🍃آوای رویش🍃
📖 اگر تصمیم گرفتید امروز سوره کهف را بخوانید... برای اینکه راحتتر پیدایش کنید: 🌿 سوره کهف، سوره ه
✨💥✨💥
روز گذشته با همدیگه سوره مبارکه کهف
رو قرائت کردیم و قرار شد پاسخ بعضی از
سوالات رو در این سوره شریفه جستجو
تا با درک بهتری بتوانیم قرآن را قرائت
کنیم، در ادامه بر اساس سوره به پاسخ
سوال اول میپردازیم.🌹🙏
#تدبر_در_قرآن
#سوره_کهف
✨💥✨💥
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
✨💥✨💥 روز گذشته با همدیگه سوره مبارکه کهف رو قرائت کردیم و قرار شد پاسخ بعضی از سوالات رو در ای
🌿 پاسخ سؤال اول؛ وقتی همه یک راه را میروند، تو چه میکنی؟
دیروز سه سؤال را با هم مطرح کردیم.
امروز میخواهیم آرامآرام پاسخشان را از خود سوره کهف پیدا کنیم.
اولین سؤال این بود:
❓ وقتی همه یک مسیر را میروند، از کجا بفهمم راه درست کدام است؟
برای فهم پاسخ، باید اول داستان اصحاب کهف را بدانیم.
💠 داستان از کجا شروع میشود؟
قرآن از چند جوان صحبت میکند که در جامعهای زندگی میکردند که اعتقادات نادرستی بر آن حاکم بود.
آنها جوان بودند؛ یعنی دقیقاً در سنی که پذیرفتهشدن توسط جامعه، دوستان و اطرافیان میتواند خیلی مهم باشد.
اما این جوانها تصمیم گرفتند فقط به خاطر اینکه «همه همین کار را میکنند»، عقیده مردم را نپذیرند.
قرآن دربارهشان میگوید:
«إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى»
یعنی:
«آنان جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما نیز بر هدایتشان افزودیم.»
📖 سوره کهف، آیه ۱۳
دقت کنید؛ قرآن اول از «جوان بودن» آنها میگوید و بعد از ایمانشان.
آنها برای حفظ ایمانشان، از محیطی که ایمانشان را تهدید میکرد فاصله گرفتند و به غار پناه بردند.
خودشان هم میگویند:
«رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا»
یعنی:
«پروردگارا! از جانب خودت رحمتی به ما عطا کن و برای ما راه درست و رشدیافتهای فراهم کن.»
📖 سوره کهف، آیه ۱۰
🔍 حالا داستان چه چیزی به ما میگوید؟
این داستان نمیگوید هر وقت با دیگران مخالف بودی، پس حتماً حق با توست!
نکته خیلی عمیقتر است:
معیار درست بودن یک فکر، تعداد طرفدارانش نیست.
امروز ممکن است یک نظر در فضای مجازی هزاران لایک داشته باشد؛
اما لایک بیشتر، آن را تبدیل به حقیقت نمیکند.
ممکن است یک سبک زندگی بین خیلیها عادی شده باشد؛
اما «عادی شدن» مساوی «درست بودن» نیست.
ممکن است همه بگویند:
«همه همین کار را میکنند!»
اما سؤال مؤمن این است:
«خودِ خدا درباره این کار چه میگوید؟»
اینجاست که سوره کهف، ما را از دنبالهروی کورکورانه به انتخاب آگاهانه دعوت میکند.
و شاید یکی از مهمترین پیامهای این داستان برای زندگی امروز ما همین باشد:
🌱 قرار نیست همیشه شبیه همه باشیم؛ قرار است درست انتخاب کنیم.
حالا سؤال بعدی جالبتر میشود:
اگر انتخاب درست کردیم و بعد زندگی برخلاف انتظارمان پیش رفت چه؟
اگر دعا کردیم و جواب نگرفتیم؟
اگر چیزی را از دست دادیم؟
اگر اتفاقی افتاد که اصلاً دلیلش را نفهمیدیم؟
اینجاست که سوره کهف، داستان دیگری را برایمان تعریف میکند...
داستان موسی و خضر.
📖 ادامه دارد...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه کم زیبایی ببینیم 😍😍
🍃
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این آهنگ رو یادته برای کدوم سریال بود؟
یه روزایی رو ساده و بدون دغدغه زندگی کردیم ....🥲
#نوستالژی🥳
#حال_خوب
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 پاسخ سؤال اول؛ وقتی همه یک راه را میروند، تو چه میکنی؟ دیروز سه سؤال را با هم مطرح کردیم. امروز
پاسخ سوال اول رو خوندید
بریم سراغ سوال دوم؟😊
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍦 یک بازی ساده، کلی خنده و یک جایزه خوشمزه!
وسط بازی یه بستنی منتظر برندهست 😍
اما فقط کسی که با دقتتر، سریعتر بازی کنه میتونه صاحبش بشه!
این بازی رو با بچههاتون امتحان کنید و ببینید برنده کی میشه؟ 👇
🍦 اگه جایزهی بازی شما هم بستنی باشه، چه کسی زودتر برنده میشه؟ 😄
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 پاسخ سؤال اول؛ وقتی همه یک راه را میروند، تو چه میکنی؟ دیروز سه سؤال را با هم مطرح کردیم. امروز
🌿 پاسخ سؤال دوم؛ شاید همه چیز آنطور که میبینیم نیست...
در بخش اول دیدیم که اصحاب کهف به ما یاد دادند برای تشخیص حق، فقط به رفتار اکثریت نگاه نکنیم.
اما یک سؤال دیگر باقی میماند:
❓ اگر راه درست را انتخاب کردم، چرا باز هم اتفاقهای سخت برایم میافتد؟
اینجا باید با یکی از عجیبترین داستانهای سوره کهف آشنا شویم:
🌊 داستان موسی و خضر
حضرت موسی علیهالسلام، پیامبر بزرگ خدا، برای آموختن دانشی خاص، به سراغ بندهای از بندگان خدا میرود که قرآن نام او را به صراحت ذکر نمیکند و در روایات و تفاسیر به «خضر» معروف است.
موسی میخواهد از او چیزی بیاموزد.
در طول سفر، سه اتفاق عجیب رخ میدهد.
۱️⃣ کشتی را سوراخ میکند!
آنها سوار کشتی میشوند. خضر، کشتی را معیوب میکند.
موسی تعجب میکند: چرا وسیلهای را که مردم با آن زندگیشان را میگذرانند، خراب میکنی؟
اما بعداً معلوم میشود پادشاهی در حال غصب کشتیهای سالم بوده و این نقص، باعث شد کشتی از دست او نجات پیدا کند.
۲️⃣ اتفاقی درباره یک نوجوان
در ادامه، اتفاقی بسیار سنگین رخ میدهد که موسی نمیتواند آن را بپذیرد.
اما بعداً خضر توضیح میدهد که پشت این ماجرا، مسئلهای مربوط به آینده آن نوجوان و والدین مؤمنش بوده است.
۳️⃣ تعمیر یک دیوار برای مردم ناسپاس!
به شهری میرسند. مردم شهر حتی حاضر نمیشوند از آنها پذیرایی کنند.
با این حال، خضر دیواری را که در حال خراب شدن است تعمیر میکند.
موسی تعجب میکند: حداقل میتوانستی در برابر این کار، دستمزدی بگیری!
اما پشت این دیوار، گنجی متعلق به دو کودک یتیم قرار داشت و پدرشان انسان صالحی بود.
خضر میگوید:
«وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا
یعنی:
«و پدر آن دو، مردی صالح بود.» 📖 سوره کهف، آیه ۸۲
🔍 این داستان چه چیزی به ما یاد میدهد؟
مهمترین نکته اینجاست:
ما فقط بخشی از واقعیت را میبینیم.
ما امروز را میبینیم؛ خدا آینده را هم میبیند.
ما یک اتفاق را میبینیم؛ خدا مجموعهای از علتها و نتایج را میبیند.
برای همین، هر اتفاق تلخی الزاماً به معنای بیمهری خدا نیست.
البته این به معنای آن نیست که هر حادثه تلخی را توجیه کنیم یا برای هر ظلمی بگوییم «حتماً حکمتی داشته است».
پیام داستان چیز دقیقتری است..
انسان نباید فقط بر اساس دانستههای محدود خودش، درباره حکمت خدا قضاوت کند.
خود خضر در پایان توضیحاتش میگوید:
«وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي»
یعنی:
«من این کارها را از پیش خود انجام ندادم.» 📖 سوره کهف، آیه ۸۲
🌱 شاید گاهی در زندگی، چیزی که امروز آن را «پایان راه» میبینیم، فقط بخشی از یک داستان بزرگتر باشد.
اما هنوز یک سؤال باقی مانده:
اگر حق را شناختیم، اگر در سختیها هم امیدمان را حفظ کردیم، حالا باید دنبال چه نوع موفقیتی باشیم؟
آیا هر کس پول و امکانات بیشتری دارد، موفقتر است؟
سوره کهف برای این سؤال هم یک داستان بسیار قابلتأمل دارد... داستان صاحب دو باغ.
📖 ادامه دارد...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
محبت رو مثل خورشید گرم بتابونید🌞
صداقت رو مثل آب زلال جاری کنید
عشق رو به پهنای آسمون بپاشید💕
و با دلهایی آروم منتظر بمونید...
تا ابرهای شادی ببارند 🎊
و بارون قشنگ دوستی
تمام کوچههای زندگی رو پر کنه✨
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما بستنی زنی؟!😂
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_سی_و_هشتم آروم گفتم _قسمتُ خودمون میسازیم. انگار که شنید پاشو گذاشت رو گاز
#رمان
#ناحله
#قسمت_سی_و_نهم
حرفشو قطع کردمو
_خیلی سخت اومدم ریحانه...
خیلییی!!!
+عه پس خوشا به حالت
چقدر قشنگ طلبیده شدی تو دختر .بهت حسودیمشد .
تک و تنها ...
آرزوم بود اینجوری...
_فقط همین تعداد اومدن ؟
+اووو نه بابا خدا رو شکر خیلی زیاد بودن.
مراسم تموم شده الان!!!
_اره میدونم
+نبودی کههههه اصلا جا نبود واسه نشستن.
هم اقایون هم خانوما اصلا یه سریا بیرون واستاده بودن .
به لطف داداشم مراسم وداعشونو اینجا گرفتیم.
خیلیم باشکوه شد.
_نامرد چرا نگفتی تشیعشون کیه؟
بهت زده نگام کرد
+تو که همینشم نمیخواستی بیای!!
_خب بابام......
متوجه شد منظورمو برا همین دیگه ادامه نداد
مشغول صحبت بودیم که از تو جیبش یه شیشه ای در اورد و سمتم دراز کرد .
+بیا عزیزم. اینو برا مهمونا درست کردیم. فقط یه دونه موند گفتم یادگاری نگه دارم. ولی مث اینکه قسمتِ تو بود .
ازش گرفتمو عجیب نگاش کردم که با صدای بابام وحشت زده برگشتم سمت در
ابروهاش به هم گره خورده بود
+اومدی شهید ببینی یا ....!؟
نمیخاستم بیش تر از این آبروم بره.
_اومدم پدرجان اومدم.
اینو گفتمو از ریحانه خداحافظی کردم و پشتِ بابا رفتم بیرون.
سوار ماشین شدمو رفتیم.
تو راه شیشه رو باز کردم که ببینم چیه.
یه نامه پیچیده که با یه خط خیلی کوچولو نوشته بود
"به حرمتِ خونِ این شهید !تو امانت داری خیانت نکن!!!تو نزار چادرِ مادرش ایندفعه تو کوچه ها خاکی شه!!!تو زمینه ی حضور گلِ نرگسُ فراهم کن!!!!"
آخی چه متن قشنگی!!
ولی !!چادرِ مادرش؟
امانت؟
شیشه رو سروته کردم یه کاغذ دیگه ازش افتاد تو بغلم.
خیلی کوچیکتر از قبلیِ بود.
بازش کردم.
نوشته بود
"به نیت شهید ۱۰۰ صلوات سهمِ شما"
مشغول فرستادن صلواتام بودم که رسیدیم خونه!
____
محمد:
_ بچه ها اروم اروم بلندش کنید!
بسم الله
یاعلی گفتنو پاشدن
که یه صدای دوییدن توجه همه رو جلب کرد.
همه برگشتیم سمت صدا.
دقت که کردم دیدم همون دوست ریحانس.
واسه چی اومده اینجا الان ؟
اگه واسه مراسم میخواست بیاد که تموم شده .
تازه ریحانه هم گفته بود که نمیاد کلا.
روشو کرد سمت محسن .حس کردم حالش بده.
به اسمِ کوچیک صداش زد.
+آقا محسن؟
هممون تعجب کردیم.
این بچه سرجمع یه بار با محسن بیشتر هم کلام نشد چرا انقد گرم گرفته؟
+ببخشید با شمام میشه خواهش کنم یه دقیقه نرید؟
با محسن چیکار داره!!
میخواستم ریحانه رو صدا کنم بیاد دوستشُ جمع کنه که ادامه داد.
+میشه یه دیقه شهیدُ بزارید زمین!!!؟؟
من به زور خودمو رسوندم اینجا.
ریحانه بهش نزدیک شد
+عه اومدی؟؟؟ چرا انقدر دیر؟؟؟
سرشو برگردوند سمتش
_میگم برات بعد.
الان میشه به اینا بگی فقط یه دیقه اجازه بدن منم ببینم شهیدُ؟
ریحانه برگشت سمت من و سرشو تکون داد به معنی اینکه بگو شهیدُ بزارن زمین.
با تردید نگاشون کردم و به محسن اشاره زدم همین کارو کنن و خودم رفتم گوشه ی انتهایی هیئت و نشستم.
سرم از شدت درد در حالِ انفجار بود.
اما دلم میخواست ببینم این دختره چه واکنشی نشون میده .
بچه ها تابوتُ آروم گذاشتن روزمین و یه خورده ازش فاصله گرفتن.
دیدم زانو زده جلوش.
به شدت گریه میکرد...
بعدِ چندثانیه سرشو گذاشت رو تابوت .
دلم میخواس بزنم تو سرم واسه قضاوت عجولانم!
از کنار شهید بلند شد .
با انگشتم به محسن اشاره زدم که برن.
دوباره همه نشستن و با بسم الله و یاعلی شهیدو بلند کردن و بردنش بیرون تو جیپ گذاشتن.
خیلی خسته بودم حتی نمیتونستم از جام پاشم.
ولی به حال این دختره غبطه میخوردم.
همچین یه بارَکی اومد .
یه بارکی با شهید تنها خلوت کرد ....
ریحانه اومد کنارم نشست
برگشتم سمتش و
_چیه؟ چرا اومدی پیش من؟
چرا نگفتی به دوستت داره میاد چادر سر کنه ؟
این که خوبه که. خب پس حتما میدونه شهید حرمت داره.
بسته فرهنگیمونو دادی بهش؟
چش غره دادو
+چقد که تو حرف میزنی اه.
باشه بعد تعریف میکنم برات.
از جاش پاشد و میخاست بره که صداش کردم.
_ریحانه
برگشت طرفم
+باز چیشده؟
پَرِ چادرشو گرفتمو بوسیدم.
_مرسی که انقد گُلی!
یه لبخند عمیق نشست رو لباش.
به همون اکتفا کرد و رفت سمت دوستش که حالا تقریبا به موازات ما اون طرف حسینه نشسته بود.
از جام پاشدم و رفتم سمت در.
که دیدم محسن منتظر نشسته.
+کجایی حاجی بیا دیگه اه این دختره آبرومونو برد.
کج و کوله نگاش کردمو و با خنده گفتم
_چیزی نگفت که بیچاره.
این و که گفتم با مشتش زد رو بازوم .
بچه ها دورِ جیپ جمع شده بودن .
تک تک همشونو به گرمی بغل کردمو ازشون به خاطر زحمتایِ امروز تشکر کردم.
به راننده ی جیپ هم دست دادم و سلام علیک کردیم.
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور