بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
🚨یکی از علتهای نزول بلا
✍امام سجاد علیه السلام ،
به اهل و عیال خود سفارش می کردند :
«هیچ سائلی از مقابل خانه من نمی گذرد
مگر اینکه اطعامش کنیم»
گاهی به ایشان اعتراض می کردند :
«ولی هر سائلی که واقعا محتاج نیست!»
امام سجاد (ع) پاسخ می دادند :
🔺«بیم آن دارم که بعضی از آنها مستحق باشند و ما نیز با رد کردن مستحق، به بلایی که بر حضرت یعقوب نازل شد مبتلا شویم.
حضرت یوسف، آن خواب معروف را همان
شبی دید، که یعقوب، سائل مستحقی را
اطعام نکرد.
آن شب یعقوب و خانواده اش سیر خوابیدند
🔺ولی سائل، گرسنه بود.
به همین دلیل خداوند فرمود:
«ای یعقوب !!
چرا به بنده ام رحم نکردی؟!
به عزتم سوگند تو را به مصیبت پسرانت
مبتلا خواهم کرد.»
📚علل الشرایع ج 1 ص61
🌿تا حالا از خودمون پرسیدیم...🌿
اگر کسی از ما بپرسه:
«امامی که اینقدر دوستش داری، واقعاً کیست؟»
چند دقیقه میتونیم دربارهش حرف بزنیم؟
اگر بپرسه:
«چرا خدا اطاعت از اهلبیت علیهمالسلام رو راه هدایت قرار داده؟»
چه جوابی داریم؟
اگر بگه:
«فرق امام با یک انسان عالم، عابد یا صالح چیه؟»
پاسخ روشنی براش پیدا میکنیم؟
شاید سؤالهای دیگهای هم توی ذهنمون باشه...
❓ چرا شناخت امام اینقدر مهمه؟
❓ چرا محبت اهلبیت به تنهایی کافی نیست و باید از آنها پیروی کرد؟
❓ جایگاه اهلبیت در هدایت انسان و حتی در نظام آفرینش چیه؟
❓ چرا هر کس از اهلبیت فاصله گرفت، کمکم از حقیقت هم فاصله گرفت؟
❓ چرا دشمنی با اهلبیت، در طول تاریخ اینهمه پررنگ بوده؟
❓ چگونه میشه خدا رو از راهی شناخت که خطا نداشته باشه؟
❓ معیار حق و باطل چیه، وقتی همه ادعای حقبودن دارن؟
❓ اگر بخواهیم شبیه اهلبیت زندگی کنیم، از کجا باید شروع کنیم؟
همه این سؤالها و دهها سؤال دیگه، پاسخهایی عمیق و شگفتانگیز در زیارت جامعه کبیره دارند.
زیارت جامعه فقط یک متن برای ثواب نیست...
یک کلاس درس است؛
کلاسی که معلمش امام هادی علیهالسلام است و موضوعش، شناخت اهلبیت علیهمالسلام.
امروز اربعین است...
در کنار زیارت اربعین، اگر فرصت کردیم، چند دقیقه هم با زیارت جامعه کبیره همراه بشیم؛
نه فقط برای خواندن، بلکه برای فهمیدن...
شاید بعد از این زیارت، نگاه ما به امام، به بندگی خدا و حتی به مسیر زندگیمان، دیگر مثل قبل نباشد...
🌹 اللهم ارزقنا معرفةَ أوليائكَ، والثباتَ على طريقِهم.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
jameehkabireh-haddadian.mp3
زمان:
حجم:
7M
#ادعیه
📝#زیارت#جامعه#کبیره
🎤 حاج سعید#حدادیان
به نیت ظهور #امام_زمان (عج) زیارت جامعه کبیره می خوانیم
#جامعه_کبیره
خدایا🤲
به حرمت اربعین حسینی🏴
دل های غمگین را شاد
گرفتاری ها را رفع و
حاجتها را روا
و دعاها رامستجاب گردان
ای مهربان
تمام مریض ها را شفای
عاجل عنایت بفرما🤲
به نیت شفای همه مریض ها که در بیمارستان یا منزل
بستری هستند همه با هم بخوانیم:
یامَنِ اسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفاَّء🤲
اللّهُمَّ اشْفِ كُلَّ مَرِیضٍ🤲
✨✨✨
🍃آوای رویش🍃
#ادعیه 📝#زیارت#جامعه#کبیره 🎤 حاج سعید#حدادیان به نیت ظهور #امام_زمان (عج) زیارت جامعه کبیره می خو
سید احمد دشتی در سفر حج خدمت امام زمان علیه السلام شرفیاب شد و آن گرامی به خواندن نافله و زیارت عاشورا و زیارت جامعه سفارش نمود و فرمود: شما چرا نافله نمی خوانید نافله نافله نافله، شما چرا عاشورا نمی خوانید عاشورا، عاشورا، عاشورا، شما چرا جامعه نمی خوانید جامعه، جامعه، جامعه.
#زیارت_جامعه_کبیره
#عاشورا
#نافله
✍خداوند چرا این توفیق را به جابر داده که اولین زائر قبر امام حسین علیه السلام باشد.
🌱نقل میکنند
جابربن عبدالله در چهل سال حکومت معاویه که نقل و نشر فضائل امیرالمومنین علیهالسلام به قیمت جان تمام شد؛ در حالی که عمامه سیاه بر سر گذاشته بود، با کمک عصا در کوچههای مدینه و مجالس میگشت و میگفت: علی علیهالسلام برترین بشر است، هر کسی نپذیرد، کافر است.
📚 (منلایحضرهالفقیه، ج۳، ص۴۹۳
🍃اینم نتیجه ی علی دوست بودن جناب جابر👌
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دشمن کاری میکنه ک به حواشی بپردازی، اصل رو فراموش کنی...
#بصیرت
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_سی_ام دیگه از شدت گریه چشام جایی رو نمیدید که احساس کردم دستم به چیز زبری برخور
#رمان
#ناحله
#قسمت_سی_و_یکم
حوصلم سر رفته بود
رفتم از تو کتابخونه یه کتاب که نخونده بودم و بردارم
چشمم خورد به کتاب فاطمه فاطمه است
راجع به حضرت زهرا بود
به زور از لای کتابا درش اوردم.
ساعت ۵ بود
یهو یه چیزی یادم اومد وگل از گلم شکفت
از جام پاشدم و پریدم تو آشپزخونه
از تو کابینت کنار یخچال یه بسته چیپس فلفلی و پفک برداشتم
یه ظرف گنده گرفتم و هر دو بسته رو توش خالی کردم
کابینت بالایی و باز کردم
یه بسته شکلات داغ گرفتم و تو لیوان صورتی خوشگلم خالیش کردم
وقتی با ابجوش پر شد گذاشتمش تو سینی .
از تویخچال شکلات تلخم و هم تو سینی اضافه کردم
با ذوق همه رو برداشتم و گذاشتم رو میز جلو کاناپه
دراز کشیدم رو کاناپه
کتاب و باز کردم و مشغول خوندن شدم
_
+فاطمه جون بد نگذره بهت ؟
با صدای مامان از خوندن کتابم دل کندم
سرم و چرخوندم سمت ساعت .
۸ شده بود
با تعجب گفتم
_کی هشت شد؟؟
مامان جوابم وبا سوال داد
+چی داری میخونی که اینطور مدهوشِت کرده ؟
کلافه گفتم
_هرچی هست کتاب درسی نیست همینش مهمه
دست بردم و آخرین دونه چیپس و از ظرف خالی رو میز ورداشتم
کتاب و بستم
لیوان و ظرف و برداشتم و بردم آشپزخونه
چون حوصلم نمیکشید تا دستشویی برم
تو آشپزخونه وضوم و گرفتم
نمازم و که خوندم دوباره رفتم سراغ خوندن کتابم
خلاصه انقدر تو همون حالت موندم که صدای مامانم بلند شد
+ فاطمه همسن و سالای تو دارن ازدواج میکنن فردا عقدِ دوستته خجالت نمیکشی دست ب سیاه سفید نمیزنیی؟؟؟
امشب شام با توعه و تمام
اینو گفت و رفت تو اتاقش
پَکَر ب کتابم نگاه کردم
چند صفحه مونده بود تا تموم شه
محکم بستمش و رفتم آشپزخونه
در کابینتا و هی باز و بسته میکردم
آخرشم به این نتیجه رسیدم حالا که دارم زحمت میکشم و شام درست میکنم یه چیزی درست کنم که دوسش داشته باشم
با شوق ورقای لازانیا و از تو جعبه اش در آوردم و مشغول شدم
تا کارم تموم شه دو ساعتی زمان برد
خسته و کوفته نشستم رو صندلی
لازانیام ۱۰ دیقه دیگه آماده میشد
رفتم بابا رو صدا کنم
از وقتی اومد تو اتاقش بود
در زدم و رفتم تو
مامانم تو اتاق بود
دوتا شون دنبالم اومدن .تا ظرفا و بزارم لازانیام اماده شد
از محدود غذاهایی بود ک وقتی میزاشتیم رو میز بزرگترا باهاش کاری نداشتن
شیرجه زدم و واسه خودم یه برش گنده برداشتم
با ولع شروع کردم ب خوردنش که متوجه شدم مامان اینا هنوز شروع نکردن و دارن نگام میکنن
چاقو وچنگال و ول کردم وگفتم
_ببخشید بسم الله شروع کنین
دوتاشون خندیدن و مشغول شدن
منم با خیال راحت افتادم ب جون بشقابم
کلا امروزم به بخور بخور گذشت
ظرفا و سپردم به مامانم و جیم زدم تو اتاقم
اون چند صفحه ایم که مونده بود و خوندم
پلکم سنگین شده بود و زود خوابم برد
___
برای دومین بار با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم
کلافه قطع اش کردم و دست و صورتم و شستم
مستقیم رفتم آشپزخونه
با دیدن میز صبحانه خوشحال نشستم و یه لیوان شیر کاکائو واسه خودم ریختمهمینطور مشغول لقمه گرفتن بودم که نگام به یادداشت رو یخچال افتاد
رفتم جلو برش داشتم
شیر کاکائوم زهرمارم شد
مامانم گفته بود شیفته و من باید واسه خودم و بابا غذا درست میکردم
امروزم کلی کار داشتم
پریدم تو حموم
دوش آب گرم تو این هوای سرد برامدلچسب بود
۱ ساعت بعد اومدم بیرون
تند تند ناهار و آماده کردم ونمازم و خوندم
۲۰ تا تست فیزیک زدم که بابام اومد.
رفتم استقبالش و دوباره برگشتم تو آشپزخونه
خسته شدم بس که وول خوردم
ظرفا و رو میز چیدم و منتظر بابا موندم .چند دیقه بعد بابا هم اومد
داشتیم غذامونو میخوردیم که یهو گفتم
_راستیی بابا منو میبرین امروز؟
+کجا ؟
_مگه نگفت مامان بهتون ؟عقد کنون دوستمه دیگه
+آها کجاست؟
_خونشون
+ساعت چنده ؟
_هفت
دیگه چیزی تا تموم شدن غذاش نگفت
بلند شد و
+۵ونیم بیدارم کن
_چشمم
پاشدم ظرفا و جمع کردم و شستم یه نگاه ب ساعت انداختم که عقربه کوچیکش و رو عدد ۳ دیدم
رفتم تو اتاقم پیراهنی که میخواستم بپوشم و انداختم رو تخت
شلوار تنگ و لوله تفنگی سفیدمم کنارش گذاشتم
البته بخاطر بلندیه پیراهنم مشخص نمیشد
شال آبیم که طول خیلی بلندی داشت و هم کنارشون گذاشتم
خب خداروشکر چیزی نیاز به اتو نداشت
رفتم وضو گرفتم و بعدش
یکی از لاکام که رنگش چند درجه از پیراهنم روشن تر و مات تر بود وبرداشتم و نشستم و با دقت ب ناخنای خوش فرمم کشیدم
بعدشم منتطر موندم تا کاملا خشک شه و گند نزنه ب لباسام
بعد لاکام میخواستم برم موهامو درست کنم که به سرم زد از مامانم بپرسم کی برمیگرده خونه .
یه کدبانو بود از همه حرفه ها یه چیزی یاد گرفته بود .موهامم همیشه خودش درست میکرد
زنگ زدم بهش خوشبختانه تا ۶ خونه بود
وقتی دیدم زمان دارم خیالم راحت شدو دراز کشیدم
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور