🍃آوای رویش🍃
✨✨✨✨✨ 🖤 سه روز با سه بزرگوار؛ برای زندگی خودمان قسمت دوم | امام حسن(ع)؛ وقتی میتوانی جواب بدهی، ا
😂 اعترافات یک آدمِ عصبانی ولی «خیلی منطقی»!
یکی یه حرفی میزنه که بهت برمیخوره...
تو هم خیلی باوقار میگی:
«نه بابا، من اصلاً ناراحت نشدم! 🙂»
بعد میری توی اتاق...
در رو میبندی...
و شروع میکنی دادگاه تشکیل دادن! 😂
اینجا باید اینو میگفتم...
نه! این بهتر بود...
اصلاً چرا همون لحظه جوابش رو ندادم؟!
دفعه بعد بگه، دیگه میدونم چی بگم! 😤
بعد از نیم ساعت،
جوابی پیدا میکنی که اگر همان لحظه میگفتی،
احتمالاً یک رابطه را برای همیشه وارد فصل جدیدی میکرد! 😄
ولی خب...
چون فعلاً طرف مقابل حضور نداره،
میری سراغ نسخه تمرینی دعوا و جوابها رو توی ذهنت مرور میکنی! 🤦🏻♀️😂
و جالبتر اینکه فردا که میبینیش:
«سلام، خوبی؟ 😊»
انگار نه انگار دیشب تا ساعت ۲ نصف شب،
در ذهن خودت سه بار باهاش دعوا کردی،
دو بار جواب دندانشکن دادی
و یک بار هم پیروز شدی!
🌱 شاید «حِلم» دقیقاً همینجا به کار ما بیاد...
نه اینکه ناراحت نشیم؛
نه اینکه حرف بد رو تحمل کنیم؛
فقط یاد بگیریم هر چیزی که در ذهنمان گفتیم، لازم نیست در زبانمان هم گفته شود.
حالا اعتراف کنید 😄👇
شما هم بعد از یک بحث، جوابهای خیلی بهتری به ذهنتون میرسه؟ یا فقط منم؟ 😂
دوست داشتی باشتراک بذار👇👇
https://punz.ir/message/09ZwJdx
السلام علیک یا رسولالله'ص'
السلام علیک یا حسن بن علی'ع'
السلام علیک یا علی بن موسیالرضا'ع'
و سلام بر غربتِ شما که هنوز، دلهای اهل محبت را میسوزاند... .
در روزهای پایانی ماه صفر، شهادت جانسوز پیامبر اکرم'ص'، امام حسن مجتبی'ع' و امام رضا'ع' را به محضر حضرت ولیعصر'عج'، رهبر معظم انقلاب و همهی شیعیان و محبان اهلبیت'ع' تسلیت عرض میکنم؛ خداوند ما را از رهروان راستین راه ایشان قرار دهد... .
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🌱 سوره آلعمران، آیه ۸
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً ۚ إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
«پروردگارا! پس از آنکه ما را هدایت کردی، دلهایمان را منحرف مکن و از جانب خود رحمتی به ما ببخش؛ همانا تو بسیار بخشندهای.»🤲
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
⚫️ پنج فرمان جاودانه رسول خدا
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در واپسین روزهای عمر سفارشهایی مهم از خود به جای گذاشتند تا چراغ راه بشریت برای همیشۀ زمان باشد. 🌹🌹
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◾️روضه با لهجه مشهدی😢
🕊🕊🕊🕊
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂گاهی ممکنه در رکوع به اشتباه ذکر سجده را بگوییم یا بر عکس در سجده، ذکر رکوع را بگوییم چکار باید بکنیم، وظیفمون چیه⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
اگر در رکوع بودیم ومتوجه شدیم ذکر را اشتباه گفتیم باید دوباره ذکر رکوع را بگوییم؛ اما اگه سر از رکوع برداشتیم یه دفعه یادمون اومد ذکر رکوع رو اشتباهی گفتم چون سهوی بوده اشکالی نداره و نماز درسته.
در مورد سجده هم همینطور اگه در سجده متوجه اشتباه شدیم دوباره ذکر سجده رو میگیم؛ اما اگه سر از سجده برداشتیم متوجه شدیم اشتباه گفتیم چون سهوی بوده اشکالی نداره.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_چهل_و_ششم صندلی خالی،صندلی کنار مصطفی بود به ناچار نشستم.سکوت کرده بودیم وفقط
#رمان
#ناحله
#قسمت_چهل_و_هفتم
دست گذاشتم زنجیر و از گردنم در اوردم.
دوباره دراز کشیدم و انقدر تو اون حالت موندم ک خوابم برد
محمد:
تازه رسیده بودم تهران بی حوصله سوییچو پرت کردم گوشه اتاق موبایلمم از تو جیبم در اوردمو انداختمش کنار سوییچ. بدون اینکه لباس عوض کنم رو تخت دراز کشیدم.
از صدای جیرجیرش کلافه پاشدم بالش و پتو و انداختم کف اتاق و دوباره دراز کشیدم.
انقدر از کارم عصبی بودم دلم میخواست خودمو خفه کنم.آخه چرا مث گاو سرمو انداختم وارد اتاقش شدم؟ اصلا دوستش نه!
اگه خودش داش لباس عوض میکرد چی!؟
چرا انقدر من خنگم.این چ کاریه مگه آدم عاقلم اینجوری وارد اتاق خواهرش میشه! خدا رو شکر که چشام بهش نخورد.اگه جیغ نمیکشید شاید هیچ وقت نه خودمو میبخشیدم نه ریحانه رو که به حرفم گوش نکرد و دوستش و دعوت کرد خونه.از عصبانیت صورتم سرخ شده بود.به هر حال منم عجله داشتم باید مدارکمو فورا میرسوندم سپاه.ولی هیچی قابل قبول نبود واسِ توجیه این کارِ مفتضحانه.خیلی بد بود .خیلی!!
تو سرزنشِ خودم غرق بودم که خوابم برد.
با صدای اذان گوشیم از خواب پاشدم. رفتم تو آشپزخونه و وضو گرفتم.بعدش نشستم واسه نماز.با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم.
به خودم که اومدم دیدم زیارت عاشورا دستمه و من تو حالت نشسته تکیه به دیوار خوابم برده بود.تا برم سمت گوشیم زنگش قطع شد.ناشناس بود منتظر شدم دوباره زنگ بزنه.تو این فاصله رفتم تو آشپزخونه و کتری و گذاشتم رو گاز و با کبریت روشنش کردم.
درد گردن کم بود دستمم بهش اضافه شد.
انقدر خسته بودم که توانایی اینو داشتم تا خودِ سیزده بدر بخوابم.به ساعت نگاه کردم که خشکم زد. چه زود ۹ شده بود.زیر گازو خاموش کردم و رفتم تو اتاق و سوییچ ماشینمو برداشتم.
تو آینه به خودم نگاه کردم و یه دست به موهام کشیدم و از خونه رفتمبیرون .
از گرسنگی شکمم قارو قور میکرد حس بدی بود.ماشین و تو حیاطِ سپاه پارک کردمُ صندوقُ زدم.کوله ی مدارکمو گرفتمو در صندوق و بستم و رفتم بالا.بعد مدتها زنگ زده بودن که برم پیششون.خیلی اذیت کردن.هی ب بچه ها ماموریت میدادن ولی واسه فرستادن من تعلل میکردن.رفتم سمت اتاق سردار کاظمی.
بعدِ چندتا ضربه به در وارد شدم
سلام علیک کردیم و رو صندلی دقیقا رو به روش نشستم.واسه اینکه ببینمش خیلی سختی کشیده بودم.همه ی اعصاب و روانم به هم ریخته بود.
مردِ جدی ولی خوش اخلاقی بود که با پرسُ جویی که کردم و تلفنای مکرری که زده بودیم قرار شد یه جلسه باهاش بذارم.مدارکمو در آوردم و گذاشتمش رو میز و شروع کردم به حرف زدن و گله کردن. بعد چند دقیقه نگاه کردن و دقیق گوش کردن به حرفام گفت
+رفتی بسیجِ ناحیه؟
_بله ولی گفتن بیام پیشِ شما.
با جدیت بیشتری به مدارک نگاه کرد.چندتا امضا و مهر پای هر کدوم از ورقا زد و گف برم پیشِ سردار رمضانی.این و گفت و از جاش پا شد.
منم از جام بلند شدم و بهش دست دادم.دوباره همه چیو ریختم تو کوله.
_دست شما درد نکنه.خیلی لطف کردید.
سرشو تکون داد
+خواهش میکنم.
رفتم سمت دَر و
+خدا به همرات.
_خدانگهدار حاج اقا.
در و که بستم یه نفس عمیق کشیدم و یه لبخند از ته دل زدم.
با عجله رفتم سمت اسانسور دیدم خیلی مونده تا برسه به طبقه ای ک من بودم توش.
فوری رفتم سمت پله ها و تند تند ازشون بالا رفتم.به طبقه پنجم که رسیدم ایستادم و دنبال اتاق سردار رمضانی گشتم.بعد اینکه چِشمم ب اسمش که به در اتاق بود خورد رفتم سمت در و دوباره بعد چندتا ضربه وارد شدم.
کسی تو اتاق نبود
پکر به میزش که نگاه کردم دیدم فرما و پرونده ها روشه.
منم مدارکمو از تو کیف در اوردم مرتب گذاشتم رو میزش که دیدم یهو اومده تو.برگشتم بهش سلام کردم.اونم سلام کردو بم دست داد.
مدارکو از رو میز گرفتم و دادم دستش و گفتم که سردار کاظمی گفته بیام اینجا.اونم سرش و به معنی تایید بالا پایین کرد و گفت
+ بررسی که شد باهاتون تماس میگیریم.
_چشم
اینو گفتم و از اتاق رفتم بیرون.دم یه ساندویچی نگه داشتم و دوتا ساندویچ همبرگر خریدم.پولشو حساب کردم و نشستم تو ماشین و مشغول خوردن شدم.ساندویچم که تموم شد گاز ماشینو گرفتم و یه راست روندم سمت خونه.
نماز ظهر و عصرمو خوندم خواستم گوشیمو چک کنم که از خستگی بیهوش شدم.
فاطمه:
مامان اینا از صبح رفته بودن خونه مادرجون مهمونی.
امشب همه اونجا جمع شده بودن .
بی حوصله کتابمو بستم و یه لیوان آب ریختم واس خودم و خوردم.حوصله هیچیو نداشتم.به زنجیری که مامان مصطفی برام خریده بود خیره شدم. چقدر زشت.
خسته از رفتارشون و ترس از این که دوباره گریمبگیره سعی کردم افکارمو جمع کنم و متمرکزش کنم رو درس..
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور