🍃آوای رویش🍃
بسیار شنیدنی 🌹 #پیشنهاد #دانلود ┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینککانالِآوایرویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🌱 گاهی زندگی آنقدر سخت میشه که فکر میکنیم این فشار قراره تمامنشدنی باشه؛
یک مشکل، یک نگرانی، یک دلخوری یا حتی یک شکست...
اما خدا یک جمله کوتاه و امیدبخش داره:
📖 «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا»
🤍 همانا با سختی، آسانی است.
(سوره شرح، آیه ۶)
نکته قشنگ آیه اینه که نمیگه بعد از سختی آسانی میاد؛ میگه با سختی، آسانی است.
یعنی حتی وسط همان روزهای سخت هم، لطف خدا، راهی برای نفس کشیدن، فرصتی برای رشد و دریچهای برای امید وجود دارد؛ فقط شاید هنوز آن را ندیده باشیم. 🌿
پس اگر امروز زندگی برایت سخت است، زود نتیجه نگیر که خدا تو را رها کرده...
✨ شاید درست وسط همین سختی، یک «یُسر» پنهان شده باشد.
🤲 کمی صبر کن، ادامه بده و به خدا اعتماد کن...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌱 انگار حرف دل من بود... | ۲ وقتی از فردا میترسم... گاهی آینده بیشتر از اینکه برام هیجانانگیز با
ممنونم ازتون بابت مشارکت 🌹
و ممنون ترم که تصمیم گرفتید مراقب زمانتون باشید 😊🌹
و کاملاً موافقم باهاتون 😍
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 همه رو یهجا لو داد؟
اشکالی نداره، منم متوجه نشدم چی میگه، ولی تصویر کاملاً واضحه 😄😉
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 پاسخ سؤال دوم؛ شاید همه چیز آنطور که میبینیم نیست... در بخش اول دیدیم که اصحاب کهف به ما یاد داد
🌿 پاسخ سؤال سوم؛ اگر همه چیز داشته باشی، اما خدا را نداشته باشی چه؟
رسیدیم به سؤال سوم:
❓ موفقیت واقعی چیه؟
برای پاسخ، سوره کهف داستان مردی را برایمان تعریف میکند که از نظر امکانات، چیزی کم نداشت.
🌳 مردی با دو باغ
او دو باغ سرسبز داشت؛ باغهایی پرثمر، در میان نخلستانها و زمینهای حاصلخیز.
ثروت داشت. امکانات داشت. زندگیاش از نظر ظاهری عالی بود.
اما یک مشکل وجود داشت...
او به جای اینکه نعمت را از خدا ببیند، به خودش مغرور شد.
قرآن میگوید او در گفتوگو با دوستش گفت:
«أَنَا أَكْثَرُ مِنكَ مَالًا وَأَعَزُّ نَفَرًا»
یعنی:
«من از تو مال بیشتری دارم و از نظر افراد و امکانات نیز قدرتمندترم.» 📖 سوره کهف، آیه ۳۴
دقت کنید؛ او فقط ثروتمند نبود؛ ثروتش تبدیل به معیار ارزشمندی خودش شده بود.
دوست مؤمنش به او هشدار داد و گفت:
«وَلَوْلَا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»
یعنی:
«چرا وقتی وارد باغت شدی نگفتی: آنچه خدا خواسته [همان میشود]؛ هیچ نیرویی جز به خدا نیست؟» 📖 سوره کهف، آیه ۳۹
اما مرد مغرور، به دارایی خودش اطمینان داشت.
و سرانجام، باغهایش نابود شد.
او ماند و حسرت...
قرآن میگوید:
«فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلَىٰ مَا أَنفَقَ فِيهَا»
یعنی:
«پس شروع کرد دستهایش را از شدت حسرت بر آنچه در باغ هزینه کرده بود، به هم مالیدن.» 📖 سوره کهف، آیه ۴۲
🔍 اما سوره اینجا متوقف نمیشود.
بعد از این داستان، قرآن یک حقیقت بسیار مهم را بیان میکند:
«الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ أَمَلًا»
یعنی:
«مال و فرزندان، زینت زندگی دنیاست؛ اما کارهای شایسته ماندگار، نزد پروردگارت پاداشی بهتر و امیدی بهتر دارند.» 📖 سوره کهف، آیه ۴۶
این یعنی قرآن نمیگوید پول، خانواده، شغل، جایگاه و امکانات بد هستند.
میگوید:
اینها زینت زندگیاند، اما نباید تبدیل به معیار نهایی موفقیت شوند.
ممکن است انسان درآمد خوبی داشته باشد، اما آرامش نداشته باشد.
ممکن است جایگاه اجتماعی بالایی داشته باشد، اما شخصیتش را از دست داده باشد.
ممکن است همه او را موفق بدانند، اما خودش بداند که از خدا فاصله گرفته است.
پس سوره کهف در پایان، معیار نهایی را روشن میکند:
«فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا...»
هر کس امید دیدار پروردگارش را دارد، عمل صالح انجام دهد. 📖 سوره کهف، آیه ۱۱۰
🌱 حالا اگر سه داستان را کنار هم بگذاریم...
میبینیم که سوره کهف یک مسیر بسیار زیبا برای زندگی ترسیم میکند:
🔹 اصحاب کهف به ما میگویند: برای پیدا کردن حقیقت، دنبالهرو جمع نباش.
🔹 موسی و خضر به ما میگویند: اگر همه حکمت اتفاقات را نفهمیدی، زود درباره خدا و زندگی قضاوت نکن.
🔹 صاحب دو باغ به ما میگوید: آنچه داری، ارزش تو نیست؛ مراقب باش نعمتهایت تبدیل به غرورت نشوند.
و شاید این سه پیام، برای زندگی امروز ما واقعاً حیاتی باشند:
در انتخابهایم بصیرت داشته باشم؛
در سختیها صبر داشته باشم؛
و در موفقیتها مغرور نشوم.
📖 شاید حالا وقتی سوره کهف را میخوانیم، دیگر با یک «سوره ۱۱۰ آیهای» روبهرو نباشیم؛
بلکه با آینهای روبهرو باشیم که از ما میپرسد:
من امروز در کدام قسمت این داستانها ایستادهام؟
#کهف
#تدبر
#سوره_صف
#تدبر_در_قرآن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 شادی فوتبالیست برزیلی که به سقوط ختم شد!😶
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
✳️در نمازهای چهار رکعتی اگه شک کنیم رکعت سوم هستیم یا رکعت چهارم چکار باید بکنیم⁉️ یا اگه گمان بیشتر به یک طرف داشتیم مثلا گمان بیشتر داریم رکعت سومیم یا گمان بیشتر داریم رکعت چهارمیم؛ وظیفه مون چیه⁉️
❇️نطر مراجع❇️
وقتی شک کردیم رکعت سومیم یا رکعت چهارم، اول باید کمی فکر کنیم🙇♂:
1⃣ اگه یه طرف رو احتمال بیشتر دادیم مثلا فکر کردم، گمان بیشتر بر این شد که رکعت چهارم هستم(چون به رکعت چهارم گمان بیشتر دارم) خب بنا رو میذاریم بر اینکه رکعت چهارم هستم وقتی نمازم تموم شد نمازم درسته و دیگه چیزی به عهده من نیست.
2⃣اگه فکر کردم، گمان بیشتر بر این شد که رکعت سوم هستم(چون گمان بیشتر بر رکعت سوم دارم) خب بنا رو میذارم بر همون رکعت سوم، یک رکعت دیگه هم میخونم که بشه چهار رکعت و نمازم درسته و بعد از نماز چیزی به عهده من نیست.
3⃣اما اگه فکر کردم همچنان دو طرف شک من مساوی بود؛ پنجاه پنجاه بود؛ یعنی اصلا نتونستم احتمال بیشتر رو به یک طرف بدم اینجا چون شک من باقی مونده باید بنا رو بر بیشتر بذارم یعنی تو دلم میگم رکعت چهارم هستم نمازم که تموم شد و سلام دادم باید یک رکعت نماز احتیاط ایستاده یا دو رکعت نماز احتیاط نشسته بخونیم.
ان شاءالله در شبهای بعد نماز احتیاط توضیح داده خواهد شد.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_چهلم به سرهنگ و بقیه بالا دستیا هم دست دادم و ازشون خداحافظی کردم. راننده ماش
#رمان
#ناحله
#قسمت_چهل_و_یکم
وااا اینهمه دعا چرا چیز دیگه ای از خدا نمی خواستن براش.
همینطوری مشغول گشت زدن بودم که دیدم یه پست ب پستاش اضافه شده
با هیجان منتظر موندم بازشه
چهره اش مثه همیشه تو عکس مشخص نبود
ولی کیکش مشخص بود انگار خم شده بود و داشت فوتش میکرد
دوست و رفیقاشم دورش بودن
چجوریه اینهمه رفیق داره و اینهمه آدم دوسش دارن ؟
بنظر آدم معاشرتی واجتماعی نمیاد .
از دوستاش تشکر کرده بود.
آخر پستشم نوشت
" آرزوی روز تولدمو شهادت مینویسم "
خب پس خودشم از خداش بود براش شهادت بخوان
دوباره رفتم تو پستایی که تگش کرده بودن
از همشون اسکرین شات گرفتم
گفتم شاید پاک کنن پستارو
میخواستم عکساشو نگه دارم
خیلی برام جالب شده بود
به شمع تولدش دقت کردم
زوم کردمروش
نگام ب شمع دو و شیش خورد
عه بیست و شیش سالشه فکر میکردم کوچیک تر باشه
تو ذهنم حساب کردم ک چقدر ازم بزرگتره.
من ۱۸ بودم و اون وارد ۲۷ شد...
نه سالی تقریبا ازم بزرگتر بود.
خب ۹ سالم زیاده .
اصن چرا دارم حساب میکنم وای خدایا من چم شده .
کلافه از خودم گوشیمو قفل کردم و گذاشتمش کنار .
تو دلم با خودم در گیر بودم هی به خودم میگفت فاطمه نه نباید بهش علاقمند شی
مثه همیشه منطقی باش این آدم اصلا ب تو نمیخوره به معیارات عقایدت،
از همه مهمتر افکارش با افکار بابا به هیچ وجه جور در نمیاد .
در خوشبینانه ترین حالت هم اگه همه چی خوب باشه و بهم بخورین بابا عمرا بزاره ک...
ای خدا تا کجاها پیش رفتم
فک کنم از درس خوندن زیادی خل شدم.
تنها راهه خلاصی از افکارم خوابیدن بود.
ساعت و برای یک ساعت دیگه کوک کردم .
کلی کار نکرده داشتم .
تا سر رو بالش خنکم گذاشتم از خستگی خوابم برد
_
با صدای مضخرف ساعت بیدارشدم و با غضب قطعش کردم
گیج خواب پریدم حموم و بعد یه دوش سریع اومدم بیرون
چند ساعت دیگه سال تحویل بود و من هنوز بوی بهار و حس نکرده بودم .
اصلا استرس کنکور شوق و ذوقم و واسه هر کاری،کور کرده بود.
میترسیدم آخرش روونه تیمارستان شم.
کرم پودر و رژمو برداشتم و باهاشون مشغول شدم.بعد اینکه کارم تموم شد
شلوار سفیدم و پوشیدم .
یه زیر سارافونی بلند سفیدم پوشیدم و مانتو جلو باز صورتیم و که یخورده از اون بلندتر بود ورداشتم
شال سفیدمو هم سرم کردم
بعد عطر زدن و برداشتن کیف و گوشیم
با عجله از اتاق اومدم بیرون
زنگ زدم ب مامانم
چند دقیقه دیگه میرسید
خسته بود ولی دیگه نمیشد کاریش کرد .وقتی برامون نمونده بود که بزارم واسه بعد.
تا صدای بوق ماشین مامان و شنیدم
پریدم بیرون و سوار ماشین شدم
رفتیم داخل شهر .
ماشینش و پارک کرد و مشغول گشتن شدیم .
اینجور وقتا انقدر شهر شلوغ میشد که احساس میکردم اومدم یه شهر دیگه.
یه حس غریبی بهم دست میداد .
خداروشکر ماهی قرمزا و سبزه ها مثه گذشته منو به وجد آورد
دوساعتی چرخیدیدم و خرید کردیم
به مامانم گفتم زودتر بره خونه تا سفرمو بزارم
+اره دیگه همیشه همینی وایمیستی دقیقه ۹۰ همه کاراتو انجام میدی
_مامان خانوم کنکوررر دارممما
+بهانته
نمیخواستم بحث کنم واسه همین بیخیال شدم و منتظر موندم به خونه برسیم.
وقتی که رسیدیم بدون اینکه لباسم و عوض کنم نشستم تو هال
میز عسلی و گذاشتم یه گوشه
ساتن سفیدم و گذاشتم روش
و یه تور صورتی هم با یه حالت خاصی آویزون کردم .
ظرفای خوشگلم و دونه به دونه در اوردم و به شکل قشنگی چیدمشون
آینه و شمعدون مادرمم گذاشتم
تو تنگِ کوچیکی که خریده بودم آب ریختم و ماهیارو توش انداختم.
بعد اینکه کامل هفت سینم و چیدم و قرآن و روی میز گذاشتم با ذوق عقب رفتم و به حاصل کارم خیره شدم.
لباسم و عوض کردم تی وی و روشن کردیم .
با بابا اینا نشستیم ومنتظر تحویل سال شدیم .
دلم میخواست تمام آرزوهامو تو این چند دقیقه به خدا بگم
اول از همه از خدا خواستم نتیجه زحماتم و بهم بده و بتونم جایی که میخوام قبول شم
سایه پدر و مادرم رو سرم بمونه و همیشه سلامت باشن
یه اتفاق خوب تو زندگیم بیافته و دوباره آدم شاد و شنگول قبل بشم
و یه دعا هم که همیشه میکردم این بود که خدا یه عشق واقعی و موندگار بندازه تو دلم .
اصلا دلم نمیخواست خودمومجبور کنم که عاشق یکی شم .
به نظرم آدما باید صبر میکردن تا به وقتش خدا بهشون عشق و هدیه بده.
فازِ بعضی از دوستامم که خودشونو به زمین و آسمون میزدن تا بگن عاشق یکین ولی نبودن و درک نمیکردم
به خدا گفتم اگه عشق مصطفی درسته مهرش و به دلم بندازه و کاری کنه که بتونم به چشم همسر نگاش کنم.
همین لحظه سال تحویل شد .
اشکایی که ناخودآگاه گونه هامو تر کرده بود و با آستینم پاک کردم.
با لبخند پدر و مادرم و بغل کردم
و از هرکدومشون دوتا ۵۰ هزار تومنی عیدی گرفتم و دوباره بوسیدمشون .
برقا رو خاموش کردیم آماده شدیم تا بریم بیرون..
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور