5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استاد_علی_صفایی_حائری
✅ لازمه شنیدن صدای هل من ناصر امام حسین علیهالسلام چیست؟
▪️ظرف کثیفی که مانده و کسی آن را نشسته. استکان چایی که بعد از جلسه، رها شده و در زمین مانده، ماشینی در چاله افتاده و هزاران مورد مثل اینها، صحنهسازیِ خداست برای تو تا ببیند با این چیزهای بهظاهر بیاهمیت چه میکنی. همین چیزهای کوچک، گاهی راهی میشوند برای رشد تو. حوادث کوچک، دعوتت میکنند تا همهچیز را جز برای خدا نبینی!
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
✍
یک سنگریزه در کفش گاه تو را از
حرکت باز می دارد.
سنگریزهها را دریاب!
یک نگاه نامهربانانه به پدر , به مادر
گاه کار همان سنگریزه را می کند
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
همه مسیرها شبیه هم نیستند ! بعضی مسیرها انسان را فقط به شغل میرسانند؛ اما بعضی مسیرها، انسان را ب
سلام و عصرتون بخیر 😍
🌱 یه خواهش کوچیک ازتون دارم...
شاید این پیام برای ما فعلا کاربردی نداشته باشه،
اما ممکنه دقیقاً به درد یه دختر، یه مادر یا خانوادهای بخوره که دنبال یک مسیر خوب برای آیندهست...
اگر کسی رو میشناسید که احتمال میدید به تحصیل در #حوزه_علمیه_خواهران علاقهمند باشه، لطفاً این پیام رو براش بفرستید یا داخل گروهها و کانالهاتون منتشر کنید. ❤️
شاید یه ارسال سادهی ما،
شروع یک مسیر قشنگ برای زندگی یک نفر باشه... 🌿
ممنونم که در رساندن این فرصت سهیم میشید. 🙏🏻🌹
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میگه خواب به چشمم نمیاد😂
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
امید یعنی بدونی تا هستی،
میتونی تغییر کنی و دنیا رو
تغییر بدی
امید یعنی بدونی خدا دوستت داره و اگر به تو زمان داده یعنی که در این فرصت می شه کارهایی کرد
همیشه امیدوار و قوی باش...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🏴عظمت مصیبت شهادت پیامبر اکرم (ص)
▪️قالَ الإمام علي عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: عَلَى قَبْرِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ سَاعَةَ دَفْنِهِ: إِنَّ اَلصَّبْرَ لَجَمِيلٌ إِلاَّ عَنْكَ وَ إِنَّ اَلْجَزَعَ لَقَبِيحٌ إِلاَّ عَلَيْكَ وَ إِنَّ اَلْمُصَابَ بِكَ لَجَلِيلٌ وَ إِنَّهُ قَبْلَكَ وَ بَعْدَكَ لَجَلَلٌ
▪️امام علی علیه السلام هنگامى كه مى خواست رسول خدا صلی الله علیه وآله را به خاك بسپارد در كنار قبر آن حضرت چنين فرمود : صبر و شكيبايى زيباست ولى نه درباره تو و جزع و بى تابى زشت است اما نه بر فراق تو. مصيبت وفات تو بسيار سنگين و هر مصيبتى پيش از تو و بعد از تو در برابر آن كوچك و حقير است.
📗نهج البلاغه، حکمت 292
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂وقتی در رکعات نماز شک می کنیم گاهی باید دو رکعت نماز احتیاط بخونیم گاهی یک رکعت نماز احتیاط؛ حالا روش خواندن نماز احتیاط چطوریه⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
وقتی یک رکعت نماز احتیاط به عهده مون باشه اختیار با خودمونه میتونیم یک رکعت نماز احتیاط ایستاده بخونیم یا دو رکعت نماز احتیاط نشسته.
نماز احتیاط سوره توحید(قل هوالله) نداره قنوت هم نداره.
بعد از اینکه سلام نماز رو دادیم بدون اینکه سرمون رو از قبله برگردونیم بلافاصله تو دلمون نیّت خوندن نماز احتیاط می کنیم بلند میشیم الله اکبر میگیم(تکبیره الاحرام). بعد فقط سوره حمد رو میخونیم میریم رکوع بعد از آن دو سجده را انجام میدیم و در آخر تشهد و سلام رو میخونیم
اگه دو رکعت نماز ایستاده گردنمون باشه مثل رکعت اول میخونیم در رکعت دوم قنوت نداره
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_چهل_و_چهارم با خجالت گفتم _دست شما درد نکنه خیلی زحمت کشیدین. سرش سمت فرمون بو
#رمان
#ناحله
#قسمت_چهل_و_پنجم
شونمو بالا انداختم و خواستم برم که گفت:
+فاطمه
سکوتم و که دید ادامه داد:
+دلم تنگ شده بود برات
بی توجهیم وکه دید بالاخره رحم کردو رفت.
منم رفتم داخل ونشستم کنار مامان
به محض نشستن عمو رضا سوالای همیشگی وپرسید و منم مثه همیشه جواب دادم مصطفی چایی و پخش کردتا ب من رسید یه لبخند با چاشنی شیطنت زدخواستم چایی و وردارم که یه تکون ب سینی داد که باعث شد بگم :
عه و خودمو بکشم عقب.عمو رضا گفت
+آقا مصطفی عروسم و اذیت نکن بعد انتقامش و ازت میگیره ها
با چش غره استکان وبرداشتم که باعث خنده ی جمع شدبعد اینکه چاییا رو پخش کرد شکلاتا رو اورد به من که رسید شیطون تر از دفعه ی قبل نگام کرد و با صدایِ بلندی گفت
+این کاکائوش تلخه!! فقط برا تو گرفتم
_دست شما درد نکنه.
ازش گرفتمو همشو یه جا گذاشتم تو دهنم و از این حسِ خوب لذت بردم.پشتشم چاییمو خوردم.
یه خورده که گذشت از جام بلند شدم و از عمو اجازه گرفتم که برم تو اتاق.سنگینی نگاهِ بابامو حس میکردم.سریع رفتم تو اتاقِ عمو و زن عمو.
نمیخواستم مث دفعه های قبل برم تو اتاق مصطفی.
به اندازه کافی هم روشو به خودم باز کردم هم دیگه خیلی هوا برش داشته بود.از دیدن اتاقشون به وجد اومدم فکر کنم واسه عید دیزاینشو تغییر داده بودن.عکسای رو میز آرایشِ زن عمو نظرمو جلب کرد.
دقت که کردم دیدم یه عکسِ جدا از مصطفی، یه عکسِ عروسُ و اون پسرش!
و یه عکسِ دیگه هم که خودشون بودن.رو تختشون دراز کشیدم.کولمو که با خودم آورده بودم باز کردم که یه کتاب از توش بردارم.
کتاب ادبیاتم و آورده بودم تا دوباره به آرایه ها و فنونش دقت کنم تا برام مرور شه که یهو یادِ پاکتِ عیدی بابای ریحانه افتادم
فورا زیپِ کیفمو باز کردم و پاکت و از توش در آوردم. نگاه که کردم دوتا ۱۰ تومنی بود!! آخی بیچاره چقد زحمت کشید با اون وضعشون.دوباره یادِ حرف محمد افتادم
"چوب نزنید"
اهههه چقد خووب بوود .
حس کردم با تمامِ خجالتش اینو ملتمسانه گفت.تو فکرش بودم که ناخوداگاه یه لبخند رو لبم نقش بست با اومدنِ مصطفی اون لبخند به زهرخند تبدیل شد!
حالتمو تغییر دادمو نشستم که گف
+راحت باش اومدم یه چیزی بردارم
به یه لبخند اکتفا کردم وخودمو مشغولِ کتاب نشون دادم که دوباره شروع کرد
+تحویل نمیگیری فاطمه خانم!؟
از ما بهترون پیدا کردی یا..؟
به حرفش ادامه نداد.
کشو رو باز کردو یه جعبه خیلی کوچولو از توش برداشت.
همونطور منتظر جواب با فاصله نشست رو تخت.
یخورده ازش فاصله گرفتم و گفتم
_اقا مصطفی من قبلا هم بهتون گفتم نظرمو!
ولی شما جدی نگرفتیش!
برا خودت بد میشه از من گفتن!
کلافه دستشو برد تو موهاشو گفت
+اوکی
منو تهدید میکنی؟
طبقِ ماده ۶۶۹ قانون مجازات اسلامی به ۷۴ ضربه شلاق یا دوماه تا دوسال زندان محکوم شدی!!
تا بفهمی تهدید کردنِ یه وکیل یعنی چی!
والسلام
اینو گفت و از جاش پاشد.از حرفش خندم گرفته بود.
اینم شده بود یکی عینِ بابا و عمو رضا.
از این زندگی یکنواخت خسته شده بودم.
از این همه دادگاه بازی و جدیت و جنایی بودن!!!
واقعا چرا؟
رومو برگردوندم سمتش و
_باشه داداش فهمیدم وکالت خوندی
از اینکه گفتم داداش عصبی شد
پوزخند زد و گفت:
+خوبه
بعدشم از اتاق بیرون رفت
یخورده موندم تا مثلا درس بخونم ولی تمام حواسم جای دیگه ای بود
ناخودآگاه فکرم میرفت سمت محمد و من تمامتلاشم و میکردم تا بهش فکر نکنم.فکر کردن بهش خیلی اشتباه بود .فقط باعث آزار خودم میشد
مشغول جنگ با افکار مزاحمم بودم که مامانم اومد تو اتاق:
+فاطمه زشته بیا بیرون. بچه که نیستی اومدی نشستی تواتاق
وسایلمو جمع کردم و دنبالش رفتم تو آشپزخونه
ظرفا رو بردم رو میز بزرگ تو هال گذاشتم .
مصطفی بلند شد و پخششون کرد
بعد چند دقیقه که تو آشپزخونه گرم صحبت شدیم
مریم خانوم مادر مصطفی خواست برنج و تو دیس بکشه که جاشو گرفتم و گفتم _من میریزم
یخورده تعارف کرد ولی بعد کنار رفت .
برنجا رو تو دیس کشیدم
خواستم بزارم رو زمین ک یه دستی زیر دیس و گرفت سرم و اوردم بالا که دیدم مصطفی با یه لبخند ژیکوند داره نگام میکنه
دیسو از دستم کشید و رفت.
یه دیس دیگه کشیدم
تو دستم بود سمتش گرفتم
دستش و از قصد گذاشت زیر دستم نتونستم کاری کنم
میخواستم دستمو بکشم ولی دیس میافتاد.
مامانم و مامانش به ظاهر حرف میزدن ولی توجهشون ب ما بود
با شیطنت دیس و برداشت و رفت
اخمام رفت تو هم
همه چیو که بردیم سر سفره بابا ها اومدن و نشستن.
میزشون شش نفره بود.
عمو رضا رو صندلی اون سر میز نشست
خانومشم کنارش
بابا هم کنار عمورضا نشست و همچنین مامانم کنارش.
مصطفی هم همینطور کنار مامانش نشسته بود.
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور