین که بچهها میخوابیدند، میرفتم بالای سرشان و یکییکی میبوسیدمشان ومینالیدم. طفلیها با گریهی من از خواب بیدار میشدند.
💥 آن شب جگرم کباب شد. تا صبح زار زدم. گریه کردم. نالیدم و برای تنهایی بچههایم اشک ریختم.
از درون مثل یک پارهآتش بودم و از بیرون تنم یخ کرده بود. همسایهها تا صبح مثل پروانه دورم چرخیدند و پابهپایم گریه کردند.
نمیتوانستم زهرا را شیر بدهم. طفلکم گرسنه بود و جیغمیکشید. همسایهها زهرا و سمیه را بردند.
💥 فردا صبح، دوست و آشنا و فامیل با چندمینیبوس از قایش آمدند؛ با چشمهای سرخ و ورمکرده. دوستان صمد آمدند و گفتند: « صمد را آوردهاند سپاه.»
آماده شدیم و رفتیم دیدنش. صمدم را گذاشته بودند توی یک ماشین بزرگ یخچالی. با شهدای دیگر آمده بود. در ماشین را باز کردند. تابوتها روی هم چیده شده بودند. برادرشوهرم، تیمور،کنارم ایستاده بود. گفتم: « صمد! صمد مرا بیاورید. خیلی وقت است همدیگر را ندیدیم. »
💥 آقا تیمور از ماشین بالا رفت. چند تا تابوت را با کمک چند نفر دیگر پایین آورد. صمد بین آنها نبود. آقا تیمور تابوتی را گذاشت جلوی پایم و گفت: « داداش است. »
ادامه دارد...
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 104 ✅ فصل نوزدهم 💥 کمی بعد همسایهها یکییکی از راه رسیدند. با گریه بغلم می
🌷 #دختر_شینا – قسمت 105
✅ فصل نوزدهم
💥 برادرها، خواهرها، پدر، مادرش و حاجآقایم دورتادور تابوت حلقه زدند. دلم میخواست شینا پیشم بود و توی بغلش گریه میکردم. این اواخر حالش خوب نبود. نمیتوانست از خانه بیرون بیاید. جایی کنار صمد برای من و بچهها نبود. نشستم پایین پایش و آرام گریه کردم و گفتم: « سهم من همیشه از تو همین قدر بود؛ آخرین نفر، آخرین نگاه. »
💥 پدرشوهر و مادرشوهرم بی تابی میکردند. از شهادت ستار فقط دو ماه گذشته بود. این دومین شهیدشان بود. برادرهای صمد تابوت را برداشتند و گذاشتند توی آمبولانس. خواستم سوار آمبولانس بشوم، نگذاشتند. اصرار کردم اجازه بدهند تا باغبهشت پیشش بنشینم. میخواستم تنهایی با او حرف بزنم، نگذاشتند. به زور هلم دادند توی ماشین دیگری. آمبولانس حرکت میکرد و ما دنبالش.
💥 صمد جلوجلو میرفت، تند تند. ما پشت سرش بودیم، آرام و آهسته. گاهی از او دور میشدیم. گمش میکردیم. یادم نمیآید راننده چه کسی بود. گفتم: « تو را به خدا تندتر بروید. بگذارید این دم آخر سیر ببینمش. »
راننده، آمبولانس را گم کرد. لحظهی آخر هم از هم دور بودیم. دلم تنگ بود. یک عالمه حرف نگفته داشتم. میخواستم بعد از نه سال، حرفهای دلم را بزنم. میخواستم دلتنگیهایم را برایش بگویم. بگویم چه شبها و روزها از دوریاش اشک ریختم. میخواستم بگویم آخرش بدجوری عاشقش شدم.
ادامه دارد...
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 105 ✅ فصل نوزدهم 💥 برادرها، خواهرها، پدر، مادرش و حاجآقایم دورتادور تابوت ح
🌷 #دختر_شینا – قسمت 106
✅ فصل نوزدهم
💥 💥 به باغبهشت که رسیدیم، دویدم. گفتم: « میخواهم حرفهای آخرم را به او بگویم. »
چه جمعیتی آمده بود. تا رسیدم، تابوت روی دستهای مردم هم به حرکت درآمد. دنبالش دویدم. دیدم تابوت آن جلو بود و منتظر نماز. ایستادم توی صف. بعد از نماز، صمد دوباره روی دستها به حرکت درآمد. همیشه مال مردم بود. داشتند میبردندش؛ بدون غسل و کفن، با همان لباس سبز و قشنگ. گفتم: « بچههایم را بیاورید. اینها از فردا بهانه میگیرند و بابایشان را از من میخواهند. بگذارید ببینند بابایشان رفته و دیگر برنمیگردد. »
💥 صدای گریه و ناله باغبهشت را پر کرده بود. تابوت را زمین گذاشتند. صمد من آرام توی تابوت خوابیده بود. جلو رفتم. خدیجه و معصومه را هم با خودم بردم.
من که اینقدر بی تاب بودم، یکدفعه آرام شدم. یاد حرف پدرشوهرم افتادم که گفت: « صمد توی وصیتنامهاش نوشته به همسرم بگویید بعد از من زینبوار زندگی کند. »
💥 کنارش نشستم. یک گلوله خورده بود روی گونهی سمت چپش. ریشهایش خونی شده بود. بقیهی بدنش سالمسالم بود. با همان لباس سبز پاسداریاش آرام و آسوده خوابیده بود. صورتش مثل آن روز که از حمام آمده بود و آن پیراهن چهارخانهی سفید و آبی را پوشیده بود، قشنگ و نورانی شده بود. »
💥 میخندید و دندانهای سفیدش برق میزد. کاش کسی نبود. کاش آن جمعیت گریان و سیاهپوش دور و برمان نبودند. دلم میخواست خم شوم و به یاد آخرین دیدارمان پیشانیاش را ببوسم.
زیر لب گفتم: « خداحافظ. » همین.
ادامه دارد...