🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_سی_و_نهم حرفشو قطع کردمو _خیلی سخت اومدم ریحانه... خیلییی!!! +عه پس خوشا به حال
#رمان
#ناحله
#قسمت_چهلم
به سرهنگ و بقیه بالا دستیا هم دست دادم و ازشون خداحافظی کردم.
راننده ماشینُ استارت زدو حرکت کرد.
بقیه بچه های سپاه هم دورش با موتور و ماشین راه افتادن.
تو شلوغیا چشَم خورد به بابای همون دختره.
دلم نمیخواست باهم هم کلام و هم نگاه شیم.
انقدر نگاش نافذ بود که حس میکردم همه ی مغزمو میخونه.
از یه طرفم حس میکردم دختره جریان اون شب هیئت و برا باباش تعریف کرده که اینجوری سنگینه...
به هر حال برای اینکه قضیه عادی جلوه کنه دستمو گذاشتم رو شونه محسن و
_بح بح الان دیگه فقط منُ تو موندیم
که شاعر میفرماد
"لحظه به لحظه ی تو خنده به گریه ی چشمامه"
حالام که
"جاده خالی شهر خالی...
هوووووووو"
محسن که دیگه روده بر شده بود از خنده گف
+حاجی بابای دختره پیاده شد از ماشین ...
هیس.
اومد جلو دستمو دراز کردم که سلام کنم دیدم از کنارم گذشت و رفت تو !
چقدر عصبانی.
یه چیزی گفت و برگشت تو ماشین که دختره هم پشتش اومد.
متوجه حضور ما نشد رفت تو ماشین و نشست که محسن هولم داد تو حسینیه و
+یالا حاجی رف حالا تعریف کن جریانشو.
با دیدن ریحانه خودشو جمع کرد.
_من چه میدونم قرار بود ریحانه تعریف کنه.
ریحانه سرشو انداخت پایینو
+چیو؟
_قضیه همین دختره!
+الان شما سوژش کردین یعنی؟
محسن گف
+بابا خودش سوژس دیگه نیاز نداره که ما سوژش کنیم.
با حرفش عصبانی شدم
ابروهام گره خورد تو هم.
زدمپسِ گردنش.
_راجب یه دخترِ غریبه که شناختی ازش نداریم اینجوری حرف نزن!!
+بله فرمانده!!!
_خجالتم که نمیکشی
رومو کردم سمت ریحانه و
_خب دیگه بگو چرا دیر اومد؟
+اها.
ببینین این باباش قاضیه
پولدارم که هستن ماشالله!
ولی باباش زیاد مذهبی نیست
کلا مث اینکه از مذهبیا هم زیاد خوشش نمیاد .
ولی خودِ فاطمه بیشتر گرایشش به ماهاس انگار.
نظر من اینه ما باید رفتارمون جوری باشه که جذبِ ما شه و از ماها خوشش بیاد.
میگن باباهه قاضیِ خوبیه ها.
مرد بدی نیست ولی خب شخصیتش اینجوریه.
سرمو تکون دادمو
_که اینطور...
محسنم سرشو به تبعیت از من تکون داد و
+میخاین عاشقِ من شه؟ نظرتون چیه؟
اینو که گفت مث فشفشه پرید و از هیئت خارج شد.
منم یه گوشه نشستم به ساعت نگاه کردم تقریبا ۱۰ بود.
همونجا دراز کشیدم و ساعدِ دستمو گذاشتم رو سرم که ریحانه مشغولِ جارو برقی شد.
روح الله هم از اتاقِ سیستم صوتی اومد بیرون و مستقیم رفت پیش ریحانه.
چقد ذوق میکردم میدیدمشون.
چه زوجِ خوبی بودن.
مشغول حرف زدن شدن که داد زدم
_هی دختر کارتو درست انجام بده.
روح الله که تازه متوجه حضور من شد خندیدو اومد سمت من که پاکت دستمال کاغذیو پرت کردم سمتشو
_نیا اینجا مزاحمم نشو میخام بخوابم
با این حرفم راهشو کج کرد و رفت بیرون از هیئت پیش محسن.
منم چشامو از خستگی رو هم گذاشتم.
ولی صدای جارو برقی اذیتممیکرد.
بعد چند دقیقه روح الله و محسن دوباره اومدن تو و مشغول نظافت شدن.
فکر این دختره از سرم نمیرفت.
با این اوضاعی که ریحانه تعریف کرده بود پس چه سعادتی داشت.
حوصلم سر رفته بود..
ازمحسن و روح الله و بقیه بچه ها خداحافظی کردم و تاکید کردم که درِ حسینیه رو قفل کنن .از هیئت بیرون رفتمو یه راس حرکت کردم سمتِ اِل نودِ خوشگلم.
وضعیت مالیِ خوبی نداشتیم ولی چون همیشه تو جاده بودم
تهران شمال یا شمال تهران بابا میگفت که یه ماشینِ بهتر بخرم که خدایی نکرده اتفاقی نیوفته.
به هر حال بهتر از پراید بود!
دزدگیر ماشینو زدمو نشستم توش
ریحانه پشتم اومد نشست تو ماشین.
_نمیری خونه شوهرت؟
+نه بابا چقدر اونجا برم.
استارت زدمو روندم سمت خونه .
تو این مدت که خونه نبودیم قرار شد علی و زنداداش پیش بابا بمونن و مواظبش باشن.
بعد چند دقیقه رسیدم.
ریحانه پاشد درو باز کرد.
ماشینو بردم تو حیاط و پشتش ریحانه درو بست و یه راست رفتیم بالا.
فاطمه:
حال دلم خوب شده بود
اشکام باعث شد خیلی سبک شم
گفتم الان که حالم خوبه و ذهنم آرومه یخورده درس بخونم
۲ساعت مفید به درس خوندن گذشت
یه روز مونده بود به عید و من هنوز سفره هفت سینم ونچیدم
یه نگاه به ساعت انداختم ۴ بود. خب کلی وقت داشتم هنوز.
دراز کشیدم و گوشیمو برداشتم اینستاگرامم وباز کردم
تا صفحه اش وباز کردم عکس محمد و دیدم
محسن پست گذاشته بود
خواستم کپشن و بخونم که اون پست پایین رفت وعکسای دیگه بالا اومدن پیح محسن و سرچ کردم
انگار عکس و تو مراسم عقد ریحانه گرفته بودن
همون لباسا تنش بود .همون مدل مو هم داشت.
وقتی متن و خوندم فهمیدم که تولدشه.محسن بهش تبریک گفته بود
رفتم تو پیجش ببینم خودش چی گذاشته
هیچپست جدیدی نذاشته بود .
رفتم پستایی ک محمد توشون تگ شده رو ببینم
۱۰ تای اولی یا عکس محمد بودن یا عکس محمد به همراه چند نفر
همشون تولدشو تبریک گفته بودن
ادامه دارد..
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🌿 روزهای پایانی ماه صفر است...
ماه اندوه اهلبیت علیهمالسلام آرامآرام به پایان میرسد؛
اما داغ پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، غربت امام حسن مجتبی علیهالسلام و مظلومیت امام رضا علیهالسلام، هنوز در دلهای ما زنده است.
در این روزهای آخر، سلاممان را به صاحب عزا میرسانیم:
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ.
مولای ما...
این روزها که دلهایمان بیشتر از همیشه به اهلبیت علیهمالسلام گره خورده، کمکمان کن فقط عزادار نباشیم؛
درسِ صبر، معرفت، وفاداری و بندگیشان را با خودمان به روزهای بعد ببریم.
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا وَارِثَ أَنْبِيَاءِ اللَّهِ، وَيَا حَافِظَ دِينِ اللَّهِ.
خدایا، به حق پیامبر و خاندان پاکش، فرج مولایمان را نزدیک فرما و ما را از یاران و منتظران واقعی او قرار بده.
اَللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَجَ. 🤲
#ماه_صفر
#روزهای_پایانی_صفر
#پیامبر_اکرم
#امام_حسن
#امام_رضا
#امام_زمان
#سلام_بر_مهدی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🌱 یک حدیث برای امروز
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
«مَنْ لَا يَرْحَمْ لَا يُرْحَمْ.»
«کسی که رحم نکند، مورد رحمت قرار نمیگیرد.»
گاهی فکر میکنیم مهربانی فقط یعنی کمک مالی یا کار بزرگ... اما رحمت، میتواند یک لحن آرام، یک گذشت، یک لبخند، شنیدن حرف کسی یا نبستن راهِ بازگشت یک انسان باشد.
امروز حواسمون باشه: اگه از خدا رحمت میخواهیم، خودمون هم باید سهمی از رحمت را به زندگی دیگران وارد کنیم.
🌿 قرار امروز: قبل از اینکه کسی را قضاوت کنیم، یک لحظه خودمان را جای او بگذاریم.
📚 شیخ کلینی، الکافی، ج ۲، کتاب الإیمان و الکفر، باب الرحمة، ح ۱.
✨💥✨💥
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
454.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح قشنگتون بخیر و شادی
❤️
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد...
آرزومند نگاری به نگاری برسد...
اَلسَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ✨
وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ✨
وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ✨
وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ. ✨
✨💥✨💥
🍃آوای رویش🍃
🌿 روزهای پایانی ماه صفر است... ماه اندوه اهلبیت علیهمالسلام آرامآرام به پایان میرسد؛ اما داغ پی
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
#اندر_ذکاوت_بچه_های_زمانه😊
دیروز یکی از بچههای دهه نودی یه سؤال ازم پرسید که هنوز توی ذهنمه!😂
اصلاً این دهه هشتادیها و نودیها یه ویژگی جالب دارن؛
به این راحتی چیزی رو قبول نمیکنن! 😄
اول میپرسن:
«چرا؟»
بعد میپرسن:
«از کجا معلوم؟»
بعد هم اگر جوابمون قانعشون نکرد، با یه نگاه خاص میگن:
«خانم... مطمئنید؟!» 😂
و راستش من این ویژگیشون رو خیلی دوست دارم.
نسلی که ذهن پرسشگر داره، جذابه و تو دل برو😍
دیروز منو دید و خیلی جدی گفت:😁
«خانم! اینکه هر روز تو کانال به امام زمان سلام میدید...
واقعاً صدای ما رو میشنوه؟
واقعاً به کار ما توجه داره؟
پس چرا ما نمیبینیمش؟
چرا متوجه حضورش نمیشیم؟
من هم لبخند زدم و با خودم گفتم:
آفرین به این سؤال!
چون شاید خیلی از ما بزرگترها هم همین سؤالها رو یه گوشه ذهنمون داریم، ولی کمتر جرئت میکنیم بلند بپرسیم!
بچههای دهه هشتادی و نودی عزیز...
من فکر میکنم یکی از قشنگترین ویژگیهای شما اینه که میخواید خودتون بفهمید، نه اینکه فقط چیزی رو از ما تحویل بگیرید.🥰
پس سؤال بپرسید!
حتی اگر سؤالتون سخت باشه...
حتی اگر جوابش رو فعلاً ندونیم.
قرار نیست از سؤالهای شما بترسیم؛
قراره با هم دنبال جواب بریم.
و حالا این سؤال دوست دهه نودی ما، تبدیل شده به سؤال این کانال:
🌱 وقتی هر روز میگوییم:
«اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ»
آیا واقعاً امام زمان(عج) سلام ما را میشنود؟
بیایید این بار جوابش را با دلیل و سند پیدا کنیم، نه فقط با یک «چون گفتهاند»!
شاید سؤال یک دهه نودی، امروز برای خیلی از ما یک جواب تازه به همراه داشته باشد... 🌱
✍ادامه دارد...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌸🌼🌸🌼🌸🌼 #اندر_ذکاوت_بچه_های_زمانه😊 دیروز یکی از بچههای دهه نودی یه سؤال ازم پرسید که هنوز توی ذهن
🌱 اجازه بدید قبل از اینکه پاسخ سوال رو بخونیم، یه تشکر ویژه از دختر قشنگم داشته باشم...❤️
ممنونم که مطالب کانال رو با دقت دنبال میکنی و مهمتر از اون، ممنونم که سؤالت رو صادقانه پرسیدی.
اتفاقاً یه جمله دیگهات هم خیلی خوشحالم کرد؛ که صادقانه گفتی:
«خانم، من تا حالا خیلی قرآن نخوندم، ولی وقتی با داستانهای قرآنی آشنا شدم، یکبار سوره #کهف و یکبار هم سوره #صافات رو خوندم.»
میدونی چرا این حرفت برای من قشنگ بود؟
چون گاهی فکر میکنیم برای نزدیک شدن به قرآن باید از همون اول کلی قرآن بخونیم و خیلی اهل مطالعه باشیم؛
در حالی که گاهی همین یک سوره، همین یک داستان، همین یک جرقه میتونه شروع یک مسیر تازه باشه.
و از همه قشنگتر این بود که گفتی:
«خیلی خوشحالم که وقتم رو بیفایده توی گوشی نگذروندم.»
واقعاً بهت تبریک میگم 👏😍
نه به خاطر اینکه فقط سوره کهف و صافات رو خوندی؛
به خاطر اینکه خودت متوجه ارزش وقتت شدی...
امیدوارم این جمله توی ذهن همهمون بمونه:
قرار نیست گوشی رو کنار بذاریم؛
قرارِ ما اینه که نذاریم گوشی، تمام وقت و فکر ما رو ازمون بگیره.
و چه خوب که گاهی همین گوشی میتونه به جای اینکه فقط وقت ما رو بگیره، ما رو به قرآن، معرفت و یک فکر تازه برسونه. 🌱
و اما شما عزیزان آوای رویش...
از تکتک شما که همراه این کانال هستید و مطالب رو میخونید، سؤال میپرسید، نظر میدید و حتی گاهی فقط بیصدا همراهی میکنید، صمیمانه ممنونم.✨
شاید ندانید، اما همین همراهی شماست که انگیزه میدهد برای ادامه دادن 🌹
اگر احساس میکنید مطالب کانال برای شما مفید بوده و حتی یک مطلب، یک آیه یا یک روایت تونسته حال یا نگاهتون را بهتر کنه، خوشحال میشم دوستان و عزیزانی را که فکر میکنید به این مطالب علاقه دارند هم به کانال دعوت کنید.👇👇
https://eitaa.com/AvayeRoyesh
🌿 شاید چیزی که برای ما فقط یک «پست» است، برای یک نفر دیگر شروع یک تغییر باشد...
و حالا...
بریم سراغ سؤال قشنگ دختر دهه نودیمون:
واقعاً امام زمان(عج) سلام ما رو میشنوه؟
🤍
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌱 اجازه بدید قبل از اینکه پاسخ سوال رو بخونیم، یه تشکر ویژه از دختر قشنگم داشته باشم...❤️ ممنونم که
🌱 خب، برگردیم به سؤال دوست دهه نودیمون!
گفت:
«خانم! ما هر روز میگیم:
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ
واقعاً امام زمان صدای ما رو میشنوه؟!
واقعاً میدونه ما هستیم و به کارهای ما توجه داره؟!»
راستش من از این سؤال خوشم اومد!
چون این دقیقاً همان سؤالی است که شاید خیلی از ما بزرگترها هم یک گوشه ذهنمان داریم؛ فقط کمتر بلند میپرسیم! 😄
اما ببینیم در معارف اهلبیت چه پاسخی داریم...
در زیارتی که درباره امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده، خطاب به حضرت میگوییم:
«إِنَّكَ تَسْمَعُ كَلَامِي، وَتَرُدُّ سَلَامِي.»
یعنی:
«تو سخن مرا میشنوی و سلام مرا پاسخ میدهی.»
📚 بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج ۹۷، ص ۲۹۵.
این جمله یک نکته مهم به ما یاد میدهد:
ارتباط با حجت خدا، لزوماً به دیدن با چشمهای ظاهری وابسته نیست.
و درباره امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف، در توقیع شریف آمده است:
«فَإِنَّا يُحِيطُ عِلْمُنَا بِأَنْبَائِكُمْ، وَلَا يَعْزُبُ عَنَّا شَيْءٌ مِنْ أَخْبَارِكُمْ...»
«ما به اخبار و احوال شما آگاهیم و چیزی از اخبار شما از ما پوشیده نیست.»
و کمی جلوتر:
«إِنَّا غَيْرُ مُهْمِلِينَ لِمُرَاعَاتِكُمْ، وَلَا نَاسِينَ لِذِكْرِكُمْ...»
«ما در رسیدگی به امور شما کوتاهی نمیکنیم و شما را فراموش نمیکنیم.»
📚 الاحتجاج، شیخ طبرسی، ج ۲، ص ۴۹۵؛ بحارالأنوار، ج ۵۳، ص ۱۷۵.
حالا از این به بعد، وقتی میگوییم:
«اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ...»
نگوییم:
«نمیدونم این سلام به جایی میرسه یا نه!»
با اطمینان بیشتری سلام کنیم؛
چون دستکم درباره آگاهی امام از احوال شیعیان، خود حضرت فرموده:
«ما شما را فراموش نمیکنیم.»
🌿 پس شاید مسئله اصلی این نباشد که:
«آیا امام صدای من را میشنود؟»
سؤال مهمتر این باشد:
«اگر میدانم امامم مرا فراموش نکرده، من چقدر در طول روز به یاد او هستم؟»
و اینجاست که یک سلامِ ساده،
میتواند از یک عادت روزانه تبدیل شود به یک رابطه واقعی با امام.
از امروز سلاممان را کمی متفاوت بگوییم...
با توجه، با محبت، با امید؛
چون قرار نیست فقط یک جمله را تکرار کنیم؛
قرار است یادمان بماند که در این عالم، بیپناه و فراموششده نیستیم. 🌱
ممنونم از توجهتون 😍
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」