eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
308 دنبال‌کننده
860 عکس
922 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴 هدیه به اموات 🔵 به بهانه پنجشنبه : ✍مرحوم عارف ربّانی استاد سید عبدالکریم کشمیری می‌فرمودند: در قبرستان‌ها برای هدیه به اموات یک حمد، یازده سورهٔ (قل هو الله احد) و هفت بار سوره (انا انزلناه فی لیله القدر) بخوانید. ❶🔺 پیامبر صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله فرمود : هر که بر قبرستان بگذرد و یازده مرتبه سوره (قل هو الله احد) را بخواند و ثوابش را به مردگان آن قبرستان ببخشد، به عدد آن مردگان اجر و ثواب یابد. ❷🔺 امام رضا علیه‌السلام فرمود : هر که نزد قبر برادر مؤمن خود بیاید و دست بر قبر گذارد و 7 بار سوره قدر (انا انزلناه فی لیله القدر) را بخواند از ترس بزرگ روز قیامت ایمن گردد. سیره امام صادق علیه‌السلام این بود که حضرت دست بر زمین قبری می‌گذاشت و خود مقابل قبله بودند. ❸🔺 در روایتی منقول است که هر کس سوره قدر را نزد قبر مؤمنی 7 بار بخواند خداوند ملکی را بفرستد که عبادت الهی نزد قبر او کند و ثواب عبادت آن ملک را برای میت بنویسند. چون از قبر برای قیامت مبعوث شود به خاطر آن ملک، هر هول و ترس را از او دور کند تا داخل بهشت شود. ❹🔺 در روایتی است که با 7 بار خواندن سوره قدر، خداوند خواننده و صاحب قبر، هر دو را بیامرزد. ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عصر زیباتون❤️ بخیر و شادی لحظه هاتون قشنگ❤️ فنجون عشقتون پر مهر دلاتون گرم از محبت زندگیتون زیبا❤️ عصرتون شاد و دلپذیر😊 ☕️ 🌸🍃 ┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🔴 رهبر شهید انقلاب: واقعاً شهید بابایی الگو است؛ یک الگوی اخلاقی و نه صرفاً یک الگوی نظامی، یک انسان مقدّس است. 🟥 به مناسبت ۱۵مرداد، سالگرد شهادت خلبان شهید سرلشگر عباس بابایی. 🟧 این عکس شاید شبیه پوسترهای هالیوودی باشه، اما متعلق به جوانی‌های شهید عباس باباییه؛ زمانی که تو تگزاس آمریکا دوره خلبانی می‌دید. مردی که از قلب آمریکا تا عید قربان سال ۶۶، مسیرش فقط یک چیز بود: اخلاص و خلبانی برای مردمش.
🍃آوای رویش🍃
خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم 😊👇 https://punz.ir/message/09ZwJdx
با سلام خدمت شما ممنونم از مشارکت شما بزرگوار 🌹 بله همینطوره 😊 خداروشکر الحمدلله 💐
حجت الاسلام کاشانیروضه حضرت رقیّه سلام الله علیها.mp3
زمان: حجم: 2.2M
▪️ توسّل شب جمعه | روضه حضرت رقیّه سلام الله علیها ✨لطفاً با حال معنوی مناسب بشنوید.✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🙇‍♂امروزه انواع و اقسام آرایش های مختلف داره تو جامعه ظهور و بروز پیدا میکنه؛ یکی از این آرایش ها، شیدینگ لب هست؛ آیا شیدینگ لب مانع وضو و غسل هست⁉️ ❇️نظر مراجع❇️ شیدینگ لب اگه زیر پوست انجام بشه مثل تاتو و خالکوبی مانع وضو و غسل نیست. ⛔️اما چون زینت حساب میشن باید از نامحرم پوشیده بشن؛ والا اگه در معرض دید نامحرم قرار بگیره حرام و گناه است. ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_سی_و_چهارم مردای فامیل دوماد و اونایی به ریحانه محرم نبودن با آرزوی خوشبختی ب
بعد از شام رفتم پیش ریحانه وهدیه ام و بهش دادم چون فرصت نشد چیزی بخرم واسش پولشو گذاشتم تو یه پاکت شیک و بهش دادم زنگ زدم به بابام که گفت یه ربع دیگه میرسه نگام به روح الله و ریحانه بود‌که داشتن میخندیدن از ته دلم از خدا خوشبختیشونو آرزو کردم و واسش خوشحال بودم الان به این نتیجه رسیدم ازدواج تواین سن چندان بدم نیست! بابام که زنگ زد پاییزیم وپوشیدم و ازشون خداحافظی کردم و رفتم بیرون کنار در پدر ریحانه ایستاده بود از اونم تشکر کردم که خیلی گرم جوابمو داد خیلی ازش خوشم اومده بود آدم مهربونی بود ومثله بچه هاش شخصیت جالبی داشت ! رفتم طرف ماشین پدرم که اونم اومد بابا به احترامش پیاده شد و بهش دست داد تو همین حین چشمش به محمدم خورد .اونم اومد نزدیک تر و با بابام خداحافظی کرد نشستیم تو ماشین و برگشتیم سمت خونه از تو آینه بغل چشمم بهشون بود داشتن باهم حرف میزدن و نگاهشون به ماشین ما بود نفس عمیق کشیدم و به این فکر کردم چه شب خوبی بود تو همین فکرا بودم که رسیدیم خونه! سریع از ماشین پیاده شدم‌و با عجله رفتم بالا مامان با دیدنم پشت سرم اومد +علیک سلام چطور بود؟ خوش گذشت؟ سرمو تکون دادمو _عالییییی مامان جون عالییی باهم رفتیم تو اتاقم مشغول عوض کردن لباسام شدم و براش توضیح میدادم که مراسمشون چطور بود گوشیمو برداشت و عکسا رو دونه دونه نگاه کرد رفتم کنارش نشستمو مشغول باز کردن موهام شدم هی ازشون تعریف میکردم و مامانم با دقت گوش میکرد اخر سرم اروم زد پس کلمو +یاد بگیر دختره از تو کوچیکتره شوهر کرده تو دو هفته حالا تو اون مصطفیِ بدبختو دستموگذاشتم رو لبش و نزاشتم ادامه بده و درگوشش گفتم _مامان جان ببین من ایشونو دوس_نَ_دا_رَم مامان یه پشت چش نازک‌کرد و از اتاق رفت بیرون که خودمو با یه حرکت پرت کردم رو تخت و دراز کشیدم نمیتونستم نفس بکشم! هیچیو نمیدیدم انگار داشتم تو دریایِ تاریکی غرق میشدم! یا شایدم یه جا زنجیر شده بودم هی دست و پا میزدم ولی هیچی به هیچی! حس میکردم یکی چشمامو گرفته نمیزاره جایی و ببینم سیاهی،سیاهی و سیاهیِ مطلق! خیلی حالم بد بود مدام گریه میکردم و کمک میخواستم! همینطور دور خودم میچرخیدم که یا هاله ای از نورُ حس کردم که داره میاد سمتم! با وجودِ اون نور متوجه شدم دارم تو سیاهی عمیق فرو میرم! حالت خیلی عجیبی بود داد میزدم و گریه میکردم همه صورتم از گریه خیس شده بود میدوییدم سمت نور ولی به من نزدیکتر میشد و من سعی میکردم بهش برسم ولی بی فایده بود دیگه فاصلمون خیلی کم شده بود و به راحتی میتونستم ببینمش یه تابوت از نور بود یه نیروی محکمی منو با خودش میکشید دستمو گرفتم بهش تا غرق نشم نمیدونم چیشد که یهو از اون سیاه چالِ وحشتناک دور شدم انقد دور شدم که شبیهِ یه نقطه دیده میشد میخواستم ببینم چی نجاتم داده، نگاه کردم دیدم دستم رو یه تابوتِ که روش نوشته ۱۸ و توشم یه جنازس جیغ زدم ولش کردم دوباره همه چی سیاه شد! تار، مبهم و دوباره سیاهیِ مطلق! دوباره پرت شدم تو همون سیاهی. همش جیغ میزدم و گریه میکردم! که با فشار محکمی رویِ بازوم بیدار شدم! +فاطمه!! فاطمهههه پاشو!پاشو ببینمتتتت از ترس زیاد جمع شده بودم همه ی صورتم و لباسام خیس بود مامان نشست رو تخت و بغلم کرد تو بغلش آروم گریه میکردم تو گوشم گف +هیس بسه دگ نبینم اشکاتو عزیز دلم !!! اشکامو با انگشتاش پاک کرد و رو موهامو بوسید کل روز تو فکر خوابی که دیدم بودم. دقیقا یه هفته مونده بود به عید هیچ حسی واسِ سالِ نو نداشتم با بچه هام قرار گذاشتیم دیگه نریم مدرسه چون بعدِ عید دیگه تعطیل بودیم درسامونم تموم شده بودو فقط دوره میکردیم و تست میزدیم واقعا روزای کسل کننده ای بود اصلا این سال سالِ منفوری بود پر از استرس پر از درس اه ازین حالِ بدم خسته شده بودم دست از صبحونه خوردن کشیدم و رفتم تو اتاقم از تو کتابخونه تست جامعِ سوالایِ کنکورِ شیمیمو در اوردم و مشغول شدم هر کدوم از سوالا تقریبا دو دیقه وقتمو میگرفت کلافه موبایلمو گرفتمو به مشاورم زنگ زدم _الو سلام +سلام عزیزم خوبی؟ _چه خوبی چه خوشی اقا من اصن کنکور نمیدم‌منصرف شدم +فاطمه باز زدی جاده خاکی این حرفا چیه الان وقتِ جمع بندیه آخراشه به همین راحتی جا زدی؟ _بابا حالم بهم خورد از درس!!! +خب دیگه بسه ادامه نده تا نیومدم بزنم توگوشت! چی میخونی _شیمی +خب پس بگو _اه!حالاچیکارکنم +برو تلویزیون ببین یکم استراحت کن بعدشروع کن کلافه یه باشه ای گفتمو تلفنو قطع کردم انگارخودم بلدنیسم این کارارو بدون اینکه توجه ای ب حرفش کنم دوباره نشستم سرکتابم وسعی کردم تمرکز کنم وتست بزنم توفکر بودم که با صدای مامان به خودم اومدم.. ادامه دارد... نویسندگان: و ‌‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」