5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پختن تخم مرغ با روش های متفاوت و جالب😍👌
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای یوسف زهرا سلام 🌹🤲
اللهم عجل لولیک الفرج
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌱 یک آیه برای امروز؛ اما با یک سؤال... امروز میخوایم آیه ۲۰۷ سوره بقره رو یکبار با دقت ب
🌱 خب... وقتشه جواب سؤال امروز رو پیدا کنیم!
اگر بریم سراغ شأن نزول این آیه، به یک شب بسیار مهم در تاریخ اسلام میرسیم؛
«لیلةالمبیت»...🍃
شبی که مشرکان قصد جان پیامبر اکرم (ص) را داشتند. پیامبر از نقشه آنها آگاه شد و قرار بود مخفیانه از مکه خارج شود.
اما در آن خانه، کسی باید در بستر پیامبر میخوابید تا دشمنان تصور کنند هنوز حضرت در خانه است...
و آن شخص کسی نبود جز امیرالمؤمنین علی علیهالسلام. 🕊️
حضرت علی علیهالسلام میدانست ممکن است صبح، شمشیرهای دشمن بالای سرش باشد؛ با این حال در بستر پیامبر خوابید.
اینجاست که معنای این جمله آیه، برایمان عمیقتر میشود:
«مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ»
یعنی:
کسی که جان خودش را برای بهدست آوردن رضایت خدا معامله میکند.
📖 این آیه در منابع تفسیری ، از جمله مجمعالبیان و تفسیر المیزان، در ارتباط با فداکاری امیرالمؤمنین علیهالسلام در لیلةالمبیت نقل شده است.
اما بیایید یک قدم جلوتر برویم... 👌
شاید ماجرای «فروختن جان» برای ما خیلی دور به نظر برسد؛
اما سؤال اصلی آیه میتواند برای زندگی امروزمان باشد:
اگر بین خواستهی خودمان و رضایت خدا قرار بگیریم، کدام را انتخاب میکنیم؟
گاهی آدم قرار نیست جانش را بدهد؛
گاهی باید از غرورش، راحتیاش، خواستهاش یا منفعتش بگذرد...
🌱 «لیلةالمبیت» فقط یک اتفاق تاریخی نیست؛
یک معیار برای انتخابهای امروز ما هست...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🛑📸 ژاپنیها مفهومی دارن به نام یوهاکو 余白 به معنای «فضای سفید و بخش خالی»؛ یعنی قسمتی از صفحه عمداً چیزی در اون نوشته یا ترسیم نشده..
این مفهوم در اصل مربوط به هنر بوده، اما میتونیم ازش در زندگی روزمره هم استفاده کنیم:
🔹لازم نیست در هر گفتوگویی بلافاصله جواب بدید؛ چند ثانیه مکث میتونه واکنش هیجانی رو به پاسخی آگاهانه تبدیل کنه
🔹لازم نیست برای تمام آینده از همین حالا پاسخ قطعی داشته باشید؛ بعضی تصمیمها برای روشن شدن به زمان نیاز دارن
🔹لازم نیست هر سکوتی رو با حرفزدن پُر کنید
🔹 لازم نیست هر زمان خالی رو با کار تازهای اشغال کنید، بعضی فضاها کمک میکنن ذهن نفس بکشه و آنچه واقعاً مهمه، واضحتر دیده بشه
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
💫 یه سجده انجام دادم یا دوتا
🙇♂گاهی اوقات بعد از سربرداشتن از سجده یا داخل سجده یه دفعه شک می کنیم این سجده اولمه یا سجده دومه وظیفمون چیه ⁉️ اما گاهی داریم تشهد میخونیم یا تسبیحات اربعه میخونیم یه دفعه شک می کنیم؛ یه سجده انجام دادم یا دوتا چکار کنم⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
اگه در داخل سجده یا بعد از سر برداشتن از سجده شک کنیم سجده اولمه یا سجده دوم؛ اینجا باید دوباره یه سجده دیگه انجام بدیم تا یقین پیدا کنیم دوتا سجده انجام شده.
اما اگه در تشهد یا در هنگام خوندن تسبیحات اربعه شک کنیم یه سجده انجام دادم یا دو تا؛ چون از محلش گذشته به شکّ مون اعتنا نمی کنیم و لازم نیست کاری انجام بدیم.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
💫 یه سجده انجام دادم یا دوتا 🙇♂گاهی اوقات بعد از سربرداشتن از سجده یا داخل سجده یه دفعه شک می کنی
🌱دیروز یکی از مخاطبان عزیز کانال، بابت مطرح کردن مسائل احکام تشکر کردند و گفتند که این بخش برایشان مفید و کاربردی بوده. 🌸
🍃خواستم همینجا هم از لطفشان تشکر کنم و هم یک خداقوت ویژه داشته باشم به استاد محمدی عزیز که با حوصله و دقت، زحمت بیان و پاسخگویی مسائل احکام را میکشند. 🙏🌷
🌱گاهی فکر میکنیم احکام فقط یکسری مسئله برای دانستن است؛
در حالی که یک نکتهی کوچک شرعی میتواند در عبادت و بسیاری از رفتارهای روزمرهمان اثر داشته باشد.
📌 پس این بخش را جدیتر دنبال کنیم؛
شاید پاسخ یک سؤال، دقیقاً همان چیزی باشد که امروز به آن نیاز داریم.
و اگر سؤالی در زمینه احکام داشتید، حتماً مطرح کنید. 🌱
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منزل آقای هاشمی؟😂
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_پنجاهم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو مطب یه راست رفتیم تو اتاق دکتر.چون واقع
#رمان
#ناحله
#قسمت_پنجاه_و_یکم
صدای ریحانه منو ار فکر به موهای لخت و محاسن مشکی محمد بیرون کشیدگیج گفتم
_چی؟؟
+اه فاطمههه دوساعت دارم برات فک میزنم تازه میگی چیی؟
حواست کجاست خواهر؟مجنونیا!دیگه زیادی سوتی داده بودم خندیدم وگفتم
_غرر نزنن چطورییی تو دلم تنگ شد واست بابا
+اره اصن معلومه چقدرم شدت دلتنگیت زیاده.
تمام تلاشمو میکردم تا زمان حرف زدن صدام تو بهترین حالت باشه.
_چع خبراا خوبیی واییی نی نی تون خوبه؟
+خوبم.نی نی مونم خوبه بیاا داخل دیگهه دوساعته اینجا نگهت داشتم.
_نه نه همینجا راحتم مامانم بیرون منتظره باید برم.
+عه اینطوری که نمیشه.یخورده بمون حداقل!
_نمیشه عزیزم باید برم.
+خب پس صبر کن نی نی و بیارم ببینی.حداقل رو ایوون بشین خسته میشیی اینجوری
_اشکالی نداره بدوو بیارش
ریحانه رفت منم جوری نشستم که بتونم یواشکی به محمد نگاه کنم داشت کف ماشینو جارو برقی میکشید
نوشته پشت شیشه ماشین توجه امو جلب کرد
با خط خیلی قشنگی نوشته بود"اللهم عجل لولیک الفرج" یه لبخند قشنگ رو لبم نشست
صدای ریحانه و شنیدم که با صدای بچگونه گفت:
+خاله فاطمه من اومدم!
با ذوق از جام بلند شدم وبی اراده گفتم
_ واییی خداا چههه نازه این بَشر!
+بله دیگهه فرشته خانوممون به عمش رفته.
_اسمش فرشته است؟
+ارهه دخترمون خودشم فرشته اس.
_ای جونم قربونش برم الهیی
بچه رو گرفت سمتم وگفت:
+بیا انقدر نی نی دوست داری بغلش کن
_دوست دارم بغلش کنما..
ولی میترسم!
ما اطرافمون بچه نداریم!
+عه ترس واسه چی.بشین بدم بغلت
نشستیم باهم
بچه رو آروم گذاش تو بغلم انقدر تنها بودم و نوزاد اطرافم کم دیده بودم احساس عقده ای شدن میکردم.دست کوچولوشو آروم بوسیدم که بوش دیوونه ام کرد.
یهو با ذوق گفتم:
_وایی بوی نی نی میده!
ریحانه زد زیر خنده و
+نی نیه ها دلت میخواد بوی چی بده؟
با تمام وجود بوشو به ریه هام کشیدم و شروع کردم قربون صدقه رفتنش.دیگه حواسم از محمد پرت شده بود براش روسری کوچولوی صورتی بسته بودن.خواب بود.مژه های بلندش باعث میشد هی دلم واسش ضعف برهه
ریحانه بلند گفت:
+بسه محمد به خداا تمیز شد چی از جون اون بدبخت میخوای؟
دنباله نگاهش و گرفتم ک رسیدم به محمد که از ماشین بیرون اومده بود و با پارچه شیشه هاشو تمیز میکرد.
در جواب حرف ریحانه چیزی نگفت که فکر کنم بخاطر حضور من بود
یهو ریحانه داد کشید وگفت: عه جزوتو نیاوردمم.یادت میره ببریش برم بیارم رفت داخل.تا رفت داخل لب و لوچه فرشته کج شدو صورتش قرمز. یهو استرس گرفتم و با خودم گفتم وای خدا گریه اش نگیرهه ریحانه کوفت بگیری که بچه رو بیدار کردی.
سریع با دست آزادم جعبه ی زنجیرمو از کیفم در اوردم و گذاشتم تو پتوش.صدای سوئیج ماشین محمد اومد فک کنم قفلش کرده بود انقدر حواسم به بچه بود که نمیتونستم با دقت نگاه کنم هر چی میگذشت اخمای بچه بیشتر توهم میرفت.
اومد سمتم داشت از پله ها بالا میومد که صدای گریه بچه بلند شد.خیلی ترسیدم
تجربه ی نگه داری بچه رو نداشتم .نمیدونستم وقتی گریه میکنه باید چیکار کنم .همشم ترس اینو داشتم که نکنه چون من بغلش کردم داره گریه میکنه پاک خل شده بودم محمد از کنارم رد شد که صدای گریه ی بچه شدت گرفت چاره ای برام نمونده بود یهوبا یه لحن ترسیده،جوری که انگار یه صحنه ترسناک و دیده باشم بلند گفتم:
+وایییی بچه گریه میکنه
برگشتم پشت سرم و نگاه کردم.مردد و با تعجب ایستاده بود.نمیدونست باید چیکار کنه چون رو پله بودم با استرس زیادی از جام بلند شدم که همزمان اونم اومد سمتم.
یخورده به دستم نگاه کرد و بعد جوری دستش و گذاشت زیر پتوی بچه که با دستم تماسی نداشته باشه.چون من یه پله پایین تر بودم فاصلمون کم نشده بود ولی تونستم بوی عطرش و حس کنم امروز چه اتفاقای عجیبی افتاد خیلی خوشحال شدم از اینکه بچه گریه اش گرفت.فرشته رو گرفت و رفت داخل.دوباره تپش قلب گرفته بودم زیپ کیفم و بستم و بندش و گذاشتم رو دوشم و ایستاده منتظر موندم
چند لحظه بعد ریحانه جزوه به دست برگشت و گفت:
+ببخش که دیر شد
جزوه و ازش گرفتم و گفتم:
_نه بابا این چ حرفیه
بعدم بغلش کردم و گفتم:
_خب من دیگه برم تا مامانم نکشتتم.
+عهه حیف شد که زود داری میری.خوشحال شدم دیدمت گلم.خداحافظ.جوابش و دادم و ازش دور شدم.
در خونشون و بستم و نشستمتو ماشین
قبل از اینکه مامان حرفی بزنه گفتم:
_غلط کردم تقصیره توعه دیگه انقدر بچه اطرافمون نبود بچشونو دیدم سرگرمش شدم.
یه چشم غره داد و پاشو گذاشت رو گاز...
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_پنجاه_و_یکم صدای ریحانه منو ار فکر به موهای لخت و محاسن مشکی محمد بیرون کشیدگیج
#رمان
#ناحله
#قسمت_پنجاه_و_دوم
محمد:
بچه رو بردم داخل.از پتو درش اوردم و دادم دست مامانش.یهو یه چیزی از پتوش افتاد پایین.رو فرش و نگاه کردم که چشمم به یه جعبه کوچیک افتاد.برش داشتم و بازش کردم و روبه زنداداش گفتم
_ این واسه فرشته است؟
+کو؟ببینم؟
جعبه رو دادم بهش یه زنجیر طلایی خوشگل از توش بیرون آورد و گفت
+نه! کجاا بود؟
_تو پتوی فرشته
ریحانه اومد و گفت
+عه کی گذاشت؟ امروز که کسی نیومده بود خونمون،جزفاطمه!
_ خو لابد اون گذاشته دیگه
زن داداش با اخم گفت
+دوست ریحانه چرا باید برای بچه ی من زنجیر بگیره؟وا نه بابا فکر نکنم!
_خو پ کی گذاشت؟
کسی جوابی نداشت
ریحانه گوشیشو گرفت وگفت
+خب میپرسم ازش
زن داداشم با بچه رفت تو اتاق.
یه سیب از رو میز ورداشتم و دراز کشیدم رو مبل
ریحانه با گوشیش ور میرفت ک گفتم
_ریحانه؟
+هوم؟
_میگما این دوستت چرا این مدلیه؟
+وا چه مدلیه؟
_اصن یه چیز عجیبیه.خیلی زشته اینجوری میگم میدونم خودم ولی احساس میکنم خُله یه خورده.
+عه محمد خجالت بکش دوستای خودت خُلَن.
_ریحانه دارم جدی میگم تو انتخاب رفقات دقت کن. یه ادم با ۲۶ سال تجربه داره اینو بهت میگه.
+برو بابااا
سیب و پرت کردم براش ک جا خالی داد
_تو از وقتی با این روح الله ازدواج کردی انقدر بی ادب شدیا.خب داشتم میگفتم. باور کن خودت دقت کنی به رفتارش،به حرفم پی میبری اصن عجیبه انگار چند دقیقه زمان میبره تا چیزی و متوجه شه بهش سلام میکنی ۱۰ دیقه بعد جواب میده.یا اصن آخه این چ رفتاری بوود؟؟چند سال بود بچهه ندیدد؟عه عه عه بچه گریه کرد نزدیک بود سکته کنه.واییی مگه داریم؟نکنه اینکاراشو از قصد میکنه واسه جلب توجه؟
+محمد واقعا توچته برادر من؟چرا حرفای الکی میزنی؟تک فرزنده!!خانوادشونم شلوغ نیست شاید.حالا بچه گریه کرد ترسید بیچاره! تو باید سوژش کنی؟ یادت رفته به آقا محسن چی گفتی؟
_حالا من نمیدونم.از ما گفتن بود.تو میخوای دفاع کن ولی اینم بگم قرار بود به احترام من وقتی اینجام هیچ وقت دوستاتو نیاری خونه.امیدوارم اینو یادت مونده باشه!
+ توکه اصلا نیستی همش تهرانی. تا کی ن من جایی برم نه بزارم کسی بیاد؟دوستای من چیکار به تودارن؟ نمیخورنت که!
_باااباا از وقتی سر و کله این دختره تو زندگی ما پیدا شد کلی مشکل پیش اومد.
چندین بار نزدیک بود...استغفرالله هااا!!!
+ برادر من الانم کلی گناه کردی پشت مردم حرف زدی.این بیچاره چیکار کرد باعث گناهت شه؟یه بار خودت پریدی تو اتاق دیگه که ندیدیش حالا چرا گردن اون میندازی؟
_تو که همچی و نمیدونی.همین امروز نزدیک بود دستم بخوره به دستش.حداقل با یکی هم شکل خودمون رفیق شو.ارزشای ما واسش ارزش باشه.
+بیخیال محمد.من دیگه خسته شدمم.
سیبم وپرت کرد برام
یه گاز بهش زدم ریحانه درست میگفت کلی غیبت کردم خدا ببخشه منو زن داداش از اتاق بیرون اومدو گفت
+شما دوباره به جون هم افتادین؟
ریحانه گفت
+زنداداش زنجیر وفاطمه واسه فرشته گرفته..
زن داداش با تعجب گفت
+عهه چرا یعنی چی؟ این بچه کل هم اجمعین ما رو یه بار بیشتر ندید بعد واس بچه ی من زنجیر کادو اورده؟ چه چیزایی میشنوه ادم باور نمیکنه!!
پولدارن؟
+اره خیلی.
میخواستم بگم بفرما نگفتم عجیبه که ترجیح دادم بیشتر از این غیبت نکنمو کلا از فکرش بیرون بیام.چیه هر دفعه یا غیبت میکنم
یا بدگویی آقا یعنی چی؟؟اصلا همش تقصیره این دخترس.از وقتی ک پاش باز شد ب زندگیمون اینجوری هی راه به راه گناه میکنیم از چاله در میایم میافتیم تو چاه.
نمیدونم درسته نسبت دادن اینا بهش یا ن..
ولی دلم نمیخواست هیچ وقت ببینمش.ساعدم و گذاشتم رو چشمام تا یکم بخوابم که سرو صدای بچه نذاشت.رفتم بغلش کردم و سعی کردم ارومش کنم تا مامانش یکم استراحت کنه.
چند بار فاصله ی بین اتاق ریحانه تا هال و اروم قدم زدم تا بچه خوابش برد.سعی کردم خیلی اروم بشینم تا بیدار نشه. ریحانه تو اتاقش مشغول درساش بود برا همین صداش نکردم.
به صورت معصومِ فرشته نگاه کردم.مگه میشه آخه بچه انقدر خوشگل باشه!؟مژه های بلندش به من رفته بود! البته شنیده بودم که بچه وقتی بزرگمیشه موهاش ومژه و ایناش عوض میشه.یه چند دقیقه بود که تو بغلم آروم گرفته بود.
دستای کوچولوشو اروم بوسیدم و گذاشتمش کنار خودم.چقدر دوسش داشتم.ینی اونم دوستم داره؟بچس خب! حس داره! بیخیالِ افکار بچه گونم شدم و مشغول گوشیم...
دم دمای غروب بود که علی اومد دنبال زنداداش و رفتن خونشون.اذان مغرب و که دادن رفتم تو اتاقم و بابا رو بیدار کردم که وضو بگیره. خودمم وضومو گرفتمو نمازمو خوندم.به ساعت نگاه کردم رفتم سمت قرصای بابا.دونه دونه با یه لیوان آب بهش دادم تا بخوره.
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور